تاوان حرفهایی كه نمیزنم و بغض هایی كه فرو میدهم
تارهای سفیدی است كه لا به لای موهایم دارم....
دوصد دانا در این محفل سخن گفت...............سخن نازک تر از برگ سمن گفت .
ولی با من بگو آن دیده ور کیست .................که خاری دید و احوال چمن گفت.
" هر کاری که با نام خدا آغاز نشود،ابتر است"
جهان را بلندی پستی تویی ...............ندانم چه ای هر چه هستی تویی!
واژه رنگ زندگیم بود
وقتی توفکرتوبودم
عطرگل بانفسم بود
وقتی ازتومی سرودم
ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮓ ﻧﺪﺍﻧﻢ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺯﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺑﻮﻡ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻤﺮﺩﻥ ﺯ ﺷﺮﻡ ﺭﻭﯼ ﺗﻪ ﻣﻮ ﺩﺭ ﺣﺠﺎﺑﻢ ﻧﺪﺍﻧﻢ ﻋﺮﺽ ﺣﺎﻟﻢ ﻭﺍﺗﻪ ﮐﺮﺩﻥ
هرچه میخواهم غمت را در دلم پنهان کنم .........سینه می گوید که من نتگ آمدم فریاد کن
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد ......گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان .
تا به سودای تو از خانه به بازار شدیم
هر کجا درد و غمی بود خریدار شدیم
یکچند به کودکی به استاد شدیم یکچند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم
تا خدا یک لحظه ی سبز دعاست......عاشقی یک فرصت بی انتهاست