[font]شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد[/font][font]تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد[/font][font]عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت[/font][font]به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد[/font][font]ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت[/font][font]که محب صادق آنست که پاکباز باشد[/font]
[font]همه عمر برندارم سر از این خمار مستی[/font][font]که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی[/font][font]تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد[/font][font]دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی[/font][font]چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن[/font][font]تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی[/font][font]نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به[/font][font]که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی[/font][font]دل دردمند ما را که اسیر توست یارا[/font]
[font]خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی[/font][font]چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی[/font][font]تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی[/font][font]چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی[/font][font]بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی[/font][font]شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی[/font][font]دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتم[/font][font]نه عجب که خوبرویان بکنند بیوفایی[/font][font]تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم[/font]
[font]عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود[/font][font]مجنون از آستانه لیلی کجا رود[/font][font]گر من فدای جان تو گردم دریغ نیست[/font][font]بسیار سر که در سر مهر و وفا رود[/font][font]ور من گدای کوی تو باشم غریب نیست[/font][font]قارون اگر به خیل تو آید گدا رود[/font]
[font]ماه فروماند از جمال محمد[/font][font]سرو نباشد به اعتدال محمد[/font][font]قدر فلک را کمال و منزلتی نیست[/font][font]در نظر قدر با کمال محمد[/font][font]وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت[/font][font]لیلهٔ اسری شب وصال محمد[/font][font]آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی[/font][font]آمده مجموع در ظلال محمد[/font]
[font]محمد کز ثنای فضل او بر خاک هر خاطر[/font][font]که بارد قطرهای در حال دریای نعم گردد[/font][font]چو دولت بایدم تحمید ذات مصطفی گویم[/font][font]که در دریوزه صوفی گرد اصحاب کرم گردد[/font][font]زبان را درکش ای سعدی ز شرح علم او گفتن[/font][font]تو در علمش چه دانی باش تا فردا علم گردد[/font]