انجمن بانیان بهبودی

نسخه‌ی کامل: داستان خداشناسی
شما درحال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب‌بندی مناسب.
[font][font][bgcolor=#000080]مردی میخواست کاملا خدا را بشناسد. ایتدا بسراغ افراد و کتابهای مذهبی رفت [/bgcolor]

[bgcolor=#000080]اما هرچه جلوتر رفت گیج تر شد. افراد و کتابهای نوع دیگر را هم امتحان کرد اما به جایی نرسید.[/bgcolor]

[bgcolor=#000080]خسته و ناامید راه دریا پیش گرفت. در کنار ساحل کودکی را دید که مشغول پر کردن[/bgcolor]

[bgcolor=#000080]سطل کوچکی از آب دریا بود. سطل پر و سر ریز می شد اما کودک همچنان آب می ریخت.  مرد پرسید چه می کنی؟[/bgcolor]



[bgcolor=#000080]کودک جواب داد به دوستم قول دادم همه آب دریا را دراین سطل بریزم و برایش ببرم![/bgcolor]



[bgcolor=#000080]مرد خواست پسر را نصیحت کند و اشتباهش را به او بگوید. اما ناگهان به اشتباه خودش هم پی برد[/bgcolor]


[bgcolor=#000080]که میخواست با ذهن کوچکش خدا را بشناسد و کل هستی را در آن جای دهد!....فهمید که با دلش باید بسراغ خدا برود.[/bgcolor]


[bgcolor=#000080]به کودک گفت من و تو یک اشتباه را مرتکب شدیم![/bgcolor]
[/font][/font]
 

[font][font][bgcolor=#8B4513]مولوی می گوید:[/bgcolor]


[bgcolor=#8B4513]هر چه اندیشی پذیرای فناست           آنچه در اندیشه ناید آن خداست[/bgcolor]
[/font][/font]