میمیرم
…
یه دختر و پسر که زمانی همدیگرو با تمام وجود دوست داشتن بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدن و آروم کنار هم نشستن … دختر میخواست چیزی رو به پسر بگه ولی روش نمیشد ! پسر هم کاغذی رو آماده کرده بود که چیزی رو که نمیتونست به دختر بگه توش نوشته بود ؛ پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه کاغذ رو به دختر داد ، دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفشو به پسر گفت که شاید بعد از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اونو نبینه …
دختر قبل از این که نامه ی پسرو بخونه به اون گفت که دیگه از اون خسته شده ، دیگه عشقش رو نسبت به اون از دست داده و الان پسری پیدا شده که بهتر از اونه … پسر در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود با ناراحتی از ماشین پیاده شد که در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر درجا مرد … دختر که با تمام وجود در حال گریه بود یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود ، وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود :
“اگه یه روز ترکم کنی میمیرم …”
دلت را هنـــگــامــي غــم مـي گيــرد
کـه نــگــاهــت بــه دستـــانِ گـــره خــــورده ي
دو آدم ،
خيـــره مـــي مـــاند!
.
یک شب خیال چشم تودیدیم به خواب
ز آن شب دگر، به چشم ندیدیم خواب را . . .
.
.
.
گفتمش: زیباترین لبخند چیست؟
گفت: لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند . . .
وه چه خوب آمدی صفا کردی
چه عجب شد که یاد ما کردی؟
بیوفایی مگر چه عیبی داشت
که پشیمان شدی وفا کردی؟
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بی وفایی کن وفایت میکنند با وفا باشی خیانت میکنند
مهربانی گر چه آیینه ی خوشیست مهربان باشی رهایت میکنند . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مگر غیر از وفا از من چه سر زد
که دل را بی وفا خواندی و رفتی
مگرغیراز نگاهت به چشمانم که درزد
که از ناز چشم خود ازدل گرفتی
خنده ام میگیرد
وقتی پس از مدت ها بی خبری
بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری
میگویی : دلم برایت تنگ است
یا مرا به بازی گرفته ای
یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی
دلتنگی ارزانی خودت . . .
شعرغمگین
گفتمش همدم شبهایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد
گفتمش بی تو چه می باید کرد؟ عکس رخساره ی ماهش را داد
وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد
یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد
تا کنون دریایی را دیده ای که به اندازه ی ته استکانی شده باشد؟
دل من تا این حد برای تو تنگ است ای عزیزم
بگذار بمیرم
بــگــذار كــه در حــسـرت ديـدار بـمـيـــرم
در حـسـرت ديــدار تــو بــگـذار بـميرم
دشــوار بـــود مـــردن و روي تــو نــديــدن
بـگـذار بـه دلـخـواه تـو دشـوار بـمـيرم
...
بـگـذار كـه چـون نـاله مـرغان شبـاهـنگ
در وحــشـت و انـدوه شـب تـار بميرم
بـگذار كـه چون شمـع كـنم پيكر خود آب
در بـستـر اشـك افـتـم و نـاچار بميرم
بـگـذار چـو خـورشيـد گـدازنـده مـس فام
در دامـن شـب بـا تـن تـب دار بـميرم
بــگــذار شــوم ســايــه ايـــوان بــلــنــدت
سـويت خــزم و گـوشـه ديــوار بميرم
ميميرم از اين درد كه جان دگرم نيست
تـا از غـــم عـشق تـو دگـربـار بميرم
تــا بـودهام اي دوسـت وفــادار تــو بــودم
بــگـذار بـدان گــونـه وفــادار بــمـيـرم
/ سیمین بهبهانی
بگذار كه از درد تو بيمار بميرم
از آتش دل سوزم و تبدار بميرم
...بر گردنم آن زلف سيه حلقه كن ای سرو
در پای تو خواهم به سر دار بميرم
بگذر نفسی از بر بالينم و بگذار
از تاب و تب لحظه ی ديدار بميرم
چون سايه ات ای گل ز سرم رفت عجب نيست
از جور خس و سرزنش خار بميرم
سهل است ز تير نگهت مردنم اما
ترسم نزنی بر دل و دشوار بميرم
مستم كن ازآن لعل می آلوده كه حيف است
می باشد و من پيش تو هشيار بميرم
تا چند ز بی مهريت ای مادر ايام
يك بار شوم زاده و صد بار بميرم
اغيار پی زندگی از مرگ گريزان
من زنده كه در رهگذر يار بميرم
ای پرده نشين پرده ز رخ بفكن و برخيز
مگذار كه در پرده ی پندار بميرم
گر ديدن رخسار تو ای ماه گناه است
بگذار نگه كرده گنهكار بميرم
تا چند صبا در پی عمرم بدوانی
بگذر ز من خسته و بگذار بميرم
علیرضا صبای تبریزی
امروز معلم عشقم گفت دو خط موازی هیچوقت بهم نمیرسن مگر اینکه یکی از آنها خود را بشکند …
گفتم من که خودم را شکستم پس چرا به او نرسیدم ؟؟؟
لبخند تلخی زد و گفت شاید او هم به سوی خط دیگری شکسته شده باشد !!!
همچون روز روشن بر من هویداست
که در مسیر زندگی ات روانه خواهی شد
و شاید هیچگاه من در خاطرت نمانم
و من بی شک هر جا باشم
نشانی از تو دارم
که با تو بودن را برایم زنده می کند
تو می روی و من با لبخند بدرقه ات می کنم
من می مانم و کوله باری از احساس تنهایی
می مانم
باز هم مثل همیشه
اما می دانم
در تنهایی هم
با من هستی