2014-08-17، 04:30
[table][tr][td]مرد ، صومعه و راهب ... ![/td][/tr][tr][td][font]اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : [/font]
[font]«ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »[/font]
[font]رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد.[/font]
[font] شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند.[/font]
[font] شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید[/font][/td][/tr][/table]
[font]«ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »[/font]
[font]رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد.[/font]
[font] شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند.[/font]
[font] شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید[/font][/td][/tr][/table]

