امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 1
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستانهای شاهنامه
#5
داستان ضحاک با پدرش
در بین شاهان آن دوره از دشت سواران نیزه دار عرب نیکمردی به نام مرداس بود که خیلی محتشم و اهل بخشندگی و داد و سخا بود. او پسری داشت دلیر اما ناپاک به نام ضحاک که به پهلوی بیورسپ خوانده می شد.

روزی ابلیس نزد او آمد و جوان گوش به گفتار او سپرد و با ابلیس پیمان دوستی بست که فقط از او سخن بشنود. ابلیس به او گفت که پدرت را بکش و صاحب جاه و حشمت او شو. ضحاک ترسید و گفت این شایسته نیست اما ابلیس قبول نکرد و گفت: ترسو تو سوگند خوردی.ضحاک بناچار پذیرفت و طبق گفته ابلیس رفتار نمود بدینسان که : در سرای شاه بوستانی بود که شاه شبها بی چراغ به آنجا می رفت و تن می شست. دیو بچه به آنجا رفت و چاهی کند و روی آن را با خار و خاشاک پوشاند. پادشاه شب به سوی باغ آمد و در چاه افتاد و مرد و ضحاک بر جای او نشست.

پسر کو رها کرد رسم پدر/ تو بیگانه خوانش مخوانش پسر

بعد از این ماجرا روزی ابلیس خود را به شکل جوانی درآورد و نزد ضحاک رفت و خود را آشپز ماهری معرفی کرد. در آن زمان کمتر از حیوانات برای پخت و پز استفاده می شد و بیشتر غذایشان از رستنیها بود ولی اهریمن از هر گونه مرغ و چارپایی خورشهای رنگارنگی درست کرد . ضحاک که خیلی از دستپخت او خوشش آمده بود گفت : هر چه از من بخواهی به تو خواهم داد. ابلیس گفت : تنها حاجتم این است که اجازه فرمایی کتف تو را ببوسم .ضحاک پذیرفت. ابلیس پس از بوسیدن کتف شاه ناپدید شد و بر جای بوسه او دو مار سیاه رویید.

ضحاک ابتدا ترسید و هر دو را از ته برید اما دوباره به جای آن دو مار سیاه دیگر رویید .همه پزشکان احضار شدند ولی کاری از دستشان ساخته نبود. دوباره ابلیس خود را به شکل پزشکی درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت : تنها علاج این مسئله سازش با مارها است و باید آنها را سیر نگهداری و غذایشان هم مغز سر مردم است.


در این زمان مصادف بود با شورش مردم بر علیه جمشید شاه ایران.

مردم سپاهی درست کرده و به سمت تازیان رفتند و ضحاک را شاه ایران نامیدند. ضحاک به تخت جمشید آمد و در آنجا تاجگذاری کرد. جمشید نیز فرار کرد و تا صد سال کسی او را ندید و در سال صدم روزی در دریای چین پدیدار شد و ضحاک هم او را دستگیر کرد و با اره او را به دو نیم نمود.

چنین است کیهان ناپایدار/تو در وی به جز تخم نیکی مکار/دلم سیر شد زین سرای سپنج/خدایا مرا زود برهان ز رنج
تمام ارسالهایم تجربه گذشته ام است و دیدم نسبت به بهبودی تغییر کرده است و اینها نیست
پاسخ


پیام‌های داخل این موضوع
داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:34
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:37
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:38
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:39
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:40
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:41
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:41
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:42
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:43
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:44
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:45
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:45
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:46
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:47
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:48
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:49
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:49
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:50
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-08، 10:06
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-08، 10:08
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-08، 10:09
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-08، 10:10
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-08، 10:10
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-08، 10:11
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-08، 10:12
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-08، 10:20
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-08، 10:21
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-08، 10:23
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-08، 10:24
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-08، 10:28

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان