هر شب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی...
دوباره گریه ام میگیره انگار تو آغوش منی...
روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه...
با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه...
بارون میباره و تو رو دوباره پیشم می بینم...
اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم...
قول بده وقتی تنها میشم باز هم بیای کنار من...
شبای جمعه که میاد بیای سر مزار من...
دوباره از یاد چشات زمزمه ی نبودنم...
ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم...
خاک سر مزار من نشونی از نبودنت...
دستهای نامردم شهر چرا ازم ربودنت...
به زیر خاکمو هنوز نرفتی از خیال من...
غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من...
دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم...
دوباره لحظه ها سپرد منو به باد رفتنم...
دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم...
رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها منم...
دلم را
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه ی امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت
آنان که دوستشان داریم همه گونه حقی بر ما دارد
حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد
نمی توان از او رنجشی به دل گرفت
بلکه باید تنها از خود رنجید
که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند
سیگار بعدی را روشن می کنم
کامی از لبش می گیرم
به جای لبهایی که چندیست نبوسیده ام !
انگشتانم بوی تند سیگار می گیرند
همان انگشتانی که همچون باد
جنگل موهای تو را نوازش می کردند ،
دیگر این اندام سوزان تو نیست که مرا احاطه کرده
دود سیگار است و بس !
سیگارم که به آخر میرسد
لبم را می سوزاند مانند بوسه ای
که تو هنگام خداحافظی به آن تقدیم کردی ...!
دیکتاتور تویی و آغوشت ،
که هر بار مرا تسلیم می کند !!!
سهم “من” از “تو” عشق نیست ، ذوق نیست ، اشتیاق نیست
همان دلتنگی بی پایانی ست که روزها دیوانه ام می کند !
برایت مینویسم دوستت دارم
میدانم که نمیدانی
ولی میدانم که میخوانی آرزویم این است که نخوانده بدانی . . .
با توام بی حضور تو ، بی منی با حضور من
می بینی تا کجا وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند ؟
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم . . .
.
.
.
نشسته ام ، کجا ؟ کنار همان چاهی که تو برایم کندی
عمق نامردی ات را اندازه می گیرم !
.
.
.
ذهنم فلج می شـــــود… وقتی می خوانمت
و تو حتی نمیگویی
جـــــــــانم . . .
بغضم ترک ترک شده مثل چشمای توی قاب
یه اسم فقط مونده ازت صفحه اول کتاب
گل های خشک پرپر و بوی قدیمی تنت
یه خط کهنه روی کارت مبارکه اومدنت
یه چاردیواری سوت وکور یه خونۀ غرق سکوت
امشب تولد منه شمع های رفتن تو فوت
این قلب مردنی من باخته همش توی غمت
امشب تولد منه تو سالگرد رفتنت
نمیدونم چند سالمه ولی غمت 3 ساله شد
پیر شده تو نبودنت یه قلب زخمی و کبود
3سال آزگاره که دارم بی تو سر میکنم
دست میکشم روی کتاب غصه هامو تر میکنم
با این سه شمع نیمه جون فوت میکنم رفتن تو
امشب میام به زندگی یا که منو میکشی تو
تموم شده امشب بازم غمت داره نو میشه
یه سال مونده روبرو نزار غمت 4ساله شه
یه سال مونده روبرو یه خونۀ غرق سکوت
غمت دیگه بزرگ شده شمع های رفتن تو فوت
یه چاردیواری سوت وکور یه خونۀ غرق سکوت
امشب تولد منه شمع های رفتن تو فوت
تو دريايي و من موجي اسيرم...كه مي خواهم در آغوشت بميرم... بيا درياي من آغوش بر كش...نمي خواهم جدا از تو بميرم
مــــی گــــویــنــد ســـــاده ام ..!
مـــی گـــویـــنـــد تــــو مــــرا با یــک نــگــاه ..
یـــک لبـــــخـنـــد ...
بــه بــازی میـــــگیــــری ..!
مــــــی گـــــوینــــد تـــرفنــدهـــایت ، شـــیطنـــت هــــایت ..
و دروغ هایـــت را نمــــی فهمــــم ..
مــــــی گویند ســــاده ام ..!
اما مــــــــن فـــــقــــــط دوســـتـــــت دارم ...
همیـــــــــن!
و آنــــها ایــــن را نمـــــــیفــــهمنــــد ...!!
عقل را در حلقه ي ديوانه ها گم ، ميكنم ....
هوش را در گوشه ي ميخانه ها ، گم ميكنم ...
بال وقتي بسته باشد ، پس بسوزد بهتر است ....
بال را در شعله با پروانه ها ، گم ميكنم ....
تا برادر گرگ ، يا تا دوستانم دشمن اند ....
آشنا را قاطي بيگانه ها ، گم ميكنم ....
گر چه حتي كورها هم ديده اند عكس تو را ...
من همان را در همين پيمانه ها ، گم ميكنم ...
هر چه ميگردي كه پيدايم كني در خاطرت ...
هي خودم را بين اين ويرانه ها ، گم ميكنم ...
شهرزاد قصه گويم ، يكشب آخر روز را ....
در شب افسون اين افسانه ها ، گم ميكنم ...
میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم