<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن بانیان بهبودی - قدم اول پرخوران]]></title>
		<link>https://forum.banianbehboodi.ir/</link>
		<description><![CDATA[انجمن بانیان بهبودی - https://forum.banianbehboodi.ir]]></description>
		<pubDate>Wed, 30 Sep 2026 15:00:40 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[برداشت قدم اول]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1830</link>
			<pubDate>Tue, 12 Nov 2013 10:38:39 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=18">mehrnaz</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1830</guid>
			<description><![CDATA[<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"></span>برداشت خود را از قدم اول بنویسید؟<br />
<hr class="mycode_hr" />
من به عنوان يك بيمار نمي دانستم چطور زندگي كنم وزندگي را ان طور كه بود نمي توانستم واردش شوم وحتما بايد هميشه به يك چيزي متصل ومتوسل مي شدم تا احساس راحتي كنم .قدم ها كاري كه براي من مي كند اين است كه به من جدول ضرب زندگي را ياد مي دهد ويك سري اصول را در اختيار من مي گذارد كه به كمك اون اصول بتوانم وارد زندگي شوم بدون پرخوري،بدون مصرف الكل،بدون داشتن ماشين انچناني در كل بدون داشتن هر گونه وابستگي.اول عددي كه در اين جدول ضرب امده عدد يك است.قدم يك ؛يك قدم زير بنايي است مانند اينكه يك زمين با كليه اطلاعات و مي خواهيم يك اپارتمان 12 طبقه بسازيم پس بايد زير بناي ان محكم باشد.وقتي قدم اول را سلولي كار كنيم زير بناي محكمي براي بهبودي مان ساخته ايم.قدم يك محور فكري واحساسي من را عوض كرد.قبلا من فكر مي كردم كاري كه من مي كنم وكلك هايي كه من مي زنم تا مورد تاييد وقبول ديگران واقع شوند وبراي به دست اوردن هر چيزي بايد جنگ كنم واين طريقه زندگي من بود.دروغ گفتن؛كنترل كردن،سعي بر تغيي ديگران؛قهر،خجالت وغرور اينها ابزار زندگي من بود ولي از وقتي كه قدم يك را كار كردم طريقه زندگيم عوض شد ومن ديگر فكر نمي كنم فرار از زندگي مشكلاتم را حل كند.ابزار هاي گذشته من ابزار بيماري ونابودي من بوده است نه بهبودي.ابزار بهبودي صداقت است،پذيرش،فروتني،محبت وصلح.قدم يك به من ياد داد تا بتوانم خودم را در حد توانايي هايم بپذيرم وبيشتر از حد توانايي از خودم انتظار نداشته باشم.قدم يك مي خواهد جاي من در دنيا نشان دهدوديگر اينكه من ناتوانم در برابر كائنات وانسان هاي ضعيفي هستم ونياز به يك نيروي برتر دارم.من هميشه در كله خودم يك اسطوره بودم وقدم يك اين اسطوره را درهم مي شكند.اين قدم قدم پذيرش است وپذيرش يعني پايان جنگ وپس از پايان هر جنگي بايد شروع كرد به ساخت وساز وساخت وساز ما كاركرد قدم اول وقدم هاي بعدي انجام مي شود. من باید ذهنم را از افکار الوده خالی کنم واین کار با تسلیم و پذیرفتن عجز امکان پذیر است <img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"></span>برداشت خود را از قدم اول بنویسید؟<br />
<hr class="mycode_hr" />
من به عنوان يك بيمار نمي دانستم چطور زندگي كنم وزندگي را ان طور كه بود نمي توانستم واردش شوم وحتما بايد هميشه به يك چيزي متصل ومتوسل مي شدم تا احساس راحتي كنم .قدم ها كاري كه براي من مي كند اين است كه به من جدول ضرب زندگي را ياد مي دهد ويك سري اصول را در اختيار من مي گذارد كه به كمك اون اصول بتوانم وارد زندگي شوم بدون پرخوري،بدون مصرف الكل،بدون داشتن ماشين انچناني در كل بدون داشتن هر گونه وابستگي.اول عددي كه در اين جدول ضرب امده عدد يك است.قدم يك ؛يك قدم زير بنايي است مانند اينكه يك زمين با كليه اطلاعات و مي خواهيم يك اپارتمان 12 طبقه بسازيم پس بايد زير بناي ان محكم باشد.وقتي قدم اول را سلولي كار كنيم زير بناي محكمي براي بهبودي مان ساخته ايم.قدم يك محور فكري واحساسي من را عوض كرد.قبلا من فكر مي كردم كاري كه من مي كنم وكلك هايي كه من مي زنم تا مورد تاييد وقبول ديگران واقع شوند وبراي به دست اوردن هر چيزي بايد جنگ كنم واين طريقه زندگي من بود.دروغ گفتن؛كنترل كردن،سعي بر تغيي ديگران؛قهر،خجالت وغرور اينها ابزار زندگي من بود ولي از وقتي كه قدم يك را كار كردم طريقه زندگيم عوض شد ومن ديگر فكر نمي كنم فرار از زندگي مشكلاتم را حل كند.ابزار هاي گذشته من ابزار بيماري ونابودي من بوده است نه بهبودي.ابزار بهبودي صداقت است،پذيرش،فروتني،محبت وصلح.قدم يك به من ياد داد تا بتوانم خودم را در حد توانايي هايم بپذيرم وبيشتر از حد توانايي از خودم انتظار نداشته باشم.قدم يك مي خواهد جاي من در دنيا نشان دهدوديگر اينكه من ناتوانم در برابر كائنات وانسان هاي ضعيفي هستم ونياز به يك نيروي برتر دارم.من هميشه در كله خودم يك اسطوره بودم وقدم يك اين اسطوره را درهم مي شكند.اين قدم قدم پذيرش است وپذيرش يعني پايان جنگ وپس از پايان هر جنگي بايد شروع كرد به ساخت وساز وساخت وساز ما كاركرد قدم اول وقدم هاي بعدي انجام مي شود. من باید ذهنم را از افکار الوده خالی کنم واین کار با تسلیم و پذیرفتن عجز امکان پذیر است <img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوال هفدهم قدم اول]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1679</link>
			<pubDate>Thu, 07 Nov 2013 07:13:31 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=18">mehrnaz</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1679</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /></span></span><br />
17)لیست اولویت های خود را در مورد زندگی بنویسید؟<br />
<hr class="mycode_hr" />
[size=medium][b]<br />
زندگی را از 100%به سه قسمت تقریبا مساوی تقسیم می کنیم <br />
%34 پاکی بهبودی<br />
%33 کار و حرفه<br />
%33 خانه و خانواده<br />
1-پاکی وبهبودی دعا جلسه تماس باراهنما کارکرد قدم خدمت و عشق بلاعوض<br />
2-کار وحرفه به موقع سر کار رفتن  خوش رفتاری با مردم صادق بودن مفید کار کردن <br />
(کار در منزل به موقع غذارا حاضر کردن شستن واتو کردن لباسها مرتب و تمیز کردن منزل)کانون خانواده را گرم نگه داشتن به همسر و فرزندان محبت کردن و...<br />
3-خانه و خانوادهرسیدن به وضع ظاهری بهداشت شخصی تهیه مایحتاج منزل به دیدار فامیل رفتن .گوش دادن به امورخانه.<br />
رعایت کردن لیست اولویت بسیار مهم است و با عث می شود زندگی نظم پیدا کند<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/blush.gif" alt="Blush" title="Blush" class="smilie smilie_12" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/blush.gif" alt="Blush" title="Blush" class="smilie smilie_12" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /></span></span><br />
17)لیست اولویت های خود را در مورد زندگی بنویسید؟<br />
<hr class="mycode_hr" />
[size=medium][b]<br />
زندگی را از 100%به سه قسمت تقریبا مساوی تقسیم می کنیم <br />
%34 پاکی بهبودی<br />
%33 کار و حرفه<br />
%33 خانه و خانواده<br />
1-پاکی وبهبودی دعا جلسه تماس باراهنما کارکرد قدم خدمت و عشق بلاعوض<br />
2-کار وحرفه به موقع سر کار رفتن  خوش رفتاری با مردم صادق بودن مفید کار کردن <br />
(کار در منزل به موقع غذارا حاضر کردن شستن واتو کردن لباسها مرتب و تمیز کردن منزل)کانون خانواده را گرم نگه داشتن به همسر و فرزندان محبت کردن و...<br />
3-خانه و خانوادهرسیدن به وضع ظاهری بهداشت شخصی تهیه مایحتاج منزل به دیدار فامیل رفتن .گوش دادن به امورخانه.<br />
رعایت کردن لیست اولویت بسیار مهم است و با عث می شود زندگی نظم پیدا کند<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/blush.gif" alt="Blush" title="Blush" class="smilie smilie_12" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/blush.gif" alt="Blush" title="Blush" class="smilie smilie_12" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوال شانزدهم قدم اول]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1678</link>
			<pubDate>Thu, 07 Nov 2013 06:50:57 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=18">mehrnaz</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1678</guid>
			<description><![CDATA[<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><br />
16)لیست آشفتگی زندگی خود را بنویسید؟</span></span><br />
<hr class="mycode_hr" />
اشفتگي يعني هر چیزی سر جایش نباشد ،نا ساماني زندگي؛بي برنامگي؛نا منظم بودن،شلنگ وتخته وار زندگي كردن،انجام نشدن چيزهايي كه مورد نياز زندگي هستند وهر جايي كه يك چيزي روال عادي نداشته باشدوسر جاي خودش نباشد؛هر چيزي كه در خانه است وهيچ استفاده اي ندارد وبراي روز مبادا گذاشته باشيم اشفتگي مي اورد.  ما باید اول آشفتگی های زندگیمان را پیدا کنیم و بعد به کمک راهنما آنهارا در لیست اولویت ها دسته بندی کنیم و در راستای رفع ان حرکت کنیم <img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><br />
16)لیست آشفتگی زندگی خود را بنویسید؟</span></span><br />
<hr class="mycode_hr" />
اشفتگي يعني هر چیزی سر جایش نباشد ،نا ساماني زندگي؛بي برنامگي؛نا منظم بودن،شلنگ وتخته وار زندگي كردن،انجام نشدن چيزهايي كه مورد نياز زندگي هستند وهر جايي كه يك چيزي روال عادي نداشته باشدوسر جاي خودش نباشد؛هر چيزي كه در خانه است وهيچ استفاده اي ندارد وبراي روز مبادا گذاشته باشيم اشفتگي مي اورد.  ما باید اول آشفتگی های زندگیمان را پیدا کنیم و بعد به کمک راهنما آنهارا در لیست اولویت ها دسته بندی کنیم و در راستای رفع ان حرکت کنیم <img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوال پانزدهم قدم اول]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1677</link>
			<pubDate>Thu, 07 Nov 2013 06:14:43 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=18">mehrnaz</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1677</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><br />
15)توضیح دهید که اختیار مکان ومحیط زیست،خانه و خانواده ،روابط اجتماعی ،کاروحرفه ،پول،احساسات ،عواطف وافکار و  معنویات چگونه از زندگیمان خارج شده بود؟(روابط جنسی)</span></span><br />
<hr class="mycode_hr" />
مكان ومحيط زيست:شامل كشور،شهرومحله.مثلا مادر پاركها،خيابانها وكوچه ها بي اختيار اشغال مي ريختيم وبرايمان مهم نبود چه الودگي ايجاد ميكنيم.<br />
<br />
 خانه وخانواده:در موردخانه مثلا شير اشپزخانه من به مدت يكسال خراب بود ومن اختيار نداشتم انرا درست كنم وديگر اينكه ما اختياريك رابطه سالم با خانواده را نداشتيم من با خانواده،همسر وفرزندانم صادق نبودم وبي اختيار خانواده ام را به خاطر افكار خرابم اعصباني مي كردم هيچ توجهي به اولويت خانواده نمي كرد. <br />
<br />
كار وحرفه وپول:من اختيار اينكه سر موقع به كار بروم را نداشتم هميشه دير مي رفتم هر حرفه اي اگر در امد خوبي نداشت انتخاب نمي كردم چون هميشه ميخواستم زود پولدار شوم پس در كل نه اختيار كار داشتيم نه پول را. به كسي گفتم تو چه طور پول دار شدي گفت هر وقت چيزي را نياز داشتم خريدم ما هم بايد سعي كنيم هر موقع چيزي را نياز داريم وقبل از خريدهر چيز دو سوال از خود بپرسيم ايا من واقعا به اين كالا نياز دارم وايا مي توانم اين خريد را به چند وقت ديگر موكول كنم(يعني اينكه ما تمرين مي كنيم كه هر چيزي را فوري وبدون فكر بخريم) <br />
<br />
روابط اجتماعي:روابط اجتماعي سالم نبود به دليل اينكه اختيار ارتباط با افراد سالم نداشتم رابطه هاي من بر محور ترس بودند نه بر محور عشق.من فقط بي اختيار پشت سر همه حرف مي زدم وقضاوت مي كردم وهميشه رابطه هاي ضد اجتماعي داشتم خيلي راحت اگردر خيابان وسيله اي جلوي پام مي پيچيد شروع مي كردم به داد زدن.<br />
 <br />
احساسات وعواطف:از نظر احساسي،فكري ،روحي وجسمي بيمار هستيم؛بيماري ما با قطع مصرف شكر؛ارد سفيد والكل خوب مي شود ولي احساسات ما متعادل نيستند احساس ترس ورنجش هميشه با ماست هيجان در چند ماه اول پاكي براي ما سم است فيلم هاي هيجاني هم براي ما مضرند زيرا ما دستخوش احساساتمان قرار مي گيريم ووقتي نتوانيم با ان روبرو شويم ممكن است لغزش كنيم .<br />
زندگی کنم و بگذارم که دیگران زندگی کنند سخت نگیرم و راحت باشم.<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/smile.gif" alt="Smile" title="Smile" class="smilie smilie_1" /> <br />
افكار:فكر من هميشه حتي قبل از مصرف الكل،شكر وارد سفيد هميشه يا غم گذشته را مي خورد ويا نگران اينده بود.ترس از اينده نا معلوم داشت خيلي كم اتفاق مي افتاددر زمان حال باشيم در زمان پرخوري ام غذا فكر من را در اختيار خود اورده بود به اين صورت كه هميشه قضاوت مي كردم هميشه افكار من منفي بودفكر هاي بي مورد مي كردم.همه چیز های که من در زندگی از دسی داده بودم به خاطر فکرم بود فکر من همیشه دیگران را از من دور می کرد و با عث می شد بین افراد خوب و بد را انتخاب کنم در کل فکر خراب هر لحظه مرا فریب می دهد و راهکار رهایی از این فکر فقط برای امروز زندگی کردن است.<br />
 <br />
معنويات:من قابليت استفاده از معنويات را نداشتم ونمي توانستم در زندگي از ان استفاده كنم هميشه از مذهب سواستفاده مي كردم مثلا نماز اوايلش از روي ترس بود وكم كم به خاطر تاييد طلبي مي خواندم.صدقه را براي رفع بلا مي دادم ترس زيادي از خدا داشتم. خداوند را موقع مشكلاتم مي شناختم وبا ان معامله مي كردم . این قسمت از  سزال می خواهد بگوید که مشکل من  کمبود روحانیت است نه مشکل مادی دل فقط جایگاه خداوند است و دل را باید از تمام  وابستگی ها رها کرد هدف اصلی ما  معنویت رسیدن به خدا وند و ازادگی است و خدمت به همدرد مسیر را هموار می کند<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><br />
15)توضیح دهید که اختیار مکان ومحیط زیست،خانه و خانواده ،روابط اجتماعی ،کاروحرفه ،پول،احساسات ،عواطف وافکار و  معنویات چگونه از زندگیمان خارج شده بود؟(روابط جنسی)</span></span><br />
<hr class="mycode_hr" />
مكان ومحيط زيست:شامل كشور،شهرومحله.مثلا مادر پاركها،خيابانها وكوچه ها بي اختيار اشغال مي ريختيم وبرايمان مهم نبود چه الودگي ايجاد ميكنيم.<br />
<br />
 خانه وخانواده:در موردخانه مثلا شير اشپزخانه من به مدت يكسال خراب بود ومن اختيار نداشتم انرا درست كنم وديگر اينكه ما اختياريك رابطه سالم با خانواده را نداشتيم من با خانواده،همسر وفرزندانم صادق نبودم وبي اختيار خانواده ام را به خاطر افكار خرابم اعصباني مي كردم هيچ توجهي به اولويت خانواده نمي كرد. <br />
<br />
كار وحرفه وپول:من اختيار اينكه سر موقع به كار بروم را نداشتم هميشه دير مي رفتم هر حرفه اي اگر در امد خوبي نداشت انتخاب نمي كردم چون هميشه ميخواستم زود پولدار شوم پس در كل نه اختيار كار داشتيم نه پول را. به كسي گفتم تو چه طور پول دار شدي گفت هر وقت چيزي را نياز داشتم خريدم ما هم بايد سعي كنيم هر موقع چيزي را نياز داريم وقبل از خريدهر چيز دو سوال از خود بپرسيم ايا من واقعا به اين كالا نياز دارم وايا مي توانم اين خريد را به چند وقت ديگر موكول كنم(يعني اينكه ما تمرين مي كنيم كه هر چيزي را فوري وبدون فكر بخريم) <br />
<br />
روابط اجتماعي:روابط اجتماعي سالم نبود به دليل اينكه اختيار ارتباط با افراد سالم نداشتم رابطه هاي من بر محور ترس بودند نه بر محور عشق.من فقط بي اختيار پشت سر همه حرف مي زدم وقضاوت مي كردم وهميشه رابطه هاي ضد اجتماعي داشتم خيلي راحت اگردر خيابان وسيله اي جلوي پام مي پيچيد شروع مي كردم به داد زدن.<br />
 <br />
احساسات وعواطف:از نظر احساسي،فكري ،روحي وجسمي بيمار هستيم؛بيماري ما با قطع مصرف شكر؛ارد سفيد والكل خوب مي شود ولي احساسات ما متعادل نيستند احساس ترس ورنجش هميشه با ماست هيجان در چند ماه اول پاكي براي ما سم است فيلم هاي هيجاني هم براي ما مضرند زيرا ما دستخوش احساساتمان قرار مي گيريم ووقتي نتوانيم با ان روبرو شويم ممكن است لغزش كنيم .<br />
زندگی کنم و بگذارم که دیگران زندگی کنند سخت نگیرم و راحت باشم.<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/smile.gif" alt="Smile" title="Smile" class="smilie smilie_1" /> <br />
افكار:فكر من هميشه حتي قبل از مصرف الكل،شكر وارد سفيد هميشه يا غم گذشته را مي خورد ويا نگران اينده بود.ترس از اينده نا معلوم داشت خيلي كم اتفاق مي افتاددر زمان حال باشيم در زمان پرخوري ام غذا فكر من را در اختيار خود اورده بود به اين صورت كه هميشه قضاوت مي كردم هميشه افكار من منفي بودفكر هاي بي مورد مي كردم.همه چیز های که من در زندگی از دسی داده بودم به خاطر فکرم بود فکر من همیشه دیگران را از من دور می کرد و با عث می شد بین افراد خوب و بد را انتخاب کنم در کل فکر خراب هر لحظه مرا فریب می دهد و راهکار رهایی از این فکر فقط برای امروز زندگی کردن است.<br />
 <br />
معنويات:من قابليت استفاده از معنويات را نداشتم ونمي توانستم در زندگي از ان استفاده كنم هميشه از مذهب سواستفاده مي كردم مثلا نماز اوايلش از روي ترس بود وكم كم به خاطر تاييد طلبي مي خواندم.صدقه را براي رفع بلا مي دادم ترس زيادي از خدا داشتم. خداوند را موقع مشكلاتم مي شناختم وبا ان معامله مي كردم . این قسمت از  سزال می خواهد بگوید که مشکل من  کمبود روحانیت است نه مشکل مادی دل فقط جایگاه خداوند است و دل را باید از تمام  وابستگی ها رها کرد هدف اصلی ما  معنویت رسیدن به خدا وند و ازادگی است و خدمت به همدرد مسیر را هموار می کند<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوال چهاردهم قدم اول]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1676</link>
			<pubDate>Thu, 07 Nov 2013 06:00:18 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=18">mehrnaz</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1676</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><br />
14)مفهوم از دست دادن اختیار زندگی چیست؟</span></span><br />
<hr class="mycode_hr" />
براي مفهوم از دست دادن اختيار زندگي بايد اول بايستي فهميد كه زندگي چيست يك قسمت از زندگي خودمان هستيم مثل خانه،خانواده،بهداشت؛وسيله نقليه،كار،روابط با مردم ودر كل هر چيزي كه به در ارتباط است جزيي از زندگي من است وبراي من هيچ كدام از انها خوب نبوده مثلا من ماشينم هميشه كثيف بود واختيار تميز كردن انرا نداشتم من مديريت خوبي براي زندگي نداشتم ودر زندگي هيچ تصميمي را تا به اخر ادامه ندادم مثلا كلاس هاي لاغري مي رفتم رژيم هاي مختلفي مي گرفتم ورزش وكامپيوتر ثبت نام مي كردم ولي تا اخر ادامه نمي دادم وهميشه زود خسته مي شدم به طور مثال:اگر كفش من تميز نباشه اختيارزندگيم از دست خارج شده است ويا حتي اگر يك قاشق در ظرفشويي كثيف باشد يعني اختيار زندگيمان از ذستمان خارج شده است خارج شدن اختيار زندگي يعني بي سر وساماني زندگي وانجام ندادن مسئوليت زندگي.اين سوال مي خواهد به ما بفهماند كه ما بايد ياد بگيريم مشكلاتي كه روزانه پيش مي ايد همهن موقع حل كنيم واز ان فرار نكنيم. مثلا ظرف یا لباسی کثیف می شود همان موقع ان را بشوییم ما نباید کارها و مشکلات را روی هم انباشته کنیم اگر مشکلات روی هم انباشته شود ما دوباره برمیگردیم سر جای اولمان<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><br />
14)مفهوم از دست دادن اختیار زندگی چیست؟</span></span><br />
<hr class="mycode_hr" />
براي مفهوم از دست دادن اختيار زندگي بايد اول بايستي فهميد كه زندگي چيست يك قسمت از زندگي خودمان هستيم مثل خانه،خانواده،بهداشت؛وسيله نقليه،كار،روابط با مردم ودر كل هر چيزي كه به در ارتباط است جزيي از زندگي من است وبراي من هيچ كدام از انها خوب نبوده مثلا من ماشينم هميشه كثيف بود واختيار تميز كردن انرا نداشتم من مديريت خوبي براي زندگي نداشتم ودر زندگي هيچ تصميمي را تا به اخر ادامه ندادم مثلا كلاس هاي لاغري مي رفتم رژيم هاي مختلفي مي گرفتم ورزش وكامپيوتر ثبت نام مي كردم ولي تا اخر ادامه نمي دادم وهميشه زود خسته مي شدم به طور مثال:اگر كفش من تميز نباشه اختيارزندگيم از دست خارج شده است ويا حتي اگر يك قاشق در ظرفشويي كثيف باشد يعني اختيار زندگيمان از ذستمان خارج شده است خارج شدن اختيار زندگي يعني بي سر وساماني زندگي وانجام ندادن مسئوليت زندگي.اين سوال مي خواهد به ما بفهماند كه ما بايد ياد بگيريم مشكلاتي كه روزانه پيش مي ايد همهن موقع حل كنيم واز ان فرار نكنيم. مثلا ظرف یا لباسی کثیف می شود همان موقع ان را بشوییم ما نباید کارها و مشکلات را روی هم انباشته کنیم اگر مشکلات روی هم انباشته شود ما دوباره برمیگردیم سر جای اولمان<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوال سیزدهم قدم اول]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1658</link>
			<pubDate>Thu, 07 Nov 2013 05:03:25 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=18">mehrnaz</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1658</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #000000;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><br />
13)در مورد تجربه وبهانه های پرخوریمان که یک قسمت از بیماری ماست توضیح دهید؟</span></span></span><br />
<hr class="mycode_hr" />
توجيه كردن ودليل اوردن از عوارض علايم بيماري ما هستند در اصل ما نمي توانستيم زندگي را همان طور كه هست بپذيرم ولين نشان مي دهد كه قدرت مقاومت در برابر دردهاي جسمي وروحي را ندارد بنابراين فكر ما سريعا توجيه مي اوردويا بهانه ميكند ومن فكرم هميشه مشغول باشد.اگر نباشد كه انگار يم كم وكسري دارد.من زندگي ارام وبي دغدغه را اسمش را بي حوصله گي وبيهودگي مي گذاشتم ودر يك زندگي ارام حوصه ام سر مي رفت.ما حتي در زمان بهبودي براي خودمان مشكل درست مي كنيم،خيلي راحت حرف مي زنيم حرفهايي كه لزوم ندارد بگوييم مسيله درست مي كنيم بعد مسئله مي چرخد ومي ايد سراغ خودمان مشكل كه گريبان گير خودمان شد شروع مي كنيم به توجيه كردن كه نه اين طوري نيست واگر فلاني ان كارنمي كرداين طوري نمي شدمثلا نارحتيم وراحت نيستيم اما ظاهر سازي مي كنيم وبه خودت مي گويي چرا ناراحت باشم من كه وضعم خوبه وهمه چيز دارم واين مي شود.توجيه زيرا اين حرف ها فكر من است ودر درون من چنين احساسي نيست. <img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #000000;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><br />
13)در مورد تجربه وبهانه های پرخوریمان که یک قسمت از بیماری ماست توضیح دهید؟</span></span></span><br />
<hr class="mycode_hr" />
توجيه كردن ودليل اوردن از عوارض علايم بيماري ما هستند در اصل ما نمي توانستيم زندگي را همان طور كه هست بپذيرم ولين نشان مي دهد كه قدرت مقاومت در برابر دردهاي جسمي وروحي را ندارد بنابراين فكر ما سريعا توجيه مي اوردويا بهانه ميكند ومن فكرم هميشه مشغول باشد.اگر نباشد كه انگار يم كم وكسري دارد.من زندگي ارام وبي دغدغه را اسمش را بي حوصله گي وبيهودگي مي گذاشتم ودر يك زندگي ارام حوصه ام سر مي رفت.ما حتي در زمان بهبودي براي خودمان مشكل درست مي كنيم،خيلي راحت حرف مي زنيم حرفهايي كه لزوم ندارد بگوييم مسيله درست مي كنيم بعد مسئله مي چرخد ومي ايد سراغ خودمان مشكل كه گريبان گير خودمان شد شروع مي كنيم به توجيه كردن كه نه اين طوري نيست واگر فلاني ان كارنمي كرداين طوري نمي شدمثلا نارحتيم وراحت نيستيم اما ظاهر سازي مي كنيم وبه خودت مي گويي چرا ناراحت باشم من كه وضعم خوبه وهمه چيز دارم واين مي شود.توجيه زيرا اين حرف ها فكر من است ودر درون من چنين احساسي نيست. <img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوال دوازدهم قدم اول]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1313</link>
			<pubDate>Wed, 06 Nov 2013 12:23:59 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=18">mehrnaz</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1313</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><br />
12)چرا ما نمی توانیم از تجربه های دردآور گذشته خود استفاده کنیم وپرخوری نکنیم؟<div style="text-align: center;" class="mycode_align"></div></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><br />
12)چرا ما نمی توانیم از تجربه های دردآور گذشته خود استفاده کنیم وپرخوری نکنیم؟<div style="text-align: center;" class="mycode_align"></div></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوال یازدهم قدم اول]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1312</link>
			<pubDate>Wed, 06 Nov 2013 11:58:10 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=18">mehrnaz</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1312</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><br />
11)مفهوم وسوسه را توضیح دهیدوچرا ما قدرت نه گفتن را نداریم؟</span></span><br />
<hr class="mycode_hr" />
وقتي وسوسه به سراغ ما مي ايد قدرت نه گفتن را نداريم وسوسه چيزي است كه در فكر ماست وسوسه همان فكر ثابت وسمجي است كه باعث ميل شديد به پرخوري در ما مي باشدوسوسه جنبه رواني وفكري بيماري ما مي باشد.وسوسه يك نا صادقي با خود است وبارها من با اين فكر خراب كه همين يك دفعه است من شروع به پرخوري كردم وقتي كه وسوسه مي ايد به سراغ ما جسم ما هم ضعيف مي شود وغذا را مي بلعد.حالا راهكار رهاشدن از وسوسه چيست؟ما بايد افكار را بشناسيم ودر اصل اين سوال مي خواهدكه ما فكرمان را بشناسيم.فكري كه من را به هر دليلي به پرخوري وغذاهاي ممنوع مي خواندوسوسه است وپيام مرگ باي من دارد.مابايد اين افكار را بشناسيم ودنبالش نرويم وراهش رو ببنديم حالا چطور وچگونه؟با مشاركت كردن در جلسات.تماس با راهنماودوستان بهبودي كه مي خواهند به ما كمك كنند.احساس شادي زياد .غم وهيجان براي ما سم است بنابراين ما تمام احساساتمان را مشاركت مي كنيم .<br />
بله گفتن به یک وسوسه برای ما میتواند خیلی گران تمام می شود ما اگر در مهمانی یا جایی رفتیم و وسوسه شدیم سردعا به راهنمایمان زنگ می زنیم و مشغول به خدمت می شویم<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><br />
11)مفهوم وسوسه را توضیح دهیدوچرا ما قدرت نه گفتن را نداریم؟</span></span><br />
<hr class="mycode_hr" />
وقتي وسوسه به سراغ ما مي ايد قدرت نه گفتن را نداريم وسوسه چيزي است كه در فكر ماست وسوسه همان فكر ثابت وسمجي است كه باعث ميل شديد به پرخوري در ما مي باشدوسوسه جنبه رواني وفكري بيماري ما مي باشد.وسوسه يك نا صادقي با خود است وبارها من با اين فكر خراب كه همين يك دفعه است من شروع به پرخوري كردم وقتي كه وسوسه مي ايد به سراغ ما جسم ما هم ضعيف مي شود وغذا را مي بلعد.حالا راهكار رهاشدن از وسوسه چيست؟ما بايد افكار را بشناسيم ودر اصل اين سوال مي خواهدكه ما فكرمان را بشناسيم.فكري كه من را به هر دليلي به پرخوري وغذاهاي ممنوع مي خواندوسوسه است وپيام مرگ باي من دارد.مابايد اين افكار را بشناسيم ودنبالش نرويم وراهش رو ببنديم حالا چطور وچگونه؟با مشاركت كردن در جلسات.تماس با راهنماودوستان بهبودي كه مي خواهند به ما كمك كنند.احساس شادي زياد .غم وهيجان براي ما سم است بنابراين ما تمام احساساتمان را مشاركت مي كنيم .<br />
بله گفتن به یک وسوسه برای ما میتواند خیلی گران تمام می شود ما اگر در مهمانی یا جایی رفتیم و وسوسه شدیم سردعا به راهنمایمان زنگ می زنیم و مشغول به خدمت می شویم<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوال دهم قدم اول]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1148</link>
			<pubDate>Mon, 04 Nov 2013 11:42:28 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=18">mehrnaz</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1148</guid>
			<description><![CDATA[<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><br />
10)مفهوم عاجزیعنی چه؟</span><br />
<hr class="mycode_hr" />
ما بايد عجزمان را در برابر غذا وپرخوري مان با تمام وجود بپذيريم واين اولين قدم بهبودي است.عاجز يعني اينكه ما مجبور باشيم بر خلاف اراده خود بخوريم.عاجز يعني خواستن ونتوانستن ما نه تنها در برابر غذا وپرخوري مان بلكه در همه كس وهمه چيز گذشته.اينده.مكان ها.افراد.فيلم ها عاجز وناتوانيم.وقتي كه بپذيرم عاجزم يعني ديگر با هيچ چيز جنگي ندارم وبا اقراروعجزپذيرش حاصل مي شودبراي حل يك مشكل ابتدا بايد اقرار كنيم كه مشكلي وجود داردوپرخوران قادر به ترك پرخوري نخواهم بود مگر به عجز و ناتواني خود در برابر غذا اقرار كنم .با پذيرش جنگ پايان مي گيردوبا پايان جنگ ما با همه در صلحيم .خودمان وديگران را همان طوركه هستند مي پذيريم.در عجز توانايي اسن ما نمي توانيم مسائل غير ممكن را ممكن كنيم وتلاش براي اين كار وجنگ كردن ما را ديوانه خواهد كردوبا پذيرفتن عجزمان در مورد مسائلي كه واقعا در برابر انها ناتوانيم قدرت پيدا مي كنيم و وقتي كه از كارهاي غير ممكن دست كشيديم فرصت انجام كارهاي ممكن را پيدا خواهيم كرد مسعله اصلی که در قدم اول مطرح می شود عجز است و عجز های ما سرمایه های ماستو توشه های ما در مسیر عالی بهبودی ،مسیر بهبودی مسیر بی نیازی ،مسیر ازادی ،مسیر قدرت مسیر راضی شدن و راضی بودن است.ما اگر عجزمان را در برابر غذا بپذیریم دیگر پرخوری نمی کنیم.اقرار به عجز اعتراف به شکست است این اعتراف باعث می شود ما از غرور کاذبمان جدا شویم <img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><br />
10)مفهوم عاجزیعنی چه؟</span><br />
<hr class="mycode_hr" />
ما بايد عجزمان را در برابر غذا وپرخوري مان با تمام وجود بپذيريم واين اولين قدم بهبودي است.عاجز يعني اينكه ما مجبور باشيم بر خلاف اراده خود بخوريم.عاجز يعني خواستن ونتوانستن ما نه تنها در برابر غذا وپرخوري مان بلكه در همه كس وهمه چيز گذشته.اينده.مكان ها.افراد.فيلم ها عاجز وناتوانيم.وقتي كه بپذيرم عاجزم يعني ديگر با هيچ چيز جنگي ندارم وبا اقراروعجزپذيرش حاصل مي شودبراي حل يك مشكل ابتدا بايد اقرار كنيم كه مشكلي وجود داردوپرخوران قادر به ترك پرخوري نخواهم بود مگر به عجز و ناتواني خود در برابر غذا اقرار كنم .با پذيرش جنگ پايان مي گيردوبا پايان جنگ ما با همه در صلحيم .خودمان وديگران را همان طوركه هستند مي پذيريم.در عجز توانايي اسن ما نمي توانيم مسائل غير ممكن را ممكن كنيم وتلاش براي اين كار وجنگ كردن ما را ديوانه خواهد كردوبا پذيرفتن عجزمان در مورد مسائلي كه واقعا در برابر انها ناتوانيم قدرت پيدا مي كنيم و وقتي كه از كارهاي غير ممكن دست كشيديم فرصت انجام كارهاي ممكن را پيدا خواهيم كرد مسعله اصلی که در قدم اول مطرح می شود عجز است و عجز های ما سرمایه های ماستو توشه های ما در مسیر عالی بهبودی ،مسیر بهبودی مسیر بی نیازی ،مسیر ازادی ،مسیر قدرت مسیر راضی شدن و راضی بودن است.ما اگر عجزمان را در برابر غذا بپذیریم دیگر پرخوری نمی کنیم.اقرار به عجز اعتراف به شکست است این اعتراف باعث می شود ما از غرور کاذبمان جدا شویم <img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوال نهم قدم اول]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1140</link>
			<pubDate>Mon, 04 Nov 2013 08:03:50 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=18">mehrnaz</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1140</guid>
			<description><![CDATA[<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><br />
9)مفهوم تسلیم از نظر شما چیست ؟توضیح دهید.</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><br />
9)مفهوم تسلیم از نظر شما چیست ؟توضیح دهید.</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوال هشتم قدم اول]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1139</link>
			<pubDate>Mon, 04 Nov 2013 07:30:40 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=18">mehrnaz</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1139</guid>
			<description><![CDATA[<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><br />
8)مفهوم جنون از نظر شما چیست؟</span><br />
<hr class="mycode_hr" />
[b]جنون يعني اينكه من بدانم ماده اي برايم سم است ولي نتوانم جلوي خودم رو بگيرم واز ان استفاده كنم.هميشه جنون من به عقلم مي چريد من سلامت عقل ندارم و جنونم بر عقلم غلبه می کند.برای من هيچ دليلي وجود نداشت كه اين قدر پرخوري كنم ولي مشكل اين جا بود كه نمي توانستم جلوي خودم رو بگيرم وبه هر بهانه اي شروع مي كردم به پرخوري.جنون يك عمل نيست وپرخوري هم جنون نيست جنون ان فكري است كه قبل از پرخوري مي ايد سراغ من وبه من مي گويد اشكال نداردهر چقدر دلت مي خواهد بخوروان فكر خراب جنون است پس جنون ربطي به عمل نداره من به واسطه جنون فكري قابليت تشخيص اينكه روي اجاق داغ نبايد دست گذاشت را از دست داده بودم ومي گفتم اين دفعه ديگر دستم نمي سوزد نگاه كن اين جوري در اصل دستم قبلا سوخته بود ودوباره هم مي سوزد وبعد از اين هم خواهد سوخت براي ما بارها اين اتفاق افتاده پرخوري ميكنيم عذاب ميكشيم.اتشي درونم شعله ورمي شود وميسوزيم وبعد از خودمان سوال ميكنيم خدايا چه طور شد دوباره اين اتفاق افتاد تصور من در گذشته در مورد جنون به اين شكل بود كه افرادي كه در تيمارستانها هستند وقفل وزنجير شده اند جنون دارند ولي اكنون متوجه شده ام من هم جنون داشته ام چون موقع غذا خوردن مي بايست به من دستبند ميزدند كه پرخوري نكنم<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><br />
8)مفهوم جنون از نظر شما چیست؟</span><br />
<hr class="mycode_hr" />
[b]جنون يعني اينكه من بدانم ماده اي برايم سم است ولي نتوانم جلوي خودم رو بگيرم واز ان استفاده كنم.هميشه جنون من به عقلم مي چريد من سلامت عقل ندارم و جنونم بر عقلم غلبه می کند.برای من هيچ دليلي وجود نداشت كه اين قدر پرخوري كنم ولي مشكل اين جا بود كه نمي توانستم جلوي خودم رو بگيرم وبه هر بهانه اي شروع مي كردم به پرخوري.جنون يك عمل نيست وپرخوري هم جنون نيست جنون ان فكري است كه قبل از پرخوري مي ايد سراغ من وبه من مي گويد اشكال نداردهر چقدر دلت مي خواهد بخوروان فكر خراب جنون است پس جنون ربطي به عمل نداره من به واسطه جنون فكري قابليت تشخيص اينكه روي اجاق داغ نبايد دست گذاشت را از دست داده بودم ومي گفتم اين دفعه ديگر دستم نمي سوزد نگاه كن اين جوري در اصل دستم قبلا سوخته بود ودوباره هم مي سوزد وبعد از اين هم خواهد سوخت براي ما بارها اين اتفاق افتاده پرخوري ميكنيم عذاب ميكشيم.اتشي درونم شعله ورمي شود وميسوزيم وبعد از خودمان سوال ميكنيم خدايا چه طور شد دوباره اين اتفاق افتاد تصور من در گذشته در مورد جنون به اين شكل بود كه افرادي كه در تيمارستانها هستند وقفل وزنجير شده اند جنون دارند ولي اكنون متوجه شده ام من هم جنون داشته ام چون موقع غذا خوردن مي بايست به من دستبند ميزدند كه پرخوري نكنم<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوال هفتم قدم اول]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1138</link>
			<pubDate>Mon, 04 Nov 2013 07:12:13 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=18">mehrnaz</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1138</guid>
			<description><![CDATA[<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><br />
7)مفهوم توهم چیست؟در قدم اول دو توهم وجود دارد در مورد آن توضیح دهید.(دوتوهمی که در قدم اول با آنها آشنا می شویم چیست؟)</span><br />
<hr class="mycode_hr" />
توهم به معناي تصور باطل وسراب است.توهم باعث مي شدكه ما هر چيزي را كه دوست داشتيم بشنویم وهرچه دوست داشتیم ببينيم يك توهم اين بود كه فكر مي كردم با ديگران تفاوت دارم ودوم اينكه بعد از مدتي كه از پاكي مان گذشت فكر كنيم كه مي توانيم كنترل شده از غذاي ممنوع(شكر وارد سفيد) استفاده کنیم وپرخوری کنیم .من هيچ موقع نمي خواهم بگويم با ديگران فرق دارم ولي بايدبفهمم كه اين غير ممكن است من ميتوانم مثل ادماي معمولي غذا بخورم چون من وقتي به غذايي برسم مي خواهم ان قدر بخورم بخورم بخورم كه بروم بيافتم يك جا ول شوم.من از پرخوري لذت مي برم وادمي هستم كه نمي گفتم متشكرم وديگر نمي خواهم در اصل نه توي كار من نبود بدن من اين جوري مي طلبدوحالا نه اينكه من نخواهم بخورم بدنم اجازه نمي دهد من كم بخورم به همين خاطر كتاب مي گويد ما دريك خيال باطليم وبيماري من.بيماري خيالات باطل است يعني روشي كه من داشتم اين است كه من شام نخورم .سالاد بخورم .ورزش كنم كلاسهاي رژيم لاغري بروم روزی یک لیوان ابغوره بخورم.نوع غذايم را عوض كنم و اگر اضافه خوردم خودم را تنبیه میکنم .فكر مي كردم اين جوري مشكل من حل مي شدولي اينها همش توهم وخيال باطل است که من بتوانم لذت ببرم و هم غذایم را کنترل کنم .مثلا من در گذشیه بارها مقدار غذایم را کم می کردم و رزیم می گرفتم ولی یه خاطر حرف دیگران که بهم می گفتن خیلی چاق شدی مثلا بهم بر خورده بود بیماری ما بیماری فرار از واقعیت است.اما سر میر غذا که می نشستم همه فکرم این بود کی اطرافیانم میروند که من بتوانم با خیال راحت هرچه می خوام بخورم ما مانند انسانهایی هستیم که پایشان را از دست داده اند و با انسانهاد عادی فرق داریم هیچ گونه درمانی  وجود ندارد تا ما را به حالت عادی بازگرداند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><br />
7)مفهوم توهم چیست؟در قدم اول دو توهم وجود دارد در مورد آن توضیح دهید.(دوتوهمی که در قدم اول با آنها آشنا می شویم چیست؟)</span><br />
<hr class="mycode_hr" />
توهم به معناي تصور باطل وسراب است.توهم باعث مي شدكه ما هر چيزي را كه دوست داشتيم بشنویم وهرچه دوست داشتیم ببينيم يك توهم اين بود كه فكر مي كردم با ديگران تفاوت دارم ودوم اينكه بعد از مدتي كه از پاكي مان گذشت فكر كنيم كه مي توانيم كنترل شده از غذاي ممنوع(شكر وارد سفيد) استفاده کنیم وپرخوری کنیم .من هيچ موقع نمي خواهم بگويم با ديگران فرق دارم ولي بايدبفهمم كه اين غير ممكن است من ميتوانم مثل ادماي معمولي غذا بخورم چون من وقتي به غذايي برسم مي خواهم ان قدر بخورم بخورم بخورم كه بروم بيافتم يك جا ول شوم.من از پرخوري لذت مي برم وادمي هستم كه نمي گفتم متشكرم وديگر نمي خواهم در اصل نه توي كار من نبود بدن من اين جوري مي طلبدوحالا نه اينكه من نخواهم بخورم بدنم اجازه نمي دهد من كم بخورم به همين خاطر كتاب مي گويد ما دريك خيال باطليم وبيماري من.بيماري خيالات باطل است يعني روشي كه من داشتم اين است كه من شام نخورم .سالاد بخورم .ورزش كنم كلاسهاي رژيم لاغري بروم روزی یک لیوان ابغوره بخورم.نوع غذايم را عوض كنم و اگر اضافه خوردم خودم را تنبیه میکنم .فكر مي كردم اين جوري مشكل من حل مي شدولي اينها همش توهم وخيال باطل است که من بتوانم لذت ببرم و هم غذایم را کنترل کنم .مثلا من در گذشیه بارها مقدار غذایم را کم می کردم و رزیم می گرفتم ولی یه خاطر حرف دیگران که بهم می گفتن خیلی چاق شدی مثلا بهم بر خورده بود بیماری ما بیماری فرار از واقعیت است.اما سر میر غذا که می نشستم همه فکرم این بود کی اطرافیانم میروند که من بتوانم با خیال راحت هرچه می خوام بخورم ما مانند انسانهایی هستیم که پایشان را از دست داده اند و با انسانهاد عادی فرق داریم هیچ گونه درمانی  وجود ندارد تا ما را به حالت عادی بازگرداند]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوال ششم قدم اول]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1135</link>
			<pubDate>Mon, 04 Nov 2013 05:13:02 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=18">mehrnaz</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1135</guid>
			<description><![CDATA[<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><br />
5)ما درچه صورتی از لغزش می توانیم در امان باشیم؟(چکار کنیم لغزش نکنیم)</span><br />
<hr class="mycode_hr" />
تا يك تحول اساسي وروحاني در ما بوجود نيايد اميد چنداني به بهبودي ما نيست. مسئله ما فقط پرخوري نكردن ونخوردن اردوشكر نيست ودر اصل پرخوري يك نشانه وعلامتي از بيماري ماست وبايد از نظر روحي يك اتفاقي در درون ما بيافتد يعني ما بايد وبايد.بايد.اگر مي خواهيم لغزش نكنيم وپاك وتميز بمانيم ويك زندگي را با خانواده به صورت خوشي در پيش داشته باشيم وارامش پيدا كنيم وروحانيت پيدا كنيم وبايد خدا را در زندگي پيدا كنيم.حالا چه طور به روحانيت مي رسيم.عملكرد قدم ها مارا به روحانيت مي رساند وما بايد روحانيت پيدا كنيم به خاطر اينكه پايه واساس بيماري ما نبودن روحانيت است.ما بايد بيماري را از ريشه درمان كنيم پس بايد يك تغيير وتحول بنيادي در درون ما انجام شود واصول روحاني حلال تمام مشكلات ماست . <br />
اگر من اون ادمی که قبلا بودم وپرخوری میکردم باشم والان فقط بخواهم رزیم بگیرم بیمارد من همان بیماری مانده وما باز دوباره برمیگردیم سر جای اولمان پس باید درزن ما یک تغییر و تحول بنیادی انجام شود.<br />
ما روزانه باید پنج کار انجام دهیم تا پاک و هوشیار بمانیم:<br />
1)[b]دعا(خدایا در پاک ماندن من به من کمک کن)<br />
2)جلسه به طور مرتب.<br />
3)ارتیاط با راهنما<br />
4)کارکرد قدم<br />
5)خدمت <img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><br />
5)ما درچه صورتی از لغزش می توانیم در امان باشیم؟(چکار کنیم لغزش نکنیم)</span><br />
<hr class="mycode_hr" />
تا يك تحول اساسي وروحاني در ما بوجود نيايد اميد چنداني به بهبودي ما نيست. مسئله ما فقط پرخوري نكردن ونخوردن اردوشكر نيست ودر اصل پرخوري يك نشانه وعلامتي از بيماري ماست وبايد از نظر روحي يك اتفاقي در درون ما بيافتد يعني ما بايد وبايد.بايد.اگر مي خواهيم لغزش نكنيم وپاك وتميز بمانيم ويك زندگي را با خانواده به صورت خوشي در پيش داشته باشيم وارامش پيدا كنيم وروحانيت پيدا كنيم وبايد خدا را در زندگي پيدا كنيم.حالا چه طور به روحانيت مي رسيم.عملكرد قدم ها مارا به روحانيت مي رساند وما بايد روحانيت پيدا كنيم به خاطر اينكه پايه واساس بيماري ما نبودن روحانيت است.ما بايد بيماري را از ريشه درمان كنيم پس بايد يك تغيير وتحول بنيادي در درون ما انجام شود واصول روحاني حلال تمام مشكلات ماست . <br />
اگر من اون ادمی که قبلا بودم وپرخوری میکردم باشم والان فقط بخواهم رزیم بگیرم بیمارد من همان بیماری مانده وما باز دوباره برمیگردیم سر جای اولمان پس باید درزن ما یک تغییر و تحول بنیادی انجام شود.<br />
ما روزانه باید پنج کار انجام دهیم تا پاک و هوشیار بمانیم:<br />
1)[b]دعا(خدایا در پاک ماندن من به من کمک کن)<br />
2)جلسه به طور مرتب.<br />
3)ارتیاط با راهنما<br />
4)کارکرد قدم<br />
5)خدمت <img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوال پنجم قدم اول]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1133</link>
			<pubDate>Mon, 04 Nov 2013 04:54:44 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=18">mehrnaz</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1133</guid>
			<description><![CDATA[{b}<br />
5)دلیل دینکه اوایل پرهیزوپاکیمان اینقدر بی تاب و بدخلق و ناراضی هستیم چیست ؟توضیح دهید.<br />
<hr class="mycode_hr" />
يكي از بهترين تعريف هائي كه براي ما مي شود گفت اين است كه ما پرخورها بي تاب<br />
 بدخلق وناراضي هستيم وفقط بعد از خوردن چند لقمه غذاي اضافي احساس ارامش وراحتي پيدا مي كنيم .ما از داخل بي تاب .بد خلق وناراضي هستيم دقيقا ذات ما اين جور است حالا ما وقتي كه پرخوري را كنار مي گذاريم اتوماتيك وار اين حالت در ما ايجاد مي شود.ما هميشه مي خواهيم كله بزنيم ودر جنگ باشيم وقتي كه به ارزوهايمان مي رسيم شش ماه بعد.دو ماه بعد دوباره ناراضي هستيم مثلا يك ماشين مي خواهيم ارزوي ما خريد يك ماشين است كار مي كنيم زحمت ميكشيم وماشين را به دست مي اوريم بعد از خريدن ماشين گير مي دهيم به رنگش ودر اصل داستان به رنگش كار ندارد.من وشما از درون واز داخل بي تاب وناراضي هستيم وبه همين خاطر است كه بعد از اينكه پاك مي شويم بعضی از همسران و خانواده ها شروع به انتقاد می کنند ومي گويند كه حال ما بدتر شده است ودر كل من پرخور هيچ وقت راضي نيستم وهميشه دنبال چيز بيشتري هستم.ودر غذا خوردن طمع دارم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[{b}<br />
5)دلیل دینکه اوایل پرهیزوپاکیمان اینقدر بی تاب و بدخلق و ناراضی هستیم چیست ؟توضیح دهید.<br />
<hr class="mycode_hr" />
يكي از بهترين تعريف هائي كه براي ما مي شود گفت اين است كه ما پرخورها بي تاب<br />
 بدخلق وناراضي هستيم وفقط بعد از خوردن چند لقمه غذاي اضافي احساس ارامش وراحتي پيدا مي كنيم .ما از داخل بي تاب .بد خلق وناراضي هستيم دقيقا ذات ما اين جور است حالا ما وقتي كه پرخوري را كنار مي گذاريم اتوماتيك وار اين حالت در ما ايجاد مي شود.ما هميشه مي خواهيم كله بزنيم ودر جنگ باشيم وقتي كه به ارزوهايمان مي رسيم شش ماه بعد.دو ماه بعد دوباره ناراضي هستيم مثلا يك ماشين مي خواهيم ارزوي ما خريد يك ماشين است كار مي كنيم زحمت ميكشيم وماشين را به دست مي اوريم بعد از خريدن ماشين گير مي دهيم به رنگش ودر اصل داستان به رنگش كار ندارد.من وشما از درون واز داخل بي تاب وناراضي هستيم وبه همين خاطر است كه بعد از اينكه پاك مي شويم بعضی از همسران و خانواده ها شروع به انتقاد می کنند ومي گويند كه حال ما بدتر شده است ودر كل من پرخور هيچ وقت راضي نيستم وهميشه دنبال چيز بيشتري هستم.ودر غذا خوردن طمع دارم.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوال چهارم قدم اول]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1132</link>
			<pubDate>Mon, 04 Nov 2013 04:48:48 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=18">mehrnaz</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1132</guid>
			<description><![CDATA[<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"></span><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"> <br />
4)دلیل اینکه ما پرخوری می کنیم چیست؟</span><br />
<hr class="mycode_hr" />
اين سوال مي خواهد بگويد با وجود اينكه من هر موقع پرخوري مي كردم حالم بد ميشد معده ام ترش مي كرد بي حال وسست وتنبل مي شدم درد ميكشيدم پس چرا دوباره پرخوري مي كردم.من عاشق اثرات لذتي كه پرخوري بر من داشت بودم كتاب به ما مي گويد اين مردم وزنان معمولا به دليل لذت بردن از تاثيري كه پرخوري بر انها مي گذارند زياد غذا مي خورند.بيماري كه من دارم اين است كه من به يك سري از غذاها الرژي دارم.الرژي يعني اينكه ان چيز براي من سم است وفهميدم كه با ادماي عادي تفاوت داريم وتفاوت ما در اين است كه افراد عادي غذا مي خورند براي ادامه حياط ولي ما غذا مي خوريم براي اثري كه بر ما مي گذارد ودر كل تاثير پرخوري در ما به اين صورت است كه خلا.ترس ووحشت ما با غذا خوردن اضافي از بين مي رفت.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/heart.gif" alt="Heart" title="Heart" class="smilie smilie_16" /><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"></span><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"> <br />
4)دلیل اینکه ما پرخوری می کنیم چیست؟</span><br />
<hr class="mycode_hr" />
اين سوال مي خواهد بگويد با وجود اينكه من هر موقع پرخوري مي كردم حالم بد ميشد معده ام ترش مي كرد بي حال وسست وتنبل مي شدم درد ميكشيدم پس چرا دوباره پرخوري مي كردم.من عاشق اثرات لذتي كه پرخوري بر من داشت بودم كتاب به ما مي گويد اين مردم وزنان معمولا به دليل لذت بردن از تاثيري كه پرخوري بر انها مي گذارند زياد غذا مي خورند.بيماري كه من دارم اين است كه من به يك سري از غذاها الرژي دارم.الرژي يعني اينكه ان چيز براي من سم است وفهميدم كه با ادماي عادي تفاوت داريم وتفاوت ما در اين است كه افراد عادي غذا مي خورند براي ادامه حياط ولي ما غذا مي خوريم براي اثري كه بر ما مي گذارد ودر كل تاثير پرخوري در ما به اين صورت است كه خلا.ترس ووحشت ما با غذا خوردن اضافي از بين مي رفت.]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>