امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 1
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان وحکایت ها ...از سعدی
#1
زاهد

‏پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من برآید چندین درم دهم زاهدان را چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه درم ‏داد تا صرف کند بر زاهدان گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه بازآمد و درم‌ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندان که گردیدم نیافتم گفت این چه حکایت است آنچه من دانم در این ملک چهارصد زاهد است گفت ای خداوند جهان آن که زاهد است نمی‌ستاند و ‏آن که می‌ستاند زاهد نیست ملک بخندید و ندیمان را گفت چندان که مرا در ‏حق خداپرستان ارادت است و اقرار مرا این شوخ‌دیده را عداوت است و انکار و حق به جانب اوست. ‏

زاهد کــه درم گـرفت و دینار
زاهدتر از او یکی به دست آر

"اندکی صبر سحر نزدیک است"
پاسخ


پیام‌های داخل این موضوع
داستان وحکایت ها ...از سعدی - توسط mohammad - 2014-06-03، 01:26

موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان خداشناسی Atlas 0 1,196 2015-02-10، 01:58
آخرین ارسال: Atlas
  داستان کوتاه آموزنده بسیار زیبا و عرفانی mojtaba_s 15 10,148 2015-01-12، 12:45
آخرین ارسال: Atlas
  یه داستان کوتاه جالب بنویس NASIB 14 7,115 2014-09-21، 02:24
آخرین ارسال: sadaf
  داستان کوتاه سوگند mojtaba_s 3 2,718 2014-09-03، 11:47
آخرین ارسال: MOZHGAN
  داستان کوتاه آخر ماه mojtaba_s 11 5,036 2014-07-12، 12:49
آخرین ارسال: mohammad

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان