2014-08-17، 11:57
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
[align=right]فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
[align=right]پرسید زان میانه یکی کودک یتیم:
[align=right]کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
[align=right]آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟
[align=right]پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
[align=right]نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:
[align=right]این اشک دیده من و خون دل شماست
[align=right]ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
[align=right]این گرگ سالهاست که با گله آشناست

