امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستانهایی ازبچه های شیطون
#2
[bgcolor=#F0FFF0]يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش[/bgcolor]



[bgcolor=#F0FFF0]که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد . [/bgcolor]


 
[bgcolor=#F0FFF0]ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد. [/bgcolor]

 
[bgcolor=#F0FFF0]از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟[/bgcolor]


 
[bgcolor=#F0FFF0]مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و [/bgcolor]


[bgcolor=#F0FFF0]باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.[/bgcolor]


 
[bgcolor=#F0FFF0]دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سف[/bgcolor]يد شده! 
خدایا چه کسی تو رادراغوش گرفته که اینچنین ارامی؟ Д Ŧ Ŀ ã s[تصویر:  91.gif]

[تصویر:  78.gif]
 
پاسخ


پیام‌های داخل این موضوع
RE: داستانهایی ازبچه های شیطون - توسط Atlas - 2015-02-08، 11:09

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان