2015-02-08، 10:58
[bgcolor=#FAEBD7]موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود.[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت .[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه
داشت. موسي در كمال [/bgcolor][bgcolor=#FAEBD7]نااميدي، عاشق آن دختر شد،
ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود .[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت [/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. [/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت،[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. [/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد :[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت :[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]- بله، شما چه عقيده اي داريد؟[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند.[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت :[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]»همسر تو گوژپشت خواهد بود .«[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است
به او عطا كن .«[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد .[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]او سالهای سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت .[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه
داشت. موسي در كمال [/bgcolor][bgcolor=#FAEBD7]نااميدي، عاشق آن دختر شد،
ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود .[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت [/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. [/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت،[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. [/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد :[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت :[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]- بله، شما چه عقيده اي داريد؟[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند.[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت :[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]»همسر تو گوژپشت خواهد بود .«[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است
به او عطا كن .«[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد .[/bgcolor]
[bgcolor=#FAEBD7]او سالهای سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.[/bgcolor]