امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
محبت 2
#1
محبت آتشی در جانم افروخت که تا دامان محشر بایدم سوخت

عجب پیراهنی بهرم بریدی که خیاط اجل میبایدش دوخت
پاسخ
#2
تا بر نخیزی از سر دنیا و هر چه هست با یار خویشتن نتوانی دمی نشست
پاسخ
#3
خدایا داد از این دل داد از دل
نگشتم یک زمان من شاد از این دل

چو فردا داد خواهان داد خواهند
بر آرم من دو صد فریاد از این دل
پاسخ
#4
باغ در ایام بهاران خوش است

موسم گل با رخ یاران خوشست

چون گل نوروز کند نافه باز

نرگس سرمست در آید به ناز
پاسخ
#5

همین امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد
چگونه بگذرم از تو بگویم هرچه باداباد ؟
مگر هر قصه ی شیرین شبی پایان نمیگیرد ؟
و تو آن قصه ای هستی که بی آغاز میمیرد …
پاسخ
#6
تکیه کردم بر وفای او غلط کردم غلط
باختم جان در هوای او غلط کردم غلط
مشگل اینه که به بعضیا بیشتر از حدشون بها دادم 
پاسخ
#7
دل به دلبر گر سپاری دل بری
دل بری کن تا بیابی دلبری
هرکه انسانست از این سان خوانمش
آن چنان انسان بسی به از پری
از سر سر در گذر چون عاشقان
عشقبازی نیست کار سرسری


"اندکی صبر سحر نزدیک است"
پاسخ


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  محبت abbas 8 3,684 2014-09-01، 09:38
آخرین ارسال: mohammad

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان