امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
با هم بخنديم ....
#1
غضنفر توي هواپيما نشسته بوده مي بينه : دور و بري هاش يكي يك لبتاب داارن _ يكي آي پد داره و يكي با آيفونش مشغوله ....
 ميخواسته جلوي آنها كم نياره ...
 يك تيكه كاغذ رو طوري توي جيبش ميذاره كه فقط قسمت كمي كاغذ توي جيبش بوده و بقيه كاغذ بيرون بوده ....
 مهماندار داشت رد ميشد به غضنفر ميگه : آقا !!!    كاغذتون از جيبتون نيفته ....
  غضنفر خيلي خونسرد به كاغذ نگاه كرد و گفت : آه ......برام فكس آومده ..
[img]images/smilies/biggrin.gif[/img]
 
   
     خدا را دوست دارم ....
      ***********  ابر را در بيكرانه آسمان ميگرياند ، تا غنچه ي حقيري را روي زمين  بخنداند ....
پاسخ
#2
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺷﯿﺮﯼ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻫﻮﯾﯽ ﺩﻭﯾﺪ
ﺁﻫﻮ ﺩﻭﯾﺪ ﻭ ﺩﻭﯾﺪ ﺳﭙﺲ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺷﯿﺮ ﮔﻔﺖ :
ﺑﺲ ﺍﺳﺖ ﺑﯽ ﺭﺣﻤﯽ
ﻫﻤﺶ ﺷﮑﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻦ
ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻓﺮﺩﺍﺵ ﺷﯿﺮﻭ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﺎﺭﺕ ﺷﺎﺭﮊ ﻣﯿﺨﺮﻩ !

 
[img]images/smilies/heart.gif[/img]هرگز توان خود را در تغییر دادن خویش دست کم نگیر[img]images/smilies/heart.gif[/img]
پاسخ
#3
من چشمم به دوربین مداربسته های مغازه ها می افته
ناخودآگاه حرکاتم مشکوک میشه!


 
[img]images/smilies/heart.gif[/img]هرگز توان خود را در تغییر دادن خویش دست کم نگیر[img]images/smilies/heart.gif[/img]
پاسخ
#4
به مامانم میگم : مامان جورابای من رو تختم بود چکارشون کردی ؟؟
میگه : چه بدونم حتما گذاشتی تـو فیسبوکت
[img]images/smilies/heart.gif[/img]هرگز توان خود را در تغییر دادن خویش دست کم نگیر[img]images/smilies/heart.gif[/img]
پاسخ
#5
تو کافى شاپ
دختره دستشو گذاشته بود رو دست پسره
و آروم لبخند میزدند...
منم این یکى دستمو گذاشتم رو اون یکى دستم
اما اصلأ خنده نداشت
ملت به چه چیزایى میخندنا!!!!!!

 
[img]images/smilies/heart.gif[/img]هرگز توان خود را در تغییر دادن خویش دست کم نگیر[img]images/smilies/heart.gif[/img]
پاسخ
#6
اموزگار مي پرسه : بعد از اينكه حضرت يونس توسط نهنگ بلعيده شد ، چه اتفاقي افتاد ؟  دانش اموز ميگه : بعدش سازماني تشكيل شد به نام : يونس كو  ؟  كه هنوز هم مقر ان در سازمان ملل موجود است . 


 مرد : اين لباسا چيه دوباره رفتي خريدي ؟ 
 زن : آخه شيطون گولم زد ، گفت : بهم مياد ....
 مرد : مگه نگفتم هر وقت شيطون داشت گولت ميزد ، بگو : دور شو ....دور شو ...
 زن : گفتم ، ولي ميگفت از دور خيلي بيشتر بهت مياد ....


 استاد سر كلاس داشت اسمها را ميخوند ...
 بعد رسيد به اسم يه دختر به نام " بارانه " 
 پرسيد : حالا چرا بارانه ؟؟؟
  دختر با عشوه گفت : آخه روز تولدم هوا باراني بوده  ....
يهويي يكي  از ته كلاس گفت : شانس آوردي آبجي كه آفتابي نبود وگرنه ميشدي ... آفتابه !!!...
   
     خدا را دوست دارم ....
      ***********  ابر را در بيكرانه آسمان ميگرياند ، تا غنچه ي حقيري را روي زمين  بخنداند ....
پاسخ
#7
دوستم را بعد از چند سال ديدم ...از زندگيش پرسيدم و اينكه ازدواحج كرده يا نه ..
 گفت : آره ، پرسيدم با كي ؟؟ گفت : ميسكا اسايش رو ميشناسي ؟ ..
 ذوق زده گفتم : آره ...گفت : من با برادرش ازدواج كردم ، اسمش هيچگاه آسايش ه ..
 
   
     خدا را دوست دارم ....
      ***********  ابر را در بيكرانه آسمان ميگرياند ، تا غنچه ي حقيري را روي زمين  بخنداند ....
پاسخ
#8
[تصویر:  fails_11.jpg]
   
     خدا را دوست دارم ....
      ***********  ابر را در بيكرانه آسمان ميگرياند ، تا غنچه ي حقيري را روي زمين  بخنداند ....
پاسخ
#9
شب امتحان توی خوابگاه دختران : ای وای وقت نیست دور پنجم رو بخونم

شب امتحان توی خوابگاه پسران : نامرد شاه پیک دست من بود چرا بریدی

 
پاسخ
#10
اينم عمه برسلي....[img]images/smilies/biggrin.gif[/img]
[تصویر:  Funny_Pictures%20%28637%29.jpg]
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان