امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 2.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
عبید زاکانی....
#3
سلطان محمود،پیری ضعیف را دید که پشتواره خار میکشد
بر او رحمش آمد گفت: ای پیر دو سه دینار زر میخواهی یا درازگوشی یا دو سه گوسفند یا باغی که به تو دهم،
تا از این زحمت خلاصی یابی پیر گفت:زر بده تا در میان بندم و بر درازگوش بنشینم
و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم و به دولت تو در باقی عمر آنجا بیاسایم سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند
عبید زاکانی
"اندکی صبر سحر نزدیک است"
پاسخ


پیام‌های داخل این موضوع
عبید زاکانی.... - توسط mohammad - 2014-06-03، 11:35
RE: عبید زاکانی.... - توسط سارا - 2014-06-03، 02:37
RE: عبید زاکانی.... - توسط mohammad - 2014-06-03، 04:10
RE: عبید زاکانی.... - توسط mohammad - 2014-06-04، 01:23
RE: عبید زاکانی.... - توسط سارا - 2014-06-05، 10:19
RE: عبید زاکانی.... - توسط mohammad - 2014-06-05، 10:24
RE: عبید زاکانی.... - توسط mohammad - 2014-06-08، 12:06

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان