انجمن بانیان بهبودی

نسخه‌ی کامل: من هستم...
شما درحال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب‌بندی مناسب.
 
[bgcolor=#FFFFE0]من هستم... زنده ام. نفس می کشم...[/bgcolor]


[bgcolor=#FFFFE0]هنوز گاهی اوقات دیوانه می شوم و بی هوا به سرم می زند تمام مسیر محل کارم را تا خانه پیاده بیایم..[/bgcolor]


[bgcolor=#FFFFE0]هوس می کنم تنها قدم بزنم... تنها گریه کنم...[/bgcolor]


[bgcolor=#FFFFE0]تنها گوشه ای ساعت ها بنشینم و زندگی ام را مرور کنم[/bgcolor]


[bgcolor=#FFFFE0]اما هنوز هستم..[/bgcolor]


[bgcolor=#FFFFE0]هنوز عاشق بارانم...[/bgcolor]


[bgcolor=#FFFFE0]هنوز بوی اقاقیا... بوی نعنا..[/bgcolor]


[bgcolor=#FFFFE0]بوی چای تازه دم مادرم را دوست دارم[/bgcolor]


 
[تصویر:  fu3263.jpg]
[bgcolor=#FFFFE0]بعضی روزها هوایی خانه کودکی هایم می شوم..[/bgcolor]

[bgcolor=#FFFFE0]دلم برای حیاطی که نیست... مادربزرگی که نیست..[/bgcolor]

[bgcolor=#FFFFE0]برای بوته یاس و درخت شمشاد و آب و جاروهای بعد از ظهرها تنگ می شود...[/bgcolor]


[تصویر:  fu3265.jpg]
 
[bgcolor=#E6E6FA]می روم محله قدیمی... دست میکشم به روی دیوار.[/bgcolor]

[bgcolor=#E6E6FA].. و قدم میزنم در پیاده رو خانه مان ......[/bgcolor]

[bgcolor=#E6E6FA]که دیگر نیست...[/bgcolor]


[bgcolor=#E6E6FA]سرم را بلند می کنم شاید مادرم پشت پنجره بیاید..[/bgcolor]


[bgcolor=#E6E6FA]. شاید برایم گوجه سبز... زالزالک خریده باشد...انار دانه کرده باشد... شاید

[تصویر:  fu3270.jpg][/bgcolor]

[bgcolor=#F0FFF0]شاید صدایم زده باشد و من نشنیده باشم[/bgcolor]

[bgcolor=#F0FFF0]چقدر دلم برای درد دل های مادر بزرگم پر کشیده.[/bgcolor]


[bgcolor=#F0FFF0]چقدر برای وقتی که صدایم می زد تا موهایش را برایش ببافم..[/bgcolor]


[bgcolor=#F0FFF0]چقدر دلم می خواهد دوباره صدایم بزند..[/bgcolor]


[bgcolor=#F0FFF0]. نه پنجره ای نیست...[/bgcolor]


[bgcolor=#F0FFF0]مادر بزرگی نیست...[/bgcolor]


[bgcolor=#F0FFF0]من هستم و پیاده رویی که انگار او هم قدم های مرا از یاد برده...[/bgcolor]

[تصویر:  fu3266.jpg]
 
[bgcolor=#ffffe0]ولی[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffe0]... مگر می شود برای چیزی عمرت را صرف کنی و فراموش شود؟[/bgcolor]


[bgcolor=#ffffe0]نگران من نباش...زنده ام نفس میکشم... و دلتنگی هایم را دیگر بغض نمی کنم[/bgcolor]


[bgcolor=#ffffe0]... میگذارم چشم هایم ببارند.[/bgcolor]

[تصویر:  fu3269.jpg]
[bgcolor=#F0FFF0]زمستان اگر دلت را سبک نکنی اگر با درخت های بی برگ[/bgcolor]

[bgcolor=#F0FFF0]با غروب سخت اش هم دردی نکنی[/bgcolor]


[bgcolor=#F0FFF0]تمام فصل های دیگر حس می کنی چیزی را ....حسی را گم کرده ای...[/bgcolor]


[bgcolor=#F0FFF0]آمده ام بگویم... خوبم. نفس می کشم...[/bgcolor]


[bgcolor=#F0FFF0]هنوز شعر می خوانم... شعر می گویم..... می نویسم..[/bgcolor]

[تصویر:  fu3264.jpg]

[bgcolor=#F0FFF0]با صدای خش خش جاروی رفتگر... با صدای درویش محله... با صدای باد... با صدای باران.[/bgcolor]


[bgcolor=#F0FFF0].. با صدای قدم های خسته رهگذری که سایه خمیده اش آنقدر درد دارد که برای شاعر شدن کافیست..[/bgcolor]
[bgcolor=#FFFFE0]من با هر بهانه ای این روزها می بارم[/bgcolor]

[bgcolor=#FFFFE0]با هر برگ که از شاخه فرو می افتد[/bgcolor]

[bgcolor=#FFFFE0]دلم برای بالا رفتن از درخت آلبالو تنگ شده.[/bgcolor]


[bgcolor=#FFFFE0]دلم می خواهد بخوابم و وقتی بیدار شوم ببینم تمام روزهایی که گذشت خواب بوده ام[/bgcolor]


[تصویر:  fu3261.jpg]

[bgcolor=#FFFFE0]و با هر پرنده ای که می خواند[/bgcolor]

[bgcolor=#FFFFE0]هر قطره بارانی که میبارد[/bgcolor]

[bgcolor=#FFFFE0]و[/bgcolor]

[bgcolor=#FFFFE0]هر نسیم خنکی که به صورتم می وزد ..[/bgcolor]

[bgcolor=#FFFFE0]زنده می شوم[/bgcolor]

[bgcolor=#FFFFE0]و امیدوارتر که خداوند هنوز از بشر نا امید نشده است[/bgcolor]