امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
پادشاه و نجار
#1
* روزی روزگاری پادشاهی از دست نجاری عصبانی شد، به او دستور دادکه تابوتی برای خودت بساز چون دستور داده ام فردا اعدامت کنند و جنازه ات را در آن تابوت بگذارند. 

نجار شب نتوانست به خوابد ، همسرش دلیل نخوابیدن را از نجار سئوال کرد و او ماجرا را برایش تعریف کرد سپس همسر نجار گفت خواست خدا مهم است یا حکم پادشاه . 
نجار با شنیدن این کلام آرامش در دلش ایجاد گردید و چشمانش سنگین شد و به خواب رفت صبح با شنیدن صدای پای سربازان هراسان از خواب بلند شد .
چهره اش دگرگون شده بود و با دست لرزان درب را باز کرد و دستش را جلو برد که سربازان به او دستبند بزنند، ناباورانه از سربازان شنید که گفتند پادشاه دیشب مرده و از تو می خواهیم که تابوتی برایش به سازی درچهره نجار برقی زد و نگاهی به همسرش انداخت، 
همسرش گفت یادت باشد همیشه خداوندی هست که درهای گشایش اش بر روی امیدواران و درد مندان باز است اگر آنرا باور کنیم . 
همین ...
حتی روز " مرگم " هم تفاهم نخواهیم داشت
                                  من  اون روز سفید می پوشم
                                                                 وتو سیاه
پاسخ


پیام‌های داخل این موضوع
پادشاه و نجار - توسط GOMNAM - 2015-05-03، 10:30

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان