ارسالها: 676
موضوعها: 513
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
12
و تو از بغض چه میدانی ...؟
آن زمانی که نگاهم به جهان می خشکد
و کلامم همه در حنجره جان می بازد
و دلم مثل کبوتر، که به گهواره صیاد شده
یک نفس می زند از سینه به بیرون
قصه ی بغض شروع می شود انگار
و تو از بغض چه میدانی ...؟
تو چه میدانی از آن لحظه ی آوار شدن
خداوندا
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکست قلب من جانا به عهده خود وفا کن
ارسالها: 3,769
موضوعها: 2,475
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
265
در این حـصــار خیــالـی پـر از اگـر ، امـا
کنـار خلـوت یاـدت، من و شــب و غـم ها
خیــال وصــل تــو ای آرزوی هــــر روزم
ببیـن از آتـش عشـقت چـگونه می ســـوزم
منـم که دل ســــپـرم بــر طــــنـیــن آوایــــت
منـم که هــمســــفرم، هـمــــقـطـار فــردایــت
منم که با تو نفـس می کشــم سـتاره ی مـن
تویی تو خاطـره ام ، گریه ی شــبانه ی من
بگو در انتــظار چه هـســتـی خدای آرامـــش
از ایـنـــکه با دل تـنــگـم نـمی کــنی ســـازش
حتی روز " مرگم " هم تفاهم نخواهیم داشت
من اون روز سفید می پوشم
وتو سیاه
ارسالها: 7,089
موضوعها: 1,453
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
432
پس از آفرينش آدم ،خدا گفت به او :
نازنينم آدم .…
با تو رازي دارم ..!
اندکي پيشترآي ..
آدم آرام و نجيب ، آمد پيش ...
زير چشمي به خدا مي نگريست ...
محو لبخند غم آلود خدا ...
دلش انگار گريست .
نازنينم آدم ، ) قطره اي اشک ز چشمان خداوند چکيد (
ياد من باش … که بس تنهايم ...
بغض آدم ترکيد ...
گونه هايش لرزيد ،
به خدا گفت :
من به اندازه ي .…
من به اندازه ي گلهاي بهشت ..… نه …
به اندازه عرش ... نه .… نه
من به اندازه ي تنهاييت ، اي هستي من
دوستدارت هستم ...
آدم ، کوله اش را بر داشت
خسته و سخت قدم بر مي داشت …
راهي ظلمت پر شور زمين .
زير لبهاي خدا باز شنيد …
نازنينم آدم …
نه به اندازه ي تنهايي من …
نه به اندازه ي عرش…
نه به اندازه ي گلهاي بهشت ...
که به اندازه يک دانه گندم ،
تو فقط يادم باش ،
نازنينم آدم…
نبري از يادم .…
مشگل اینه که به بعضیا بیشتر از حدشون بها دادم
ارسالها: 676
موضوعها: 513
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
12
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنیها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنیها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بیسبب از پاییز جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم.
چیدنیها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی،
بیسبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم.
خواندنیها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو سادهترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدانها اینک اندازه ما میخوانیم
ما به اندازه ما میبینیم
ما به اندازه ما میچینیم
ما به اندازه ما میگوییم
ما به اندازه ما میروییم
من و تو
کم نه که باید شب بیرحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه که میباید با هم باشیم
من و تو
حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو
حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم
گفتنیها کم نیست
تو مرا ياد کني يا نکني
باورت گر بشود ، گر نشود
حرفي نيست
اما
نفسم مي گيرد
در هوايي که نفس هاي تو نيست !
سهراب سپهري
خداوندا
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکست قلب من جانا به عهده خود وفا کن
ارسالها: 4,243
موضوعها: 617
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
341
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
حسین پناهی
تمام ارسالهایم تجربه گذشته ام است و دیدم نسبت به بهبودی تغییر کرده است و اینها نیست
ارسالها: 4,243
موضوعها: 617
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
341
پشت شیشه بخار گرفته ،دستانت نوشت برو........!!
در را که باز کردم ،اشکهایم خیس شد ....!!
و رد پاهایم میان تمام نفسها محو شد .....!!!
حالا روی هر شیشه ای که ها میکنم ،
دنبال عاشقانه های تمام مردم شهر می گردم ....!!
میخواهم بدانم ،کجای این سیاهی شب !!
کسی با نفس هایش ،...!
پشت شیشیه شکسته باور من
مینویسد با من بمان .........!!!
تمام ارسالهایم تجربه گذشته ام است و دیدم نسبت به بهبودی تغییر کرده است و اینها نیست
ارسالها: 7,089
موضوعها: 1,453
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
432
دیوانه ام
من عاشـــقم ، دیوانـــه ام ..... از خویـــــشتن بیگانــــه ام
او شمع و من پروانه ام ..... دیوانــــه ام ، دیوانــــه ام
آییـــد و زنجیــــرم کنیــــد .... بــا عقــل تدبیرم کنیـــد
و ز عـشق او سیرم کنیـــد ...... دیوانـــه ام ، دیوانــــه ام
پا تا بــسر ســر تــا بــه پــا ...... دیـــوانـــه ام ، دیوانــه ام !
ایــن ســینه پــر ســوز من ...... وین اشک شب افروز من
آن شام مـن ، این روز مـن ....... دیوانـــه ام ، دیوانـــه ام !
افــــــــروختم افــــــــروختم...... آتـــش گـــرفتم ســـوختم
تــــا عاشــــقی آمـــــوختم ...... دیوانـــه ام ، دیـــوانه ام !
مشگل اینه که به بعضیا بیشتر از حدشون بها دادم
ارسالها: 676
موضوعها: 513
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
12
مثل کبريت کشيدن در باد
زندگي دشوار است!
من خلاف جهت آب شنا کردن را،مثل يک معجزه باور دارم
آخرين دانه کبريتم را ميکشم در اين باد...
هرچه باداباد!
«سهـــــراب ســـپــــهري»
خداوندا
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکست قلب من جانا به عهده خود وفا کن
ارسالها: 7,089
موضوعها: 1,453
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
432
دخنرک می خندید
اما …
نه به تو می خندید
چون که یاد آور آن بیت عسل شد که گفت :
(( دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند))
تو نمی دانستی
که اگر سیب دندان زده از دست فتد بر دل خاک
نه که دلدار دلت را بربود
و برفت آنجا که
نه تو او را یابی
و نه دل را که برفت از دستت
و من آن سوم شخص
که همه جریان را از همه زاویه ها
به مکرر دیدم
و چنین فهمیدم
پدر آن دختر
نه تو را درک نکرد
از غم و غصه چنین بود او را
که اگر عشق ، تو را باور بود
به گناهی که چنین شیرین است
که نباید بدوی!؟
و من این فهمیدم
که اگر سیب ز دستش بیافتد بر خاک
تو نباید بروی
منتظر باش که او باز آید
و اگر با دل عاشق بنشینی در راه
مطمئن باش که خواهد آمد
و بدان
که چرا باغچه ی کوچک تو سیب نداشت
چون که می باید از
باغچه ی همسایه
سیب می دزد یدی
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که تو شاید خلع از سیب بود باغچه ات ،
اما
تو دلی می داری
که پر از باغچه های سیب است
و اگر بنشینی
یار تو سیب به دست
باز خواهد آمد…
و تو از حکمت او فهمیدی
که چرا باغچه ی خانه ی تو سیب نداشت!
شعر از حامد خوش عقیده
مشگل اینه که به بعضیا بیشتر از حدشون بها دادم
ارسالها: 7,089
موضوعها: 1,453
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
432
چشمهای تو مثل آینه بود
که به تصویر مرده جان می داد
با تو عطر بهار با من بود
نفسم بوی آسمان می داد
یک نفر در کنار سایه تو
به من وساده گیم می خندید
باز هم یک نگاه شرم آگین
اولین بوسه؛ آخرین تردید
لحظه های نجیب وباکره را
تا شب اشتباه می بردم
تن تبعیدی ترا با خود
لب مرز گناه می بردم
حسرت یک تغزل کوتاه
در دلم مثل زخم کاری بود
در کنار حضور تو این بار
یک نفر گرم سوگواری بود
روی لب های خشک وتب زده ام
داغ آن اشتباه ، جا مانده
درکنار غرور زخمی من
لذت آن گناه جا مانده
عطر پاییزی تو پیچیده
در نفس های زرد گندمزار
فرصت آخر است، باور کن
بغض من را به شانه ات بسپار
_______________نیلوفر لاری پور
مشگل اینه که به بعضیا بیشتر از حدشون بها دادم