امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستانهایی در مورد باور
#7
بستنی با شکلات
روزگاري كه بستني با شكلات به گراني امروز نبود، پسر ده ساله‌اي وارد قهوه فروشي هتلي شد و پشت ميزي نشست. خدمتكار براي سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: «بستني با شكلات چند است؟»
خدمتكار گفت: «٥٠ سنت»
پسر كوچك دستش را در جيبش كرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: «بستني خالي چند است؟»
خدمتكار با توجه به اين كه تمام ميزها پر شده بود و عده‌اي بيرون قهوه فروشي منتظر خالي شدن ميز ايستاده بودند، با بي‌حوصلگي گفت: «٣٥ سنت»
پسر دوباره سكه‌هايش را شمرد و گفت: «براي من يك بستني بياوريد.»
خدمتكار يك بستني آورد و صورت‌حساب را نيز روي ميز گذاشت و رفت. پسر بستني را تمام كرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت كرد و رفت. هنگامي كه خدمتكار براي تميز كردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روي ميز در كنار بشقاب خالي، ١٥ سنت براي او انعام گذاشته بود. يعني او با پول‌هايش مي‌توانست بستني با شكلات بخورد امّا چون پولي براي انعام دادن برايش باقي نمي‌ماند، اين كار را نكرده بود و بستني خالي خورده بود.
تمام ارسالهایم تجربه گذشته ام است و دیدم نسبت به بهبودی تغییر کرده است و اینها نیست
پاسخ


پیام‌های داخل این موضوع
داستانهایی در مورد باور - توسط NASIB - 2014-01-12، 10:45
RE: داستانهایی در مورد باور - توسط NASIB - 2014-06-05، 09:34

موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستانهایی در مورد انسانیت NASIB 4 3,128 2014-10-08، 06:02
آخرین ارسال: sadaf
  داستانهایی در مورد خدمت و از خود گذشتگی NASIB 2 2,814 2014-06-05، 08:43
آخرین ارسال: NASIB
  داستانهایی در مورد اعتماد به خدا NASIB 5 6,196 2014-02-18، 09:03
آخرین ارسال: NASIB
  داستانهایی در مورد امید NASIB 5 2,902 2014-01-18، 02:52
آخرین ارسال: NASIB

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان