امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دعا کن خدا همیشه با تو در تماس باشد
#15
جستجوي خدا
[bgcolor=#ffffff]كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff] [/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...[/bgcolor]
 
[bgcolor=#ffffff]مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.[/bgcolor]
 
[bgcolor=#ffffff]و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.[/bgcolor]
 
[bgcolor=#ffffff]مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...[/bgcolor]
 
[bgcolor=#ffffff]به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.[/bgcolor]
 
[bgcolor=#ffffff]مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.[/bgcolor]
 
[bgcolor=#ffffff]درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.[/bgcolor]
 
[bgcolor=#ffffff]درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]گرفت.[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]ریخت...[/bgcolor]
 
[bgcolor=#ffffff]دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی![/bgcolor]
 
[bgcolor=#ffffff]درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود،[/bgcolor]
[bgcolor=#ffffff]دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...[/bgcolor]
 
مشگل اینه که به بعضیا بیشتر از حدشون بها دادم 
پاسخ


پیام‌های داخل این موضوع
RE: دعا کن خدا همیشه با تو در تماس باشد - توسط sadaf - 2015-01-25، 12:30

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان