امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 1
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستانهای شاهنامه
#21
اکوان دیو

روزی کیخسرو با بزرگانش مجلسی آراسته بود و شاد بودند یکساعت نگذشته بود که چوپانی به درگاه شاه آمد و گفت :

گورخری به گله زده است او چون دیوی است که از بند رها شده است و مانند شیری خشمناک است که یال اسبان را می درد و رنگش چون خورشید زرین با خطهای سیاه بر پشت است . خسرو از نشانیها فهمید که او گورخر نیست چون گورخر زورش به اسب نمی رسد و دیگر اینکه خسرو شنیده بود در نزدیکی گله چوپان چشمه اکوان دیو است . پس شاه نامه ای به رستم نوشت و به گرگین داد تا به او برساند وقتی رستم فرمان شاه را خواند به سرعت نزد او رفت . شاه به رستم گفت : کار بزرگی است پس تمام ماجرا را بازگفت و از رستم کمک خواست .

رستم سه روز در مرغزار در میان اسپان جستجو می کرد تا روز چهارم که آن گور را دید. اسبش را حرکت داد و با خود گفت : خوب است او را با کمند بگیرم و زنده نزد شاه ببرم پس کمند انداخت و خواست تا سرش را به بند آورد اما گورخر ناپدید شد . رستم فهمید که او گور نیست و واقعا اکوان دیو است و باید با شمشیر کارش را ساخت . دوباره گور پیدا شد و رستم تیری به او زد ولی بازهم ناپدید شد . رستم در پی او یک روز و یک شب در دشت بود پس تشنه شد و به چشمه ای رسید که آبی چون گلاب داشت . پیاده شد و به رخش آب داد و سپس خوابید و رخش هم شروع به چریدن کرد . اکوان که دید او خواب است مانند بادی آمد و او را از زمین به آسمان برد .رستم ناراحت شد و گفت : دریغ که کارم تمام شد و جهان به کام افراسیاب شد .

اکوان به رستم گفت : تو را از هوا به کوه بیندازم یا دریا ؟ رستم با خود اندیشید من هرچه بگویم او برعکس عمل می کند پس گفت: مرا به آب نینداز و به کوه بینداز . دیو او را به دریا انداخت همینکه رستم به دریا افتاد تیغ کشید و نهنگان را می کشت و با دست و پای چپ شنا می کرد تا به خشکی رسید و دمی آسود و به نزد چشمه رفت ولی رخش را ندید پس به دنبالش روان شد و او را بین گله افراسیاب یافت درحالیکه نگهبان اسبان درخواب بود .

رخش غریو می کشید و دمان بود پس کمند انداخت و سوار او شد و سپس گله اسبان را جلو انداخت . گله دار که سراسیمه بیدار شده بود همراهانش را فراخواند تا کمکش کنند . رستم تیغ کشید و همه را کشت و تنها چوپان فرار کرد و در راه به افراسیاب که برای دیدن گله اسپان می آمد برخورد و ماجرا را گفت . افراسیاب ناراحت شد و به اصرار ترکان به دنبال رستم روانه شد .

وقتی رستم آنها را دید کمان کشید و تیراندازی کرد و شصت دلیر ترک را انداخت و بعد با گرز چهل تن دیگر را تباه کرد و هرچه باروبنه و پیل داشتند به چنگ آورد. دوباره اکوان او را دید و گفت : نجات یافتی؟ اما دوباره همان بلا را سرت می آورم . رستم سریع با کمند او را به بند کشید و با گرز بر سرش کوبید و او را در هم شکست و سرش را از تن جدا کرد و خداوند را ستایش نمود .

هر آن کو گذشت از ره مردمی/ز دیوان شمر مشمرش آدمی

سپس رستم بر رخش نشست و اسبان و پیلان غنائم را نزد شاه برد و اسبان را بین ایرانیان قسمت کرد و پیلان را به شاه سپرد و ماجرای جنگش را برای شاه بازگفت . دوهفته با شادی نزد شاه بود و سپس دلش هوای زال را کرد و به شاه گفت : باید نزد زال بروم و بعد بازمیگردم تا انتقام سیاوش را از افراسیاب بگیرم

کنون رزم بیژن بگویم که چیست/کزان رزم یکسر بباید گریست
مشگل اینه که به بعضیا بیشتر از حدشون بها دادم 
پاسخ


پیام‌های داخل این موضوع
داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:34
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:37
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:38
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:39
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:40
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:41
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:41
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:42
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:43
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:44
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:45
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:45
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:46
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:47
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:48
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:49
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-07، 05:49
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-07، 05:50
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-08، 10:06
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-08، 10:08
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-08، 10:09
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-08، 10:10
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-08، 10:10
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-08، 10:11
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-08، 10:12
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-08، 10:20
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-08، 10:21
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-08، 10:23
RE: داستانهای شاهنامه - توسط sadaf - 2014-05-08، 10:24
RE: داستانهای شاهنامه - توسط NASIB - 2014-05-08، 10:28

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان