تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به سد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
یار این طایفه خانه برانداز مباش
[align=right]از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
[align=right]میشوی شهره به این فرقه همآواز مباش
[align=right]غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
[align=right]به که مشغول به این شغل نسازی خود را
[align=right]این نه کاریست مبادا که ببازی خود را
گر کسب کمال میکنی میگذرد
[align=right]ور فکر مجال میکنی میگذرد
[align=right]دنیا همه سر به سر خیال است ، خیال
[align=right]هر نوع خیال میکنی میگذرد
جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد
لطفی که از این پیش به ما داشت ندارد
رحمی که به این غمزدهاش بود نماندست
لطفی که به این بی سرو پا داشت ندارد
آن پادشه حسن ندانم چه خطا دید
کان لطف که نسبت به گدا داشت ندارد
گر یار خبردار شود از غم عاشق
جوری که به این قوم روا داشت ندارد
وحشی اگر از دیده رود خون عجبی نیست
کان گوشهی چشمی که به ما داشت ندارد
فریاد که سوز دل عیان نتوان کرد
با کس سخن از داغ نهان نتوان کرد
اینها که من از جفای هجران دیدم
یک شمه به سد سال بیان نتوان کرد
المنة لله که ندارم زر و سیمی
کز بخل خسیسی شوم ، از حرص لیمی
شغلی نه که تا غیر برد مایده خلد
باید ز پی جان خود افروخت جحیمی
نه عامل دیوان و نه پا در گل زندان
نی بستهی امیدی و نی خستهی بیمی
ماییم و همین حلقی و پوشیدن دلقی
یک گوشهی نان بس بود و پاره گلیمی
آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد
گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ
کردهای عهد که بازآیی و ما را بکشی
وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ
رفتی و باز نمیآیی و من بی تو به جان
جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ
وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی
گرچه مستوجب صد گونه جفایی، بازآ
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
[align=right]به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
[align=right]نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
[align=right]به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را
طی زمان کن ای فلک ، مژدهی وصل یار را
[align=right]پارهای از میان ببر این شب انتظار را
[align=right]شد به گمان دیدنی، عمر تمام و ، من همان
[align=right]چشم به ره نشاندهام جان امیدوار را
[align=right]هم تو مگر پیالهای، بخشی از آن می کهن
[align=right]ور نه شراب دیگری نشکند این خمار را ..