انجمن بانیان بهبودی

نسخه‌ی کامل: بچه كه بوديم...
شما درحال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب‌بندی مناسب.
صفحه‌ها: 1 2
آرزوی دوران کودکی ام بود

جای آن درخت سر به فلک کشیده ای باشم

که شاخه هایش هر صبح با بوسه های نوازشگر خورشید بیدار میشدند

پرندگان روی تنش لانه میکردند و برای برگهایش آواز میخواندند

درخت بودن چه خوب بود!

ولی حالا

آرزویم این نیست!

میدانم درخت چه زجری میکش!

شب و روز گوشه ای ساکت نشسته

و شاهد چه نامردیهاییست که مقابلش اتفاق می افتد!
چه خیانتها که می بیند!
و همدم تنهایی چه کسانی که میشود!

نه

نمیخواهم درخت باشم

طاقتش را ندارم!
هر کسی در نوع خود بیشیله بود 
ثروت هر بچه قدری تیله بود 
ای شریک نان و گردو و پنیر 
همکلاسی باز دستم را بگیر 
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست 
دیگر دلت برای من تنگ نیست 
حال ما را از کسی پرسیده ای ؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
حسرت پرواز داری در قفس؟
میکشی سخت در این دنیا نفس ؟
سادگیهایت برایم ننگ نیست 
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
آسمان باورت مهتابی است ؟
هر کجایی شعر باران را بخوان 
ساده باش و باز هم کودک بمان
یادش بخیر یه کوچه 8متری ، 4تا آجر ، یه توپ پلاستیکی 2 لایه …
دلخوشیامون خیلی ساده بود !
صفحه‌ها: 1 2