[font][font]
![[تصویر: ATT00001.jpg]](http://persian-star.net/1390/9/07/AT/ATT00001.jpg)
[/font]
[bgcolor=#FFF0F5]طبقه[/bgcolor][bgcolor=#FFF0F5] 10، زوج خوشبختی رو دیدم که با هم زد و خورد میکردن[/bgcolor][/font]
[font]
[/font]
[font][bgcolor=#FAEBD7]طبقه 9، "پیتر" محکم و قوی رو دیدم که داره گریه میکنه[/bgcolor][/font]
[font]
![[تصویر: ATT00003.jpg]](http://persian-star.net/1390/9/07/AT/ATT00003.jpg)
[/font]
[font][bgcolor=#FFFFE0]طبقه 8، "آمی" نامزدش رو می دید که با بهترین دوستشه[/bgcolor][/font]
[font]
![[تصویر: ATT00004.jpg]](http://persian-star.net/1390/9/07/AT/ATT00004.jpg)
[/font]
[font][bgcolor=#F0FFF0]طبقه 7، "دن" قرصای روزانه ضدافسردگیش رو می خوره[/bgcolor][/font]
[font]
![[تصویر: ATT00005.jpg]](http://persian-star.net/1390/9/07/AT/ATT00005.jpg)
[/font]
[font][bgcolor=#F0FFFF]طبقه 6، "هنگ" بیکاره و هنوز در روز هفت تا روزنامه می خره تا یه کار پیدا کنه[/bgcolor][/font]
[font]
![[تصویر: ATT00006.jpg]](http://persian-star.net/1390/9/07/AT/ATT00006.jpg)
[/font]
[bgcolor=#f0f8ff]طبقه 5، آقای "وانگ" که خیلی محترمه سعی میکنه لباسای خانومش رو بپوشه[/bgcolor]
[font]
![[تصویر: ATT00007.jpg]](http://persian-star.net/1390/9/07/AT/ATT00007.jpg)
[/font]
[font][bgcolor=#F0FFF0]طبقه 4 "رز" دوباره داره با دوست پسرش دعوا میکنه[/bgcolor][/font]
[font]
![[تصویر: ATT00008.jpg]](http://persian-star.net/1390/9/07/AT/ATT00008.jpg)
[/font]
[bgcolor=#fff0f5]طبقه 2، "لیلی" هنوز به عکس شوهرش که از شش ماه پیش گم شده خیره میشه[/bgcolor]
[font]
![[تصویر: ATT00009.jpg]](http://persian-star.net/1390/9/07/AT/ATT00009.jpg)
[/font]
[bgcolor=#ffffe0]قبل از اینکه از ساختمون بپرم فکر می کردم بدشانس ترین آدمم[/bgcolor]
[font]
![[تصویر: ATT00010.jpg]](http://persian-star.net/1390/9/07/AT/ATT00010.jpg)
[/font]
[bgcolor=#FFFFE0]الآن فهمیدم هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره[/bgcolor]
[font]
![[تصویر: ATT00011.jpg]](http://persian-star.net/1390/9/07/AT/ATT00011.jpg)
[/font]
[bgcolor=#fff0f5]آدمایی که دیدم الآن دارن به من نگاه می کنن[/bgcolor]
[font]
![[تصویر: ATT00012.jpg]](http://persian-star.net/1390/9/07/AT/ATT00012.jpg)
[/font]
[bgcolor=#f0fff0]فکر کنم الآن که من رو می بینن، احساس می کنن وضعشون اونقدرا هم بد نیست ...[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffe0]نتيجه:[/bgcolor]
[bgcolor=#FFFFE0]شاید خیلی وقت ها قدر داشته هایمون رو اونطور که باید، نمی دونیم و به نوعی عرصه زندگی رو بر خودمون تنگ می کنیم که انگار حاصل عمرمان تمام غمها و ناملایمات دنیاست و دیگران ازش سهمی ندارند در حالیکه اگر قدری عاقلانه تر فکر کنیم می بینیم که دیگران هم فقط شادیها و موفقیت هاشون نیست که دستمایه ی زندگیشون هست.[/bgcolor]