2015-02-08، 11:09
[bgcolor=#F0FFF0]يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش[/bgcolor]
[bgcolor=#F0FFF0]که داشت آشپزى مىکرد نگاه مىکرد . [/bgcolor]
[bgcolor=#F0FFF0]ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد. [/bgcolor]
[bgcolor=#F0FFF0]از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟[/bgcolor]
[bgcolor=#F0FFF0]مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مىکنى و [/bgcolor]
[bgcolor=#F0FFF0]باعث ناراحتى من مىشوی، يکى از موهايم سفيد مىشود.[/bgcolor]
[bgcolor=#F0FFF0]دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سف[/bgcolor]يد شده!
[bgcolor=#F0FFF0]که داشت آشپزى مىکرد نگاه مىکرد . [/bgcolor]
[bgcolor=#F0FFF0]ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد. [/bgcolor]
[bgcolor=#F0FFF0]از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟[/bgcolor]
[bgcolor=#F0FFF0]مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مىکنى و [/bgcolor]
[bgcolor=#F0FFF0]باعث ناراحتى من مىشوی، يکى از موهايم سفيد مىشود.[/bgcolor]
[bgcolor=#F0FFF0]دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سف[/bgcolor]يد شده!
خدایا چه کسی تو رادراغوش گرفته که اینچنین ارامی؟ Д Ŧ Ŀ ã s![[تصویر: 91.gif]](http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/other/1/91.gif)
![[تصویر: 78.gif]](http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/joda-konandeh/78.gif)
![[تصویر: 91.gif]](http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/other/1/91.gif)
![[تصویر: 78.gif]](http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/joda-konandeh/78.gif)

