امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
18 دی
#1
وقتي بچه بودم مدتها روي زانوهايم مي نشستم تا خزيدن كرم درخت را نگاه كنم .هرگز به نظر نميرسيد كه كرم مسير درازي را برود . اما من صبورانه در انتظاركاري تماشايي از او مي نشستم . اين كار هرگز رخ نمي داد . اما من اهميت نمي دادم ، چون تنها تماشاكردن اين مخلوق به من لذت مي بخشيد . با ياد آوري اين خاطره سوالات زيادي از لحظات ارزشمند كه مي گذشتند و من متوجه آن نبودم برايم بوجود آورد ، چون من آنقدر متوجه مسائل ديگران بودم ، كه به مشكلات خود توجه نمي كردم . قبل از الانان سالها زيبايي زندگي را ناديده ميگرفتم .چون آنقدر مشغول تلاش در جهت متوقف كردن نوشيدن الكلي و بهبودي او بودم و در اين راه بسياري چيزها را از دست دادم ، ساعتها به انتظار حل مشكلي يا رها شدن از يك كمبود و نقص اخلاقي بودم .
امروز ياد مي گيرم كه جايگاهي را در زندگيم براي شگفتي هايي كه زندگي به من مي بخشد اختصاص دهم .

ياد اوري براي امروز

من ياد مي گيرم كه انتخاب كنم توجه ام را بر روي چه چيزهايي متمركز كنم . قدرداني از موهبت هاي ساده زندگي ممكن است مستلزم كمي تمرين و صبر باشد . اما همانطور كه از زيبايي هاي اطرافم بيشتر آگاه ميشوم ، قدرداني كردن از زيبايي هاي درون برايم آسانتر ميشود .
فقط براي امروز نخواهم ترسيد . بخصوص از لذت بردن از آنچه كه زيباست ترس نخواهم داشت .
حتی روز " مرگم " هم تفاهم نخواهیم داشت
                                  من  اون روز سفید می پوشم
                                                                 وتو سیاه
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان