انجمن بانیان بهبودی

نسخه‌ی کامل: اشعار زیبــای حسیــن پناهــی
شما درحال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب‌بندی مناسب.
صفحه‌ها: 1 2
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

به من بگوييد 
فرزانه گانِ رنگ بوم و قلم
چگونه 
خورشيدي را تصوير مي كنيد 
كه ترسيمش 
سراسر خاك را خاكستر نمي كند ؟ 

انسانم !
ساکت ، چون درخت سیب !
گسترده ، چون مزرعه ی یونجه !
و بارور ، چون خوشه ی بلوط !
به جز خداوند ،
چه کسی شایسته ی پرستش من خواهد بود ؟!

میزی برای کار ،
کاری برای تخت ،
تختی برای خواب ،
خوابی برای جان ،
جانی برای مرگ ،
مرگی برای یاد ،
یادی برای سنگ ،
این بود زندگی ..

نیستیم !
به دنیا می آییم 
عکس ِ یک نفره می گیریم !
بزرگ می شویم ،
عکس ِ دو نفره می گیریم !
پیر می شویم ،
عکس ِ یک نفره می گیریم ...
و بعد
دوباره باز
نیستیم  

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ، 
چون من که آفریده ام از عشق
جهانی برای تو 

ما
در هیأت پروانه ی هستی
با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم !
برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست
اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم
سرانجام به خودمان خواهیم رسید. 

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
[align=right]مایيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم 
[align=right]هر پسين 
[align=right]اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست 
[align=right]نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين 
[align=right]مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟ 
صفحه‌ها: 1 2