پروانه ات می مانم
تا هوای نا مطبوع تنهایی ات را به آسمان بسپارم . . .
خورشید که سر باز زد از تابیدن
درختی شدم
بی ریشه بی برگ
که نمی دانست
چگونه ایستاده است
زمان گذشت
تا بال های تو را دیدم
و هنوز حیرانم
چگونه یک پروانه
درختی را
نگاه داشته است...
من بلد نيستم دوستت نداشته باشم ...
بلد نيستم حرف دلم را نگويم ...
حتي بلد نيستم بگويم نمي خواهمت ، وقتي ، ميخواهمت ....
بلد نيستم نخندم ، وقتي با تو ام ...
يا اخم كنم وقتي ناراحت ام ....
من هيچ كاري بلد نيستم ....
جز دوست داشتن " تو "