امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خشم فرمانروای یزد
#1
گویند سربازان سر دسته راهزنان را گرفته و پیش فرمانروای شهر یزد آوردند چون او را

بدید بی درنگ شمشیر از

نیام بیرون کشیده و سرش را از بدن جدا ساخت یکی از پیشکاران گفت گرگ در گله

خویش بزرگ می شود این

گرگ حتما خانواده دارد بگویید آنها را هم مجازات کنند . فرمانروا که سخت آشفته بود

گفت آنها را هم از میان

برخواهم داشت تا کسی هوس راهزنی به سرش نزند . همسر و کودک راهزن و

همچنین برادر او را نزد فرمانروا

آوردند کودک و زن می گریستند و برادر راهزن التماس می کرد و می گفت چاه کن

است و گناهی مرتکب نشده

اما فرمانروا در کوره خشم بود و هیچ کس در دفاع از آن نگون بختان دم بر نمی آورد .

چون فرمانروا دست به

شمشیر برد یکی از رایزنان پیر سالخورده گفت وقتی برادر شما محاکمه شد شما

کجا بودید . فرمانروا به یاد آورد

که زمانی برادر خود او را به جرم دزدی و غارت از دم تیغ گذرانده بودند. پیرمرد گفت من

آن زمان همین جا بودم ،

آن فرمانروا هم قصد جان نزدیکان برادر شما را داشت اما همانجا گفتم فرمانروای عادل

، بیگناهان را برای ایجاد

عدل نمی کشد .

فرمانروای یزد دست از شمشیر برداشت و گفت این بیچارگان را رها کنید .

ارد بزرگ اندیشمند نام آشنای کشورمان می گوید : کین خواهی از خاندان یک بدکار ،

تنها نشان ترس است ، نه

نیروی آدمهای فرهمند .
خداوندا
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکست قلب من جانا به عهده خود وفا کن
پاسخ


پیام‌های داخل این موضوع
خشم فرمانروای یزد - توسط mojtaba_s - 2013-11-07، 01:32
RE: - توسط NASIB - 2013-11-08، 10:38
RE: داستان شیوانا - توسط NASIB - 2014-01-18، 12:18

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان