انجمن بانیان بهبودی

نسخه‌ی کامل: سخنان بزرگان ایران و جهان
شما درحال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب‌بندی مناسب.
صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16
هر وقت در آسمان حیات خود قطعه ابری مشاهده کردید نباید همه چیز را سیاه وظلمانی پندارید باید به آفتاب چشم بدوزید .   (اسمایلر)

 
در دنیا عده ی اندك شماری یافت می شوند كه می توان به آنها اعتماد كرد؛
باید گشت و اینها را یافت....

.آندره موروا 

 
با هر محدودیتی که برای خود قرار میدهیم،مسئو لیتی تازه برای خود ایجاد میکنیم.دور ریختن برچسبهایی که به خود آویزان کرده ایم نخستین گام بسوی خوب زیستن است.
آندرو متیوس

 
مرد جاافتاده که اخلاق و رفتار سالمی داشت و جزو شاگردان شیوانا بودبا حالتی مردد نزد شیوانا آمد و در مقابل شاگردان گفت من همیشه سعی کرده ام در اخلاق و رفتار اصول جوانمردی و *انسانی را رعایت کنم و به سمت کارهای ناپسند نروم اتفاقی برای من و خانواده ام رخ داده که من *را در تصمیمی که می خواهم بگیرم دچار تردید ساخته است قضیه از این قرار است که از دهکده *مجاور یکی از جوانان ثروتمند ولی بدنام و شرور به خواستگاری دخترم آمده است اینکه چرا او از *بین این همه دختر، دختر مرا انتخاب کرده، ب
رای من عجیب است او پسر شروری است و در همان دهکده خودش دخترهای هم فکر و هم رده با او زیادند که آنها همچون خودش شرورند. حال مانده ام چه تصمیمی بگیرم.”
شیوانا محکم و استوار گفت اینکه کاملا مشخص است در مقابل انسانهای خوب و سالم همه تعظیم *میکنند حتی آدم های بدکار و بدنام هم وقتی مقابل خوبی می رسند احترام میگذارند و با فاصله عبور می کنند. اینکه آن جوان شرور می خواهد همسرش را از خانواده سالم و خوب انتخاب کند هم به همین دلیل است که می خواهد در حین ناخنک زدن به دنیای شرارت بهترین ها را از بین خوب *ترین ها به عنوان شریک زندگی خودش انتخاب کند. دختر تو هم حق دارد بهترین و سالم ترین *انسان را به همسری خود برگزیند. اینکه دیگر جای تردید ندارند. محکم و استوار به درخواست آن جوان جواب منفی بده و بگذار رسم تعظیم مقابل خوبی ها همیشه پایدار بماند
 
بار تو، وزن سنگین همه معایبی است که در دیگران یافته ای.
پس دیگر چرا گله می کنی؟
مگر خودت این
معایب را نیافته ای و کشف نکرده ای؟
پس تماماً متعلق به خود
توست.
کاترین پاندر

 
 
داستانی از مولانا:
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و به سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :
«ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.»
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت. او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.نتيجه گيري مولانا بزرگ از بيان اين حكايت:تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفـــتاح راه
 
پروفسور ﺣﺴﺎﺑﯽ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻢ ﺩﺭﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﺩﺭﻳﻚ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺑﺎ ﻳﻜﺪﺧﺘﺮ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭﻓﻴﻠﻴﭗ، ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺶ ﻫﻤﮕﺮﻭﻩ ﺷﺪﻡ . ﺍﺯﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﻓﻴﻠﻴﭗﺭﻭ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻲ؟ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﮔﻔﺖ ﺁﺭﻩ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪﻣﻮﻫﺎﻱ ﺑﻠﻮﻧﺪﻗﺸﻨﮕﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺭﺩﻳﻒ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ! ﮔﻔﺘﻢﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻲ !ﮔﻔﺖ ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺭﻭﺷﻦﺷﻴﻜﻲ ﺗﻨﺶ ﻣﻴﻜﻨﻪ ! ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻣﻨﻈﻮﺭﺕﻛﻴﻪ؟ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﻮﻥﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻛﻴﻒ ﻭﻛﻔﺸﺶ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺳﺖ ﻫﺴﺖﺑﺎﻫﻢ ! ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻛﻲ ﺑﻮﺩ ! ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺗﻮﻥ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻳﻜﻢﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖﻓﻴﻠﻴﭗ ﺩﻳﮕﻪ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﻱﻭﻳﻠﭽﻴﺮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ...ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻪ ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻃﺮﺯﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﻱﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ ... ﺁﺩﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻛﻪﺑﺘﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻭﻳﮋﮔﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﻨﻔﻲ ﻭ ﻧﻘﺺ ﻫﺎ ﭼﺸﻢﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻪ ...ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺩﻳﺪﻥ ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺗﺮﻳﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻓﻴﻠﻴﭗﻣﻴﭙﺮﺳﻴﺪ ﭼﻲ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ؟ ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺮﻳﻊ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢﻫﻤﻮﻥ ﻣﻌﻠﻮﻟﻪ ﺩﻳﮕﻪ !!ﻭﻗﺘﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﺪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪﻛﺮﺩﻡ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﺠﺎﻟﺖﻛﺸﻴﺪﻡ
 
 
[تصویر:  fun-27.jpg]

 
هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند . جبران خلیل جبران
 
وجدان شما، ابزار سنجش درست شما از خودخواهی تان است؛
با دقت به آن گوش دهید...

.ریچارد باخ

 
صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16