ارسالها: 179
موضوعها: 15
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2014Feb
اعتبار:
62
من درحقیقت آدم تائید طلبی بودم که همیشه میل به از همه بهتربودن داشتم ولی این نیاز را باکنترل شدید اطرافیانم میخواستم به تحقق برسانم که همه بگویند که من بهترین فرزند برای مادرم هستم درمقام فرزندی ٬ درمقام مادری باید باکنترل من موفق میشدم به درجه بهترین مادر نائل آیم ٬ درمقام همسری هم به درجه بهترین همسر٬ درمحل کار بهترین همکار وکارمند والی آخر ولی از آخر تبدیل به یک کنترلچی حرفه ای شده بودم که نه تنها کسی سپاسگزار نبودبلکه همه به چشم یک مزاحم به من نگاه میکردند شایدبرای شغل کنترلچی برای یک کارخانه به من حقوق هم برای این کار میدادند ولی درمحیط زندگی دستاورد آن فقط نامرادی بود تازمانیکه متوجه شدم که فرزند من بیماره وکنترلها ومن نقریبا به آخر خط کنترل رسیدم ونصیبی جز غم ورنج نداشت وآنجا بود که من متوجه شدم چه خساراتی به بار آوردم دانستم که فقط فرزند من بیمارنیست بلکه خود من شاید بااین بیماری به دنیا آمدم و سعی در شناخت بیماری به کمک برنامه وحرکت درجاده بهبودی برای درمان آن راآغاز کردم .
ارسالها: 14
موضوعها: 0
Thanks Received: 0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2014Aug
قبلا سعی میکردم تا چیزی رو میخوام با دعوا و عصبانیت حرف خودم رو به کرسی مینشوندم و میخواستم یا گریه میکردم یا التماس میکردم یابا بیمارم حرف نمی زدم و ....
اما حالا دیگه برنامه و ابزارهای برنامه رو دارم هر کاری میخوام انجام بدم با فکر بیمار خودم پیش نمیرم با راهنما و دوستان بهبودی در ارتباط هستم از خدا کمک میخوام و با اینها مطمئنا نتایج بهتری می گیرم.
ارسالها: 30
موضوعها: 0
Thanks Received: 0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2015Jan
این سئوال مرا به دوران کودکی برد دورانی که در ان نحوه تربیت اگاهی پیداکردنها تشویقها تنبیه ها ترفندها دروغها دوزو کلکها شکل گرفت برای اینکه از دیگران عقب نمانم از همان کودکی متوجه شدم که خود باید خواسته هایم را برطرف کنم چون به انها توجهی نمیشدو یا جوابی نمیگرفتم پس در حسرت بودم افسوس و در مقایسه با همسالان خودم که همینطور ادامه داشت اینها شکل گرفت ویا در حال شکل گیری بدون توکل به خداوند .همیشه دنبال جواب مثبت بودم وبا کلمه نه مخالف.از دست نیازبسوی دیگران تنفر داشتم ویا خجالت میکشیدم این دو مورد غرور مرا میرساند.مهر سکوت میزدم ویا میترسیدم که نه بشنوم ترس از کوچک شدن له شدن حقیرشدن .اما روش را عوض کردم با دعوا گریه بحث مشاجره باز هم نتایج تکراری.امروز در یرنامه متوجه شدم احساسهایم را خواسته هایم را سرکوب نکنم با خداوند ابتدا مشورت میکنم.طبق اصول پیش میروم . زیر بار مسئولیتهایی که به من مربوط نیست نمیروم نیازهایم را میگویم وسعی میکنم که با دوستان بهبودی وراهنمایم مشورت نمای