امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 1
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان وحکایت ها ...از سعدی
#2
ثناگویی امیر دزدان...

شاعری پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده به در کنند. مسکین، برهنه به سرما همی رفت... سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. در زمین یخ گرفته بود. عاجز شد، گفت: این چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده اند و سنگ را بسته! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید، گفت: ای حکیم، از من چیزی بخواه. گفت جامه خود را می خواهم اگر انعام فرمایی. رضینا من نوالک بالرحیل.

امیدوار بود آدمی به خیر کسان
مرا به خیر تو امٌید نیست،شر مرسان

سالار دزدان را رحمت بر وی آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی، بر او مزید کرد و درمی چند.

برگرفته از: گلستان - سعدی
"اندکی صبر سحر نزدیک است"
پاسخ


پیام‌های داخل این موضوع
RE: داستان وحکایت ها ...از سعدی - توسط mohammad - 2014-06-03، 11:39

موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان خداشناسی Atlas 0 1,196 2015-02-10، 01:58
آخرین ارسال: Atlas
  داستان کوتاه آموزنده بسیار زیبا و عرفانی mojtaba_s 15 10,157 2015-01-12، 12:45
آخرین ارسال: Atlas
  یه داستان کوتاه جالب بنویس NASIB 14 7,123 2014-09-21، 02:24
آخرین ارسال: sadaf
  داستان کوتاه سوگند mojtaba_s 3 2,719 2014-09-03، 11:47
آخرین ارسال: MOZHGAN
  داستان کوتاه آخر ماه mojtaba_s 11 5,042 2014-07-12، 12:49
آخرین ارسال: mohammad

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان