امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
یه داستان کوتاه جالب بنویس
#15
[bgcolor=#FFF0F5]قلب [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]جمعیتزیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]ناگهانپیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]دارد؟[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]مردجوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]پیرمرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]داده‌ام،  من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]وقتها  بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]می‌بینی که زیبایی واقعی چیست؟[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]مردجوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای [/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .[/bgcolor]
[bgcolor=#FFF0F5]مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود..[/bgcolor]
 
مشگل اینه که به بعضیا بیشتر از حدشون بها دادم 
پاسخ


پیام‌های داخل این موضوع
RE: داستان سگ و قصاب - توسط NASIB - 2014-01-19، 01:26
RE: یه داستان کوتاه جالب بنویس - توسط sadaf - 2014-09-21، 02:24

موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستانهای کوتاه اسکاول شین ARSAM 1 2,184 2015-06-14، 02:20
آخرین ارسال: ARSAM
  داستان خداشناسی Atlas 0 1,195 2015-02-10، 01:58
آخرین ارسال: Atlas
  داستانهای کوتاه و جالب mehdiast 65 28,043 2015-02-09، 05:40
آخرین ارسال: sadaf
  داستان کوتاه آموزنده بسیار زیبا و عرفانی mojtaba_s 15 10,147 2015-01-12، 12:45
آخرین ارسال: Atlas
  داستان کوتاه سوگند mojtaba_s 3 2,717 2014-09-03، 11:47
آخرین ارسال: MOZHGAN

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان