امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستانهای کوتاه اسکاول شین
#1
[font]توکل...[/font][font]زنی که در حومه شهر زندگی می کرد می خواست خانه و اثاثیه اش را بفروشد. زمستان بود و چنان برف سنگینی باریده بود که تقریبا محال بود که هیچ ماشین یا کامیونی بتواند تا در خانه اش برسد. منتها چون از خدا خواسته بودکه اثاثیه اش را به کسی که خدا می خواست و به قیمتی که خدا صلاح می دانست برایش بفروشد ، از ظواهر امر دل نگران نبود. اثاثیه اش را برق انداخت و آماده فروش وسط اتاق گذاشت . وقتی مرا دید گفت : حتی از پنجره به بیرون نگاه نکردم تا انبوه برف را ببینم یا سوز سرما را احساس کنم. تنها به وعده های خدا توکل کردم و بس![/font][font]مردم نیز به گونه ای معجزه آسا اتومبیل خود را تا در خانه اش رساندند و نه تنها اثاثیه خانه ، حتی خود خانه نیز بی آنکه کارمزدی به هیچ بنگاه معاملات ملکی پرداخت شود به فروش رفت.[/font][font]ایمان هرگز از پنجره به بیرون نمی نگرد تا انبوه برف را ببیند تا سوز سرما را احساس کند.
ایمان برای برکتی که طلبیده است تدارک می بیند و بس.[/font]
پاسخ


پیام‌های داخل این موضوع
داستانهای کوتاه اسکاول شین - توسط ARSAM - 2015-06-14، 02:19

موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  : داستانهای کــوتـاه کــافـکــا ARSAM 1 1,679 2015-06-14، 02:17
آخرین ارسال: ARSAM
  داستانهای با نمک NASIB 7 4,122 2015-02-17، 06:47
آخرین ارسال: sadaf
  داستانهای کوتاه و جالب mehdiast 65 28,012 2015-02-09، 05:40
آخرین ارسال: sadaf
  داستان کوتاه آموزنده بسیار زیبا و عرفانی mojtaba_s 15 10,141 2015-01-12، 12:45
آخرین ارسال: Atlas
  یه داستان کوتاه جالب بنویس NASIB 14 7,102 2014-09-21، 02:24
آخرین ارسال: sadaf

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان