اخطارهای زیر رخ داد: | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
Warning [2] preg_replace(): The /e modifier is no longer supported, use preg_replace_callback instead - Line: 1044 - File: inc/plugins/mybbirckeditor.php PHP 7.4.33 (Linux)
|
![]() |
||
داستانهای کوتاه و جالب - نسخهی قابل چاپ +- انجمن بانیان بهبودی (http://forum.banianbehboodi.ir) +-- انجمن: انجمن داستان نویسی (http://forum.banianbehboodi.ir/forumdisplay.php?fid=249) +--- انجمن: عرفان (http://forum.banianbehboodi.ir/forumdisplay.php?fid=250) +---- انجمن: داستانهای عرفانی (http://forum.banianbehboodi.ir/forumdisplay.php?fid=265) +---- موضوع: داستانهای کوتاه و جالب (/showthread.php?tid=1923) |
||
RE: داستانهای کوتاه و جالب - Arghavan - 2015-01-26 زن سالمند چيني 2 كوزه ي اب داشت كه آنهاا را اويزان بر يك تيرك چوبي بر دوش خود حمل ميكرد .. يكي از كوزه ها ترك داشت و مقداري از آب آن بر زمين ميريخت ، در صورتيكه ديگري سالم بود و هميشه آب داخل ان بطور كامل به مقصد ميرسيد . به مدت طولاني هر روز اين اتفاق تكرار ميشد . و زن هميشه يك كوزه و نيم آب به خانه مي برد .. ولي كوزه شكسته از مشكلي كه داشت بسيار شرمگيمن بود و فقط ميتوانست نيمي از وظيفه اش را انجام دهد ... پس از 2 سال سرانجام كوزه شكسته به ستوه آمد و از طريق چشمه با پيرزن سخن گفت ... پيرزن لبخندي زد و گفت: هيچ توجه كرده اي كه گلهاي زيباي اين جاده در سمت تو روييده اند ، و نه در سمت كوزه ي سالم ؟ اگر تو اينگونه نبودي اين زيبايي ها طراوت بخش خانه ي من نبود .. طي اين دو سال اين اين گلها را مي چيدم و با انها خانه ام را تزيين ميكردم ... هريك از ما شكستگي خاص را داريم ولي همين خصوصيات است كه زندگي ما را كنار هم لذت بخش و دلپذير ميكند ... بايد در هر كسي خوبي هايش را جستجو كني و بياموزي ... RE: داستانهای کوتاه و جالب - sepahrad - 2015-01-30 بخونید زیباست پيرى در روستايى هرروز براى نماز صبح از منزل خارج وبه مسجدمى رفت دريك روز بارانى پير ،صبح براى نماز از خانه بيرون امد چند قدمى كه رفت در چاله اي افتاد،خيس وگلى شد به خانه بازگشت لباس راعوض كرد ودوباره برگشت پس از مسافتى براى بار دوم خيس و گلى شد برگشت لباس راعوض كرد ازخانه براى نماز خارج شد.ديد در جلوى در جوانى چراغ به دست ايستاده است سلام كرد و راهي مسجد شدند هنگام ورود به مسجد ديد جوان وارد مسجد نشد پرسيد اًى جوان براى نماز وارد مسجد نمى شوى؟ جوان گفت نه ،اى پي ر ،من شيطان هستم
براى بار اول كه بازگشتى خدابه فرشتگان گفت تمام گناهان او را بخشيدم براى باردوم كه بازگشتى خدا به فرشتگان گفت تمام گناهان اهل خانه او را بخشيدم ترسيدم اگر براى بار سوم در چاله بيفتى خداوند به فرشتگان بگويد تمام گناهان اهل روستا رابخشيدم كه من اين همه تلاش براى گمراهى انان داشتم براى همين امدم چراغ گرفتم تا به سلامت به مسجد برسى گر تو ان پیر خرابات باشی فارغ ز بد و بنده ی الله باشی شیطان به رهت همچو چراغی بشود تا در محضر دوست همیشه حاضر باشی RE: داستانهای کوتاه و جالب - Arghavan - 2015-02-04 از خردمندي پرسيدند : چگونه توانستي زندگي خود را بر پاكي بنا كني ؟ ، چرا اينقدر آرامي ؟، چه چيزي سبب ميشود كه هيچگاه خسته نشوي ؟ چگونه است كه دچار وسوسه نميشوي ؟.... گفت: بعد از سالها مطالعه ، تجربه زندگي خود را بر 5 اصل بنا كردم .... دانستم رزق مرا ديگري نميخورد ، پس آرام شدم . دانستم كه خدا مرا مي بيند ، پس حيا كردم . دانستم كه كار مرا ديگري انجام نميدهد ، پس تلاش كردم ... دانستم كه پايان كارم مرگ است ، پس مهيا شدم ... دانستم كه نه نيكي و نه بدي گم نميشود، هر نيكي و بدي سرانجام بسوي صاحب او باز خواهد گشت . پس بر خوبي افزودم ... و هر روز اين 5 اصل را در خودم يادآوري ميكنم ... RE: داستانهای کوتاه و جالب - Arghavan - 2015-02-08 روزي شخصي در حال نماز خواندن بود و مجنون بدون توجه از بين او و سجاده اش عبور كرد ... مرد نمازش را قطع كرد و داد زد : هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي ؟ ... مجنون به خود آمد و گفت : من كه عاشق ليلي هستم و تو را نديدم .... تو كه عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي ؟ ... RE: داستانهای کوتاه و جالب - Arghavan - 2015-02-09 مرد ثروتمندي هميشه پر از اضطراب و دلواپسي بود .. با اينكه از ثروت دنيا بهره مند بود ، هيچگاه شاد نبود. او خدمتكاري داشت كه ايمان قوي داشت و مملو از آرامش بود . روزي خدمتكار وقتي ديد كه ارباب اش تا سرحد مرگ نگران است به او گفت: ارباب آيا حقيقت دارد كه خداوند پيش از به دنيا آمدن شما جهان را اداره ميكرده ؟؟ او پاسخ داد: بله ... خدمتكار پرسيد: آيا درست است كه خداوند پس از انكه شما دنيا را ترك كرديد ، آنرا همچنان اداره ميكند؟؟ دوباره پاسخ داد : بله واقعا همينطوره ... خدمتكار گفت: پس چطور است به خداوند اجازه بدهيد وقتي شما در اين دنيا هستيد ، آنرا اداره كند ؟؟ به او اعتماد كنيم وقتي ترديدهاي تيره به ما هجوم مي اورند .. به او اعتماد كنيم وقتي نيرويمان كم است ... به او اعتماد كنيم ، زيرا وقتي به سادگي ميتوانيم به او اعتماد كنيم .... RE: داستانهای کوتاه و جالب - sadaf - 2015-02-09
|