2014-09-21، 01:28
![[تصویر: 3Jokes_Candles%2520%283%29.jpg]](http://shahab1367.persiangig.com/image/3Jokes_Candles%2520%283%29.jpg)
[bgcolor=#FFF0F5]چهار شمع به آرامی می سوختند.[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]محیط پیرامون آنها آنقدر آرام بود که صدای آنها شنیده می شد.[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]شمع اول گفت :[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]من صلح نام دارم[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]! بنابراین هیچ کس نمیتواند مرا روشن نگه دارد و یقین دارم که[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]بزودی خاموش خواهم شد .[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]پس شعله ی آن به سرعت کم شد و سپس خاموش شد.[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]شمع دوم گفت : [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]من ایمان نام دارم و احساس میکنم که کسی وجود مرا ضروری نمی داند و لازم نیست[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]بیشتر شعله ور بمانم.[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]وقتی سخنش به پایان رسید ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]نوبت به شمع سوم رسید . او با ناراحتی گفت : [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]نام من عشق است .من دیگر قدرت روشن ماندن ندارم چون همه مرا کنار گذاشته اند و اهمیت مرا درک نمی کنند.مردم حتی عشق ورزیدن به نزدیکانشان را نیز فراموش[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]من ایمان نام دارم و احساس میکنم که کسی وجود مرا ضروری نمی داند و لازم نیست[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]بیشتر شعله ور بمانم.[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]وقتی سخنش به پایان رسید ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]نوبت به شمع سوم رسید . او با ناراحتی گفت : [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]نام من عشق است .من دیگر قدرت روشن ماندن ندارم چون همه مرا کنار گذاشته اند و اهمیت مرا درک نمی کنند.مردم حتی عشق ورزیدن به نزدیکانشان را نیز فراموش[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]کرده اند.[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]طولی نکشید که او هم خاموش شد.[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]ناگهان پسرکی وارد اتاق شد و دید که از ۴ شمع ۳ تا خاموش شدند.[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]پسرک به آن ۳ شمع خاموش گفت:[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]شما ها چرا خاموشید؟[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]مگر قرار نبود تا وقتی که تمام می شوید روشن بمانید؟[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]و سپس شروع به گریه کرد[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]ناگهان شمع چهارم که هنوز روشن بود به حرف آمد و گفت:[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]نگران نباش تا زمانی که من هستم میتوانی به وسیله ی من آن ۳ شمع خاموش را روشن کنی[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]نام من امید است.[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]طولی نکشید که او هم خاموش شد.[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]ناگهان پسرکی وارد اتاق شد و دید که از ۴ شمع ۳ تا خاموش شدند.[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]پسرک به آن ۳ شمع خاموش گفت:[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]شما ها چرا خاموشید؟[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]مگر قرار نبود تا وقتی که تمام می شوید روشن بمانید؟[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]و سپس شروع به گریه کرد[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]ناگهان شمع چهارم که هنوز روشن بود به حرف آمد و گفت:[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]نگران نباش تا زمانی که من هستم میتوانی به وسیله ی من آن ۳ شمع خاموش را روشن کنی[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]نام من امید است.[/bgcolor]
مشگل اینه که به بعضیا بیشتر از حدشون بها دادم

