امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
عشق تنها خداست
#6
[font]پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.[/font]
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه"
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي شناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه مي دانم او چه كسي است...!
هر که مرا حرفی بیاموزد٬ مرا بنده خویش قرار داده است.
پاسخ


پیام‌های داخل این موضوع
عشق تنها خداست - توسط mohammad - 2014-05-14، 01:34
RE: عشق تنها خداست - توسط sahar - 2014-06-02، 06:21
RE: عشق تنها خداست - توسط سارا - 2014-06-03، 11:27
RE: عشق تنها خداست - توسط زهرا20 - 2014-07-13، 10:54
RE: عشق تنها خداست - توسط MOZHGAN - 2014-08-17، 03:53
RE: عشق تنها خداست - توسط mahla - 2015-05-04، 09:55

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان