ارسالها: 4,243
موضوعها: 617
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
341
رفتم پمپ بنزین،یه ماششین گرون قیمت اومد کنارم!یه اقای جوون پشت فرمون بود!
بچه ها هجوم بردن سمت ماشین:
-اقا جوراب بدم
-اقا یه شکلات میخری
-اقا گل بدم ببری واسه نامزدت؟
اقا گفت:من جورابم سوراخه
شکلاتم میخوام واسه دخترم
یه شاخه گل هم بده واسه نامزد نه و خانمم
منتها به شرطی که همه بریم رستوران و با هم شام بخوریم!
بعد از اینکه از جایگاه اومد بیرون ماشین رو یه گوشه پارک کرد و در حالی که بچه ها اطرافش بالا و پایین می پریدن رفتن رستوران کنار جایگاه!!!
درست و غلطشو نمیدونم ولی خیلی خوشحالم که تو این دوره زمونه واقعا عجیب و غریب هنوز هم همچین کسانی پیدا میشن
تمام ارسالهایم تجربه گذشته ام است و دیدم نسبت به بهبودی تغییر کرده است و اینها نیست
ارسالها: 4,243
موضوعها: 617
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
341
روزی یک جامعه شناس پیشنهاد یک مسابقه را به بچه های قبیله ای در آفریقا داد
او به یک درخت اشاره کرد و به آنها گفت: یک سبد پر از میوه در نزدیکی آن درخت قرار دارد
هر کدام از شما خودش را زودتر به آن درخت برساند ... صاحب آن سبد خواهد شد
وقتی به آنها فرمان شروع مسابقه را داد
آنها در کمال ناباوری دست یکدیگر را گرفتند و با هم به سمت درخت رفتند و درنهایت میوه ها را با هم تقسیم کردند
او که شگفت زده شده بود... از انها دلیل کارشان را پرسید و بچه ها در پاسخ گفتند: UBUNTU
UBUNTU در فرهنگ آفریقا یعنی :
"من هستم به خاطر اینکه تو هستی"
و اینست معنای همبستگی و انسانیت...
تمام ارسالهایم تجربه گذشته ام است و دیدم نسبت به بهبودی تغییر کرده است و اینها نیست
ارسالها: 4,243
موضوعها: 617
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
341
جوانمردی ...
آخر مسابقه بوده و دونده اسپانيايي مي بينه که دونده کنيايي خيلي آروم داره
مي دوه. متوجه مي شه که دونده کنيايي فکر مي کنه مسابقه تموم شده. براي
همين به جاي اين که يک برد غيرمنصفانه به دست بياره، مي ره پشت حريفش و
خط پايان رو نشونش مي ده. توي مصاحبه اش هم گفته که وقتي ديدم سرعتش
رو کم کرد مي دونستم که مي تونم ازش جلو بزنم و برنده باشم، اما اين پيروزي
حق من نبود. براي همين رفتم سمتش و خط پايان رو نشونش دادم و اون تونست
اول بشه که البته لايق برنده شدن هم بود.
تمام ارسالهایم تجربه گذشته ام است و دیدم نسبت به بهبودی تغییر کرده است و اینها نیست
ارسالها: 4,243
موضوعها: 617
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
341
مسئول تست کردن شراب های يک کارخانه شرابسازی می ميرد .
مدير کارخانه شرابسازی دنبال يک مسئول تست ديگر می گردد تا استخدام کند
يک فرد مست با لباس ژنده و پاره برای گرفتن شغل درخواست می دهد
مدير کارخانه فکر می کند چطور اورا رد کند....تصمیم میگیرد او را تست کند !
به او يک گيلاس شراب می دهند و می خواهند که آنرا تست کند .
مرد ژنده پوش آزمايش می کند و می گويد:
شراب قرمز، مسکات، سه ساله، و در بخش شمالی تپه رشد کرده و در ظرف فلزی عمل آمده است
مدير شرابسازی می گويد درست است !!!
گيلاس ديگری به او می دهند ، می گوید :
اين يکی شراب قرمز کابرنه ، هشت ساله و در بخش جنوبی تپه رشد کرده و در چليک چوبی عمل آمده است ... مدیر شرابسازی می گوید درست است.!!!
مدير موسسه که متعجب شده است با چشمکی به منشی پيشنهادی میکند. او يک گيلاس ادرار می آورد. فرد الکلی آنرا آزمايش می کند و می گويد
بلوند، 26 ساله ، سه ماهه حامله است و اگر کار را به من ندهيد نام پدرش را هم خواهم گفت
تمام ارسالهایم تجربه گذشته ام است و دیدم نسبت به بهبودی تغییر کرده است و اینها نیست
ارسالها: 4,243
موضوعها: 617
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
341
خدا ...
دانشجویی به استادش گفت:
استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید !
تمام ارسالهایم تجربه گذشته ام است و دیدم نسبت به بهبودی تغییر کرده است و اینها نیست
ارسالها: 4,243
موضوعها: 617
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
341
وزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.
ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.
بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.
کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.
کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.
بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.
کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.
پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."
تمام ارسالهایم تجربه گذشته ام است و دیدم نسبت به بهبودی تغییر کرده است و اینها نیست
ارسالها: 4,243
موضوعها: 617
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
341
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.
یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.
در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت...
یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.
پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.
کشاورز گفت:
خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.
کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟
کشاورز گفت:
آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه
تمام ارسالهایم تجربه گذشته ام است و دیدم نسبت به بهبودی تغییر کرده است و اینها نیست
ارسالها: 4,243
موضوعها: 617
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
341
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.
آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.
روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:...
بچه ها، ببینید; همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.
دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.
البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.»
تمام ارسالهایم تجربه گذشته ام است و دیدم نسبت به بهبودی تغییر کرده است و اینها نیست
ارسالها: 4,243
موضوعها: 617
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
341
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود