2013-10-30، 12:02
2013-12-03، 08:28
چایی هایت راتلخ نخوریکبارنگاهم کن تمام قندهای دلم رابرایت اب میکنم
2013-12-04، 11:34
آدمها میروند چون بهانه ای برای ماندن ندارند
همان آدمها یه روزی بر میگردند چون میفهمند
برای ماندن بهانه لازم نیست عشق لازم است.....
همان آدمها یه روزی بر میگردند چون میفهمند
برای ماندن بهانه لازم نیست عشق لازم است.....
2013-12-04، 06:27
گفتم به كام وصلت خواهم رسيد روزي؟
گفتا درست بنگر،شايد رسيده باشي
گفتا درست بنگر،شايد رسيده باشي
2013-12-05، 04:52
.به من نگاه کن،
که واژهایم،از برگهای ِ کاغذم لیز می خورند،
و از ذهنم، نادانسته هایم!
نگاه کن که چگونه در امتداد این فصلها ،
به این خطوط روشن رسیده ام!
و این برگ ریزان شاهد مدعای من است!
و این روزها که زودتر از همیشه،اتاقم تاریک می شود!
به من نگاه کن،
که مست ِ مسلخ ِ مهربانی ِ تو شده ام!
و صدای این ساز ،
که اندیشه ام را جلا می بخشد و نگاهم را می شوید و بی قراریم را می برد!
آهای پاییز، سلام!
می خواهم واژه، واژه های شعرم را مثل برگهای فراموش شده ،
برداری،بریزی بر سر بالهای بادهایت،
و تمام شهر را از واژه هایم پر کنی!
و این بی قراری ِ تمام ناشدنی را،
مثل برگهایی که گم می شوند! نیست کنی!
آهای پاییز نگاه کن!
من دارم می رقصم!
و این نهایت شادمانی ِ باور من است!
که در دامن این دشت وسیع ،
روبه روی خداوند ایستاده ام ،
و با هر ریزش برگهای تو،پای می کوبم و دل خوش می دارم!
آهای پاییز!
می دانم که تو از آخرین روز حرف می زنی!
آن روز که از شاخه هایمان جدا می شویم
و به ریشه هایمان می پیوندیم!
و تا دیگر بار که تو مثل برگ های هزار رنگ،
نامت را "بهار" می کنی ،
در انتظار می مانیم!
...آهای پاییز سلام!
روزگارانت مبارک!
برگریزانت عزیز!
اندوهناکیت خواسته..
که واژهایم،از برگهای ِ کاغذم لیز می خورند،
و از ذهنم، نادانسته هایم!
نگاه کن که چگونه در امتداد این فصلها ،
به این خطوط روشن رسیده ام!
و این برگ ریزان شاهد مدعای من است!
و این روزها که زودتر از همیشه،اتاقم تاریک می شود!
به من نگاه کن،
که مست ِ مسلخ ِ مهربانی ِ تو شده ام!
و صدای این ساز ،
که اندیشه ام را جلا می بخشد و نگاهم را می شوید و بی قراریم را می برد!
آهای پاییز، سلام!
می خواهم واژه، واژه های شعرم را مثل برگهای فراموش شده ،
برداری،بریزی بر سر بالهای بادهایت،
و تمام شهر را از واژه هایم پر کنی!
و این بی قراری ِ تمام ناشدنی را،
مثل برگهایی که گم می شوند! نیست کنی!
آهای پاییز نگاه کن!
من دارم می رقصم!
و این نهایت شادمانی ِ باور من است!
که در دامن این دشت وسیع ،
روبه روی خداوند ایستاده ام ،
و با هر ریزش برگهای تو،پای می کوبم و دل خوش می دارم!
آهای پاییز!
می دانم که تو از آخرین روز حرف می زنی!
آن روز که از شاخه هایمان جدا می شویم
و به ریشه هایمان می پیوندیم!
و تا دیگر بار که تو مثل برگ های هزار رنگ،
نامت را "بهار" می کنی ،
در انتظار می مانیم!
...آهای پاییز سلام!
روزگارانت مبارک!
برگریزانت عزیز!
اندوهناکیت خواسته..
2013-12-08، 10:08
«…تو را صدا کردم
در تاریکترینِ شبها دلم صدایت کرد
و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی
با دستهایت برایِ دستهایم آواز خواندی
برای چشمهایم با چشمهایت…»
در تاریکترینِ شبها دلم صدایت کرد
و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی
با دستهایت برایِ دستهایم آواز خواندی
برای چشمهایم با چشمهایت…»
2013-12-10، 03:01
در اخرين لـــحظه ديـــدار
بــــه چشــــمانت نگاه كردم و
گــــــــفتم بــــدان آســــمان قــــلبم
بـــا تــــو يــــا بــــي تــــو بهــــــاريـــــست!!!
بــــه چشــــمانت نگاه كردم و
گــــــــفتم بــــدان آســــمان قــــلبم
بـــا تــــو يــــا بــــي تــــو بهــــــاريـــــست!!!
2014-05-13، 07:47
نوشته ها بهانه است
فقط مینویسم که یادآوری کنم به یادتم
باورش با تو
فقط مینویسم که یادآوری کنم به یادتم
باورش با تو
2014-12-26، 03:14
![[تصویر: shab.jpg]](http://www.asheghaneha.ir/wp-content/uploads/2013/02/shab.jpg)