امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
گلستان سعدی
#11
عاشقم عاشق برويت گر نمى دانى بدان             زنده ام در آرزويت گر نمى دانى بدان

گر پس از مرگم بيايى بر سر بالين من          زنده مى گردم به بويت گر نمى دانى بدان
 
 
پاسخ
#12
[font]شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد[/font][font]تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد[/font][font]عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت[/font][font]به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد[/font][font]ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت[/font][font]که محب صادق آنست که پاکباز باشد[/font]
پاسخ
#13
[font]همه عمر برندارم سر از این خمار مستی[/font][font]که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی[/font][font]تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد[/font][font]دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی[/font][font]چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن[/font][font]تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی[/font][font]نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به[/font][font]که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی[/font][font]دل دردمند ما را که اسیر توست یارا[/font]
پاسخ
#14
[font]خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی[/font][font]چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی[/font][font]تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی[/font][font]چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی[/font][font]بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی[/font][font]شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی[/font][font]دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم[/font][font]نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی[/font][font]تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم[/font]
پاسخ
#15
[font]عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود[/font][font]مجنون از آستانه لیلی کجا رود[/font][font]گر من فدای جان تو گردم دریغ نیست[/font][font]بسیار سر که در سر مهر و وفا رود[/font][font]ور من گدای کوی تو باشم غریب نیست[/font][font]قارون اگر به خیل تو آید گدا رود[/font]
پاسخ
#16
[font]ماه فروماند از جمال محمد[/font][font]سرو نباشد به اعتدال محمد[/font][font]قدر فلک را کمال و منزلتی نیست[/font][font]در نظر قدر با کمال محمد[/font][font]وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت[/font][font]لیلهٔ اسری شب وصال محمد[/font][font]آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی[/font][font]آمده مجموع در ظلال محمد[/font]
پاسخ
#17
[font]محمد کز ثنای فضل او بر خاک هر خاطر[/font][font]که بارد قطره‌ای در حال دریای نعم گردد[/font][font]چو دولت بایدم تحمید ذات مصطفی گویم[/font][font]که در دریوزه صوفی گرد اصحاب کرم گردد[/font][font]زبان را درکش ای سعدی ز شرح علم او گفتن[/font][font]تو در علمش چه دانی باش تا فردا علم گردد[/font]
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان