<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن بانیان بهبودی - داستانهایی در باره خداوند(نیروی برتر)]]></title>
		<link>https://forum.banianbehboodi.ir/</link>
		<description><![CDATA[انجمن بانیان بهبودی - https://forum.banianbehboodi.ir]]></description>
		<pubDate>Thu, 01 Oct 2026 10:59:23 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[بنامت ای حضرت آه]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=7012</link>
			<pubDate>Fri, 12 Jun 2015 07:47:27 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=594">ARSAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=7012</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بنامت ای حضرت "آه"<br />
<br />
گفته شده<br />
خداوند سه نام از نام های خود را<br />
به ابراهیم نبی آموخت که یکی از آنها " آه " بود<br />
و ابراهیم پردوام می گفت "آه"...<br />
<br />
وقتی به این فکر می‌کنم که<br />
" آه "یکی از<br />
نام‌های خداست دلم یک‌جوری می‌شود…<br />
<br />
خدا خوب می‌دانسته<br />
چه نامی برای خود انتخاب کند<br />
که بتوان در شرایط سخت راحت‌تر صدایش زد.<br />
<br />
یک نام مشترک در همه زبان‌ها!<br />
یک حس مشترک در همه جان‌ها…<br />
مظلوم، تنها، درد کشیده، ستم‌دیده،نارو خورده …<br />
<br />
هرکسی در هرجای دنیا<br />
وقتی به طاقت تمام شده می‌رسد فقط یک آه می‌کشد…<br />
دانسته یا ندانسته<br />
خدا را صدا می‌زند...<br />
<br />
همه ی نامهای دیگر خداوند از زبان برمی آید<br />
و فقط " آه " است<br />
که از میان جان می آید<br />
از ته ته دلت، دقت کرده‌ای<br />
وقتی آه می‌کشی<br />
دیگر دست خودت نیست؟!!<br />
سبک می‌شوی<br />
آرام می‌شوی؟…</span></span><br />
<br />
 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بنامت ای حضرت "آه"<br />
<br />
گفته شده<br />
خداوند سه نام از نام های خود را<br />
به ابراهیم نبی آموخت که یکی از آنها " آه " بود<br />
و ابراهیم پردوام می گفت "آه"...<br />
<br />
وقتی به این فکر می‌کنم که<br />
" آه "یکی از<br />
نام‌های خداست دلم یک‌جوری می‌شود…<br />
<br />
خدا خوب می‌دانسته<br />
چه نامی برای خود انتخاب کند<br />
که بتوان در شرایط سخت راحت‌تر صدایش زد.<br />
<br />
یک نام مشترک در همه زبان‌ها!<br />
یک حس مشترک در همه جان‌ها…<br />
مظلوم، تنها، درد کشیده، ستم‌دیده،نارو خورده …<br />
<br />
هرکسی در هرجای دنیا<br />
وقتی به طاقت تمام شده می‌رسد فقط یک آه می‌کشد…<br />
دانسته یا ندانسته<br />
خدا را صدا می‌زند...<br />
<br />
همه ی نامهای دیگر خداوند از زبان برمی آید<br />
و فقط " آه " است<br />
که از میان جان می آید<br />
از ته ته دلت، دقت کرده‌ای<br />
وقتی آه می‌کشی<br />
دیگر دست خودت نیست؟!!<br />
سبک می‌شوی<br />
آرام می‌شوی؟…</span></span><br />
<br />
 ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پادشاه و نجار]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6860</link>
			<pubDate>Sun, 03 May 2015 06:00:50 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=1">GOMNAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6860</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #141823;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif;" class="mycode_font">* روزی روزگاری پادشاهی از دست نجاری عصبانی شد، به او دستور دادکه تابوتی برای خودت بساز چون دستور داده ام فردا اعدامت کنند و جنازه ات را در آن تابوت بگذارند. </span></span><br />
<br />
<span style="color: #141823;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif;" class="mycode_font">نجار شب نتوانست به خوابد ، همسرش دلیل نخوابیدن را از نجار سئوال کرد و او ماجرا را برایش تعریف کرد سپس همسر نجار گفت خواست خدا مهم است یا حکم پادشاه . </span></span><br />
<span style="color: #141823;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif;" class="mycode_font">نجار با شنیدن این کلام آرامش در دلش ایجاد گردید و چشمانش سنگین شد و به خواب رفت صبح با شنیدن صدای پای سربازان هراسان از خواب بلند شد .</span></span><br />
<span style="color: #141823;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif;" class="mycode_font">چهره اش دگرگون شده بود و با دست لرزا</span></span><span style="color: #141823;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif;" class="mycode_font">ن درب را باز کرد و دستش را جلو برد که سربازان به او دستبند بزنند، ناباورانه از سربازان شنید که گفتند پادشاه دیشب مرده و از تو می خواهیم که تابوتی برایش به سازی درچهره نجار برقی زد و نگاهی به همسرش انداخت، <br />
همسرش گفت یادت باشد همیشه خداوندی هست که درهای گشایش اش بر روی امیدواران و درد مندان باز است اگر آنرا باور کنیم . <br />
همین ...</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #141823;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif;" class="mycode_font">* روزی روزگاری پادشاهی از دست نجاری عصبانی شد، به او دستور دادکه تابوتی برای خودت بساز چون دستور داده ام فردا اعدامت کنند و جنازه ات را در آن تابوت بگذارند. </span></span><br />
<br />
<span style="color: #141823;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif;" class="mycode_font">نجار شب نتوانست به خوابد ، همسرش دلیل نخوابیدن را از نجار سئوال کرد و او ماجرا را برایش تعریف کرد سپس همسر نجار گفت خواست خدا مهم است یا حکم پادشاه . </span></span><br />
<span style="color: #141823;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif;" class="mycode_font">نجار با شنیدن این کلام آرامش در دلش ایجاد گردید و چشمانش سنگین شد و به خواب رفت صبح با شنیدن صدای پای سربازان هراسان از خواب بلند شد .</span></span><br />
<span style="color: #141823;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif;" class="mycode_font">چهره اش دگرگون شده بود و با دست لرزا</span></span><span style="color: #141823;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif;" class="mycode_font">ن درب را باز کرد و دستش را جلو برد که سربازان به او دستبند بزنند، ناباورانه از سربازان شنید که گفتند پادشاه دیشب مرده و از تو می خواهیم که تابوتی برایش به سازی درچهره نجار برقی زد و نگاهی به همسرش انداخت، <br />
همسرش گفت یادت باشد همیشه خداوندی هست که درهای گشایش اش بر روی امیدواران و درد مندان باز است اگر آنرا باور کنیم . <br />
همین ...</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستانهایی از جی پی واسوانی]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6749</link>
			<pubDate>Wed, 25 Feb 2015 08:49:49 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=8">NASIB</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6749</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-family: arial;" class="mycode_font"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">به او اعتماد کن...<br />
مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:<br />
((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))<br />
او پاسخ داد<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/sad.gif" alt="Sad" title="Sad" class="smilie smilie_8" />(بله))<br />
خدمتکار پرسید:<br />
((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))<br />
ارباب دوباره پاسخ داد<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/sad.gif" alt="Sad" title="Sad" class="smilie smilie_8" />(بله))<br />
خدمتکار گفت:<br />
((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟))<br />
به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند<br />
به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است<br />
به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی<br />
اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...</span></span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-family: arial;" class="mycode_font"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">به او اعتماد کن...<br />
مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:<br />
((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))<br />
او پاسخ داد<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/sad.gif" alt="Sad" title="Sad" class="smilie smilie_8" />(بله))<br />
خدمتکار پرسید:<br />
((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))<br />
ارباب دوباره پاسخ داد<img src="https://forum.banianbehboodi.ir/images/smilies/sad.gif" alt="Sad" title="Sad" class="smilie smilie_8" />(بله))<br />
خدمتکار گفت:<br />
((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟))<br />
به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند<br />
به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است<br />
به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی<br />
اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...</span></span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[من و خدا]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6110</link>
			<pubDate>Wed, 27 Aug 2014 12:11:29 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=495">MOZHGAN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6110</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="font-size: x-large;" class="mycode_size">خدایا درسته من همیشه ناراحتت میکنم ... ولی هوامو داشته باش ... تو بنده های زیادی داری ... اما من فقط تو رو دارم ...</span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="font-size: x-large;" class="mycode_size">خدایا درسته من همیشه ناراحتت میکنم ... ولی هوامو داشته باش ... تو بنده های زیادی داری ... اما من فقط تو رو دارم ...</span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[با اجازه ی خدا]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6109</link>
			<pubDate>Wed, 27 Aug 2014 11:57:34 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=495">MOZHGAN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6109</guid>
			<description><![CDATA[  <span style="font-size: large;" class="mycode_size">[font]<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">با اجازه ی خدا</span>[/font]</span>   <span style="font-size: large;" class="mycode_size"><div style="text-align: right;" class="mycode_align">[font][font]<a href="http://magirl.blogfa.com/post/102" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">متن زیبا درباره خدا</span></a>[/font][/font]</div></span><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"> <div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><div style="text-align: right;" class="mycode_align">[font][font]<img src="http://www.patugh.ir/up/2012/07/khoda.jpg" loading="lazy"  alt="[تصویر:  khoda.jpg]" class="mycode_img" />[/font][/font]</div></span></div><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><div style="text-align: right;" class="mycode_align">[font][font]خدا همین جاست؛ نیازی به سفر نیست<br />
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند…<br />
خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کند<br />
خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد<br />
خدا در جمله ی “عجب شانسی آوردم” است<br />
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو…<br />
::<br />
::<br />
خداوند کلیدهای گنجینه های خویش را در دستان تو گذاشته است<br />
چرا که به تو اجاز ه داده است که از او بخواهی .<br />
پس هرگاه بخواهی می توانی درهای نعمتش را با دعا بگشایی<br />
و ریزش باران رحمتش را طلب کنی . . .<br />
::<br />
::<br />
آنهایی که به بیداری خداوند اعتماد دارند ، راحت تر می خوابند…[/font][/font]</div></span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[  <span style="font-size: large;" class="mycode_size">[font]<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">با اجازه ی خدا</span>[/font]</span>   <span style="font-size: large;" class="mycode_size"><div style="text-align: right;" class="mycode_align">[font][font]<a href="http://magirl.blogfa.com/post/102" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">متن زیبا درباره خدا</span></a>[/font][/font]</div></span><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"> <div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><div style="text-align: right;" class="mycode_align">[font][font]<img src="http://www.patugh.ir/up/2012/07/khoda.jpg" loading="lazy"  alt="[تصویر:  khoda.jpg]" class="mycode_img" />[/font][/font]</div></span></div><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><div style="text-align: right;" class="mycode_align">[font][font]خدا همین جاست؛ نیازی به سفر نیست<br />
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند…<br />
خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کند<br />
خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد<br />
خدا در جمله ی “عجب شانسی آوردم” است<br />
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو…<br />
::<br />
::<br />
خداوند کلیدهای گنجینه های خویش را در دستان تو گذاشته است<br />
چرا که به تو اجاز ه داده است که از او بخواهی .<br />
پس هرگاه بخواهی می توانی درهای نعمتش را با دعا بگشایی<br />
و ریزش باران رحمتش را طلب کنی . . .<br />
::<br />
::<br />
آنهایی که به بیداری خداوند اعتماد دارند ، راحت تر می خوابند…[/font][/font]</div></span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[عشق تنها خداست]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=5774</link>
			<pubDate>Tue, 13 May 2014 21:04:13 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=187">mohammad</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=5774</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #000080;" class="mycode_color"><div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"> آموخته ام که خدا عشق است <br />
و عشق تنها خداست <br />
آموخته ام که وقتی نا امید می شوم .<br />
خدا با تمام عظمتش <br />
عاشقانه انتظار می کشد دو باره به رحمت او امید وار شوم <br />
آموخته ام اگر تا کنون به آنچه خواستم نرسیدم <br />
خدا برایم بهترش را در نظر گرفته <br />
آموخته ام که زندگی دشوار است <br />
ولی من از او سخت ترم ....</span></div></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #000080;" class="mycode_color"><div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"> آموخته ام که خدا عشق است <br />
و عشق تنها خداست <br />
آموخته ام که وقتی نا امید می شوم .<br />
خدا با تمام عظمتش <br />
عاشقانه انتظار می کشد دو باره به رحمت او امید وار شوم <br />
آموخته ام اگر تا کنون به آنچه خواستم نرسیدم <br />
خدا برایم بهترش را در نظر گرفته <br />
آموخته ام که زندگی دشوار است <br />
ولی من از او سخت ترم ....</span></div></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان کارگر و مهندس]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=2735</link>
			<pubDate>Sat, 07 Dec 2013 09:53:24 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=8">NASIB</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=2735</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-family: 'Times New Roman';" class="mycode_font"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #FF0000;" class="mycode_color">وزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ. ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ .<br />
<br />
ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ 10 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ( ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ).<br />
ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭﻭ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮی ﺟﯿﺒﺶ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ .<br />
<br />
ﺑﺎﺭﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ، ﭘﻮﻟﻮ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮی ﺟﯿﺒﺶ .<br />
<br />
ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ (ﮐﻮﭼﮑﯽ) ﺭﻭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺮﮐﺎﺭﮔﺮ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺎﺭﺷﻮ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﺷﻮ ﺑﺎﻫﺎﺵﻣﯿﺰﻧﻪ .<br />
<br />
ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ<br />
ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺬﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ .<br />
<br />
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻣﯿﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺪ،ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯾﻢ .<br />
<br />
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺳﺖ ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ،ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺬﺍﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ.</span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-family: 'Times New Roman';" class="mycode_font"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #FF0000;" class="mycode_color">وزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ. ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ .<br />
<br />
ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ 10 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ( ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ).<br />
ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭﻭ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮی ﺟﯿﺒﺶ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ .<br />
<br />
ﺑﺎﺭﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ، ﭘﻮﻟﻮ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮی ﺟﯿﺒﺶ .<br />
<br />
ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ (ﮐﻮﭼﮑﯽ) ﺭﻭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺮﮐﺎﺭﮔﺮ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺎﺭﺷﻮ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﺷﻮ ﺑﺎﻫﺎﺵﻣﯿﺰﻧﻪ .<br />
<br />
ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ<br />
ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺬﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ .<br />
<br />
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻣﯿﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺪ،ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯾﻢ .<br />
<br />
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺳﺖ ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ،ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺬﺍﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ.</span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان آموزنده (آهنگر خدا شناس)]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=2559</link>
			<pubDate>Sun, 01 Dec 2013 18:45:11 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=7">meshki</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=2559</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #2F4F4F;" class="mycode_color"><span style="font-size: x-large;" class="mycode_size"><span style="font-family: Arial;" class="mycode_font"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد!<br />
<br />
روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت:<br />
<br />
“واقعا عجیب است! درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را تضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده!”<br />
<br />
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بودو نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است!<br />
<br />
اما نمی خواست سؤال دوستش را بدون پاسخ بگذارد، کمی فکر کرد و ناگهان پاسخی را که می خواست یافت.<br />
<br />
این پاسخ آهنگر بود:<br />
<br />
در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میکنم، بطوریکه تمام این کارگاه را بخار فرا می گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج می برد. یک بار کافی نیست، باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم…<br />
<br />
آهنگر لحظه ای سکوت کرد. سپس ادامه داد:<br />
<br />
گاهی فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش میشود. میدانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد لذا آن را کنار می گذارم.<br />
<br />
آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد:<br />
<br />
می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم، انگار فولادی باشم که از آب دیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است:<br />
<br />
“خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی که تو میخواهی، به خود بگیرم…<br />
با هر روشی که می پسندی، ادامه بده،هر مدت که لازم است، ادامه بده…اما هرگز مرا به میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن!”<br />
</span></span></span></span><br />
<hr class="mycode_hr" />
<span style="color: #FF0000;" class="mycode_color"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-family: Arial;" class="mycode_font"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><br />
آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت . نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت...چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید.<br />
زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت...!<br />
عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.<br />
چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که ازگرسنگى هلاک شدیم!<br />
مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم .<br />
عبد الجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.<br />
گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ، که شوهرش را حجاج ملعون کشته اند .<br />
او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.<br />
عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مى خواهى ، این جاست .<br />
بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد...<br />
هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت . مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.<br />
چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت : اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ، ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مى جویم . اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !<br />
عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.<br />
<br />
در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد ...<br />
</span></span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #2F4F4F;" class="mycode_color"><span style="font-size: x-large;" class="mycode_size"><span style="font-family: Arial;" class="mycode_font"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد!<br />
<br />
روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت:<br />
<br />
“واقعا عجیب است! درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را تضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده!”<br />
<br />
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بودو نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است!<br />
<br />
اما نمی خواست سؤال دوستش را بدون پاسخ بگذارد، کمی فکر کرد و ناگهان پاسخی را که می خواست یافت.<br />
<br />
این پاسخ آهنگر بود:<br />
<br />
در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میکنم، بطوریکه تمام این کارگاه را بخار فرا می گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج می برد. یک بار کافی نیست، باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم…<br />
<br />
آهنگر لحظه ای سکوت کرد. سپس ادامه داد:<br />
<br />
گاهی فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش میشود. میدانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد لذا آن را کنار می گذارم.<br />
<br />
آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد:<br />
<br />
می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم، انگار فولادی باشم که از آب دیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است:<br />
<br />
“خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی که تو میخواهی، به خود بگیرم…<br />
با هر روشی که می پسندی، ادامه بده،هر مدت که لازم است، ادامه بده…اما هرگز مرا به میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن!”<br />
</span></span></span></span><br />
<hr class="mycode_hr" />
<span style="color: #FF0000;" class="mycode_color"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-family: Arial;" class="mycode_font"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><br />
آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت . نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت...چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید.<br />
زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت...!<br />
عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.<br />
چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که ازگرسنگى هلاک شدیم!<br />
مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم .<br />
عبد الجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.<br />
گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ، که شوهرش را حجاج ملعون کشته اند .<br />
او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.<br />
عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مى خواهى ، این جاست .<br />
بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد...<br />
هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت . مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.<br />
چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت : اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ، ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مى جویم . اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !<br />
عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.<br />
<br />
در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد ...<br />
</span></span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بخشندگی و مهربانی خدا]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=2558</link>
			<pubDate>Sun, 01 Dec 2013 18:31:56 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=7">meshki</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=2558</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">[colروزی حضرت موسی (ع)روبه درگاه ملکوتی خداوند کرد واز درگاهش درخواست نمود بارالها می خواهمبدترین بندهات را ببینم<br />
<br />
ندا آمد که صبح زود به در ورودی شهر برو  اولین کسی که از شهر خارج شد او بدترین بنده ی من است .<br />
<br />
حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت ، پدری با فرزندش اولین کسانی بودندکه از در شهر خارج شدند.<br />
<br />
حضرت موسی گفت:این بیچاره خبر ندارد که بدترین خلق خداست ، پس از بازگشت رو به درگاه خدا کرد وپس از سپاس ازخدا به خاطر اجابت خواسته اش عرضه داشت:بار الها حال می خواهم بهترین بنده ات راببینم.<br />
<br />
ندا آمد:آخر شب به در ورودی شهر برو وآخرین نفری که وارد شهر شد بهترین بنده ی من است.<br />
<br />
هنگام شب موسی (ع) به در ورودی شهر رفت ودید آخرین نفر همان پدر با فرزند ش است ! رو به درگاه خدا کرد وگفت:خداونداچگونه ممکن است بدترین وبهترین بنده ات یک نفر باشد.<br />
<br />
ندا آمد ای موسی این بنده که هنگام صبح از در ورودی شهر خارج شد بدترین بنده من بود ، اما هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم اطراف شهر افتاد از پدرش پرسیدبابا ! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟<br />
<br />
پدر پاسخ داد:آسمانها<br />
<br />
فرزند پرسید: بزرگتر از آسمانها چیست؟<br />
<br />
پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد ،اشک از دیدگانش جاری شد و گفت:فرزندم گناهان پدرت از آسمانها نیز بزرگتر است.<br />
<br />
فرزند پرسید:بزرگتر از گناهان تو چیست ؟<br />
<br />
پدرکه دیگر طاقتش تمام شده بودبه ناگاه بغضش ترکید وگفت : عزیزم مهربانی وبخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست بزرگتر است.<br />
<br />
 <br />
<br />
[/font][/color]</span>or=#483D8B][font=Arial]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">[colروزی حضرت موسی (ع)روبه درگاه ملکوتی خداوند کرد واز درگاهش درخواست نمود بارالها می خواهمبدترین بندهات را ببینم<br />
<br />
ندا آمد که صبح زود به در ورودی شهر برو  اولین کسی که از شهر خارج شد او بدترین بنده ی من است .<br />
<br />
حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت ، پدری با فرزندش اولین کسانی بودندکه از در شهر خارج شدند.<br />
<br />
حضرت موسی گفت:این بیچاره خبر ندارد که بدترین خلق خداست ، پس از بازگشت رو به درگاه خدا کرد وپس از سپاس ازخدا به خاطر اجابت خواسته اش عرضه داشت:بار الها حال می خواهم بهترین بنده ات راببینم.<br />
<br />
ندا آمد:آخر شب به در ورودی شهر برو وآخرین نفری که وارد شهر شد بهترین بنده ی من است.<br />
<br />
هنگام شب موسی (ع) به در ورودی شهر رفت ودید آخرین نفر همان پدر با فرزند ش است ! رو به درگاه خدا کرد وگفت:خداونداچگونه ممکن است بدترین وبهترین بنده ات یک نفر باشد.<br />
<br />
ندا آمد ای موسی این بنده که هنگام صبح از در ورودی شهر خارج شد بدترین بنده من بود ، اما هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم اطراف شهر افتاد از پدرش پرسیدبابا ! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟<br />
<br />
پدر پاسخ داد:آسمانها<br />
<br />
فرزند پرسید: بزرگتر از آسمانها چیست؟<br />
<br />
پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد ،اشک از دیدگانش جاری شد و گفت:فرزندم گناهان پدرت از آسمانها نیز بزرگتر است.<br />
<br />
فرزند پرسید:بزرگتر از گناهان تو چیست ؟<br />
<br />
پدرکه دیگر طاقتش تمام شده بودبه ناگاه بغضش ترکید وگفت : عزیزم مهربانی وبخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست بزرگتر است.<br />
<br />
 <br />
<br />
[/font][/color]</span>or=#483D8B][font=Arial]]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حتما بخوانید]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=2068</link>
			<pubDate>Sat, 23 Nov 2013 05:06:32 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=21">mojtaba_s</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=2068</guid>
			<description><![CDATA[دانه‌ كوچك‌ بود و كسی‌ او را نمی‌دید. سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌ كوچك‌ بود. دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید اما نمی‌دانست‌ چگونه.<br />
گاهی‌ سوار باد می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت… گاهی‌ خودش‌ را روی‌ زمینه‌ی روشن‌ برگ‌ها می‌انداخت‌ و گاهی‌ فریاد می‌زد و می‌گفت: “من‌ هستم، من‌ اینجا هستم، تماشایم‌ كنید!” اما… هیچ‌كس‌ جز پرنده‌هایی‌ كه‌ قصد خوردنش‌ را داشتند یا حشره‌هایی‌ كه‌ به‌ چشم‌ آذوقه‌ زمستان‌ به‌ او نگاه‌ می‌كردند، كسی‌ به‌ او توجه‌ نمی‌كرد.<br />
دانه‌ خسته‌ بود از این‌ زندگی، از این‌ همه‌ گم‌ بودن‌ و كوچكی‌ خسته‌ بود، یك‌ روز رو به‌ خدا كرد و گفت: “نه، این‌ رسمش‌ نیست. من‌ به‌ چشم‌ هیچ‌ كس‌ نمی‌آیم. كاشكی‌ كمی‌ بزرگتر مرا می‌آفریدی.”<br />
خدا گفت: اما عزیز كوچكم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه‌ فكر می‌كنی! حیف‌ كه‌ هیچ‌ وقت‌ به‌ خودت‌ فرصت‌ بزرگ‌ شدن‌ ندادی. رشد، ماجرایی‌ است‌ كه‌ تو از خودت‌ دریغ‌ كرده‌ای. یادت‌ باشد تا وقتی‌ كه‌ می‌خواهی‌ به‌ چشم‌ بیایی، دیده‌ نمی‌شوی. خودت‌ را از چشم‌ها پنهان‌ كن‌ تا دیده‌ شوی…”<br />
دانه‌ كوچك‌ معنی‌ حرف‌های‌ خدا را خوب‌ نفهمید اما رفت‌ زیر خاك‌ و خودش‌ را پنهان‌ كرد. رفت‌ تا به‌ حرف‌های‌ خدا بیشتر فكر كند. سال‌ها بعد دانه‌ كوچك‌ سپیداری‌ بلند و باشكوه‌ بود كه‌ هیچ‌ كس‌ نمی‌توانست‌ ندیده‌اش‌ بگیرد؛ سپیداری‌ كه‌ به‌ چشم‌ همه‌ می‌آمد…]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[دانه‌ كوچك‌ بود و كسی‌ او را نمی‌دید. سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌ كوچك‌ بود. دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید اما نمی‌دانست‌ چگونه.<br />
گاهی‌ سوار باد می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت… گاهی‌ خودش‌ را روی‌ زمینه‌ی روشن‌ برگ‌ها می‌انداخت‌ و گاهی‌ فریاد می‌زد و می‌گفت: “من‌ هستم، من‌ اینجا هستم، تماشایم‌ كنید!” اما… هیچ‌كس‌ جز پرنده‌هایی‌ كه‌ قصد خوردنش‌ را داشتند یا حشره‌هایی‌ كه‌ به‌ چشم‌ آذوقه‌ زمستان‌ به‌ او نگاه‌ می‌كردند، كسی‌ به‌ او توجه‌ نمی‌كرد.<br />
دانه‌ خسته‌ بود از این‌ زندگی، از این‌ همه‌ گم‌ بودن‌ و كوچكی‌ خسته‌ بود، یك‌ روز رو به‌ خدا كرد و گفت: “نه، این‌ رسمش‌ نیست. من‌ به‌ چشم‌ هیچ‌ كس‌ نمی‌آیم. كاشكی‌ كمی‌ بزرگتر مرا می‌آفریدی.”<br />
خدا گفت: اما عزیز كوچكم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه‌ فكر می‌كنی! حیف‌ كه‌ هیچ‌ وقت‌ به‌ خودت‌ فرصت‌ بزرگ‌ شدن‌ ندادی. رشد، ماجرایی‌ است‌ كه‌ تو از خودت‌ دریغ‌ كرده‌ای. یادت‌ باشد تا وقتی‌ كه‌ می‌خواهی‌ به‌ چشم‌ بیایی، دیده‌ نمی‌شوی. خودت‌ را از چشم‌ها پنهان‌ كن‌ تا دیده‌ شوی…”<br />
دانه‌ كوچك‌ معنی‌ حرف‌های‌ خدا را خوب‌ نفهمید اما رفت‌ زیر خاك‌ و خودش‌ را پنهان‌ كرد. رفت‌ تا به‌ حرف‌های‌ خدا بیشتر فكر كند. سال‌ها بعد دانه‌ كوچك‌ سپیداری‌ بلند و باشكوه‌ بود كه‌ هیچ‌ كس‌ نمی‌توانست‌ ندیده‌اش‌ بگیرد؛ سپیداری‌ كه‌ به‌ چشم‌ همه‌ می‌آمد…]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[یوسف]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1931</link>
			<pubDate>Wed, 20 Nov 2013 20:22:33 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=21">mojtaba_s</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1931</guid>
			<description><![CDATA[برادران يوسـف وقتـي مي‌خواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند، يوسف لبـخندي زد.<br />
<br />
يهودا (يکي از برادران) پرسيد: چـرا خنديدي؟ اينجا که جاي خـنده نيـست! <br />
<br />
يوسـف گفت: روزي در فکر بودم چگونه کسـي مي‌تواند به من اظهار دشـمني کند با اينکه<br />
<br />
برادران نيرومندي دارم! اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد، تا بدانم که<br />
<br />
نبايد به هيچ بنده اي تکيه کرد..]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[برادران يوسـف وقتـي مي‌خواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند، يوسف لبـخندي زد.<br />
<br />
يهودا (يکي از برادران) پرسيد: چـرا خنديدي؟ اينجا که جاي خـنده نيـست! <br />
<br />
يوسـف گفت: روزي در فکر بودم چگونه کسـي مي‌تواند به من اظهار دشـمني کند با اينکه<br />
<br />
برادران نيرومندي دارم! اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد، تا بدانم که<br />
<br />
نبايد به هيچ بنده اي تکيه کرد..]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستانهای خدایی]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1590</link>
			<pubDate>Wed, 06 Nov 2013 20:23:36 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=21">mojtaba_s</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1590</guid>
			<description><![CDATA[جغدي روي كنگره‌هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا مي‌كرد. رفتن و رد پاي آن را. و آدم‌هايي را مي‌ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي‌بندند.<br />
<br />
جغد اما مي‌دانست كه سنگ‌ها ترك مي‌خورند، ستون‌ها فرو مي‌ريزند، درها مي‌شكنند و ديوارها خراب مي‌شوند. او بارها و بارها تاج‌هاي شكسته،   غرورهاي تكه پاره شده را لابه‌لاي خاكروبه‌هاي قصر دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري‌اش مي‌خواند؛ و فكر مي‌كرد شايد پرده‌هاي ضخيم دل آدم‌ها، با ا ين آواز كمي بلرزد.<br />
<br />
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي‌شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت:« بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان مي‌كني. دوستت ندارند. مي‌گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.»<br />
<br />
قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند.<br />
<br />
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:« آواز‌‌خوان كنگره‌هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي‌خواني؟ دل آسمانم گرفته است.»<br />
<br />
جغد گفت:« خدايا! آدم‌هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.» خدا گفت:« آوازهاي تو بوي دل كندن مي‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه‌اي! و آن كه مي‌بيند و مي‌انديشد، به هيچ چيز دل نمي‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترين و قشنگ‌ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.»<br />
<br />
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌هاي دنيا مي‌خواند. و آن كس كه مي‌فهمد، مي‌داند آواز او پيغام خداست كه مي‌گويد:« آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد.»]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[جغدي روي كنگره‌هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا مي‌كرد. رفتن و رد پاي آن را. و آدم‌هايي را مي‌ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي‌بندند.<br />
<br />
جغد اما مي‌دانست كه سنگ‌ها ترك مي‌خورند، ستون‌ها فرو مي‌ريزند، درها مي‌شكنند و ديوارها خراب مي‌شوند. او بارها و بارها تاج‌هاي شكسته،   غرورهاي تكه پاره شده را لابه‌لاي خاكروبه‌هاي قصر دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري‌اش مي‌خواند؛ و فكر مي‌كرد شايد پرده‌هاي ضخيم دل آدم‌ها، با ا ين آواز كمي بلرزد.<br />
<br />
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي‌شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت:« بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان مي‌كني. دوستت ندارند. مي‌گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.»<br />
<br />
قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند.<br />
<br />
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:« آواز‌‌خوان كنگره‌هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي‌خواني؟ دل آسمانم گرفته است.»<br />
<br />
جغد گفت:« خدايا! آدم‌هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.» خدا گفت:« آوازهاي تو بوي دل كندن مي‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه‌اي! و آن كه مي‌بيند و مي‌انديشد، به هيچ چيز دل نمي‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترين و قشنگ‌ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.»<br />
<br />
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌هاي دنيا مي‌خواند. و آن كس كه مي‌فهمد، مي‌داند آواز او پيغام خداست كه مي‌گويد:« آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد.»]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[گر خود آيي به خدايي رسي]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1589</link>
			<pubDate>Wed, 06 Nov 2013 20:22:18 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=21">mojtaba_s</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1589</guid>
			<description><![CDATA[يك‌ نفر دنبال‌ خدا مي‌گشت، شنيده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمري‌ ديده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد مي‌كشد. <br />
پس‌ هر شب‌ از پله‌هاي‌ آسمان‌ بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را مي‌تكاند.<br />
ماه‌ را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو.او مي‌گفت: خدا حتماً‌ يك‌ جايي‌ همين‌ جاهاست. و دنبال‌ تخت‌ بزرگي‌ مي‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسي‌ بر آن‌ تكيه‌ زده‌ باشد. <br />
او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختي‌ بود و نه‌ كسي. نه‌ رد پايي‌ روي‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌اي‌ لاي‌ ستاره‌ها.<br />
از آسمان‌ دست‌ كشيد، از جست‌وجوي‌ آن‌ آبي‌ بزرگ‌ هم.آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمين‌ زير پايش‌ افتاد. زمين‌ پهناور بود و عميق. پس‌ جا داشت‌ كه‌ خدا را در خود پنهان‌ كند.<br />
زمين‌ را كند، ذره‌ذره‌ و لايه‌لايه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.خاك‌ سرد بود و تاريك‌ و نهايت‌ آن‌ جز يك‌ سياهي‌ بزرگ‌ چيز ديگري‌ نبود.<br />
نه‌ پايين‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمين‌ و نه‌ آسمان. خدا را پيدا نكرد. <br />
اما هنوز كوه‌ها مانده‌ بود. درياها و دشت‌ها هم. پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت.<br />
پشت‌ كوه‌ها و قعر دريا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را. زير تك‌تك‌ همه‌ ريگ‌ها را. لاي‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را. اما خبري‌ نبود، از خدا خبري‌ نبود.<br />
نااميد شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو.<br />
آن‌ وقت‌ نسيمي‌ وزيدن‌ گرفت. شايد نسيم‌ فرشته‌ بود كه‌ مي‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ كه‌ خستگي‌ مرگ‌ است.<br />
هنوز مانده‌ است، وسيع‌ترين‌ و زيباترين‌ و عجيب‌ترين‌ سرزمين‌ هنوز مانده‌ است. سرزمين‌ گمشده‌اي‌ كه‌ نشاني‌اش‌ روي‌ هيچ‌ نقشه‌اي‌ نيست.<br />
نسيم‌ دور او گشت‌ وگفت: اينجا مانده‌ است، اينجا كه‌ نامش‌ تويي. و تازه‌ او خودش‌ را ديد، سرزمين‌ گمشده‌ را ديد. <br />
نسيم‌ دريچه‌ كوچكي‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همين‌ بود. و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش‌ تكيه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشي‌ كه‌ در پي‌ اش‌ بود. همين‌جاست.سال‌ها بعد وقتي‌ كه‌ او به‌ چشم‌هاي‌ خود برگشت. <br />
خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمين. هم‌ زير ريگ‌هاي‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌هاي‌ كوه، هم‌ لاي‌ ستاره‌ها و هم‌ روي‌ ماه.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[يك‌ نفر دنبال‌ خدا مي‌گشت، شنيده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمري‌ ديده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد مي‌كشد. <br />
پس‌ هر شب‌ از پله‌هاي‌ آسمان‌ بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را مي‌تكاند.<br />
ماه‌ را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو.او مي‌گفت: خدا حتماً‌ يك‌ جايي‌ همين‌ جاهاست. و دنبال‌ تخت‌ بزرگي‌ مي‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسي‌ بر آن‌ تكيه‌ زده‌ باشد. <br />
او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختي‌ بود و نه‌ كسي. نه‌ رد پايي‌ روي‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌اي‌ لاي‌ ستاره‌ها.<br />
از آسمان‌ دست‌ كشيد، از جست‌وجوي‌ آن‌ آبي‌ بزرگ‌ هم.آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمين‌ زير پايش‌ افتاد. زمين‌ پهناور بود و عميق. پس‌ جا داشت‌ كه‌ خدا را در خود پنهان‌ كند.<br />
زمين‌ را كند، ذره‌ذره‌ و لايه‌لايه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.خاك‌ سرد بود و تاريك‌ و نهايت‌ آن‌ جز يك‌ سياهي‌ بزرگ‌ چيز ديگري‌ نبود.<br />
نه‌ پايين‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمين‌ و نه‌ آسمان. خدا را پيدا نكرد. <br />
اما هنوز كوه‌ها مانده‌ بود. درياها و دشت‌ها هم. پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت.<br />
پشت‌ كوه‌ها و قعر دريا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را. زير تك‌تك‌ همه‌ ريگ‌ها را. لاي‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را. اما خبري‌ نبود، از خدا خبري‌ نبود.<br />
نااميد شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو.<br />
آن‌ وقت‌ نسيمي‌ وزيدن‌ گرفت. شايد نسيم‌ فرشته‌ بود كه‌ مي‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ كه‌ خستگي‌ مرگ‌ است.<br />
هنوز مانده‌ است، وسيع‌ترين‌ و زيباترين‌ و عجيب‌ترين‌ سرزمين‌ هنوز مانده‌ است. سرزمين‌ گمشده‌اي‌ كه‌ نشاني‌اش‌ روي‌ هيچ‌ نقشه‌اي‌ نيست.<br />
نسيم‌ دور او گشت‌ وگفت: اينجا مانده‌ است، اينجا كه‌ نامش‌ تويي. و تازه‌ او خودش‌ را ديد، سرزمين‌ گمشده‌ را ديد. <br />
نسيم‌ دريچه‌ كوچكي‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همين‌ بود. و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش‌ تكيه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشي‌ كه‌ در پي‌ اش‌ بود. همين‌جاست.سال‌ها بعد وقتي‌ كه‌ او به‌ چشم‌هاي‌ خود برگشت. <br />
خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمين. هم‌ زير ريگ‌هاي‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌هاي‌ كوه، هم‌ لاي‌ ستاره‌ها و هم‌ روي‌ ماه.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آهنگر خدا شناس]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1286</link>
			<pubDate>Wed, 06 Nov 2013 05:49:41 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=21">mojtaba_s</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1286</guid>
			<description><![CDATA[آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد!<br />
<br />
<br />
روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت:<br />
<br />
“واقعا عجیب است! درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را تضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده!”<br />
<br />
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بودو نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است!<br />
<br />
اما نمی خواست سؤال دوستش را بدون پاسخ بگذارد، کمی فکر کرد و ناگهان پاسخی را که می خواست یافت.<br />
<br />
این پاسخ آهنگر بود:<br />
<br />
در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میکنم، بطوریکه تمام این کارگاه را بخار فرا می گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج می برد. یک بار کافی نیست، باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم…<br />
<br />
آهنگر لحظه ای سکوت کرد. سپس ادامه داد:<br />
<br />
گاهی فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش میشود. میدانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد لذا آن را کنار می گذارم.<br />
<br />
آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد:<br />
<br />
می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم، انگار فولادی باشم که از آب دیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است:<br />
<br />
“خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی که تو میخواهی، به خود بگیرم…<br />
با هر روشی که می پسندی، ادامه بده،هر مدت که لازم است، ادامه بده…اما هرگز مرا به میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن!”]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد!<br />
<br />
<br />
روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت:<br />
<br />
“واقعا عجیب است! درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را تضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده!”<br />
<br />
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بودو نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است!<br />
<br />
اما نمی خواست سؤال دوستش را بدون پاسخ بگذارد، کمی فکر کرد و ناگهان پاسخی را که می خواست یافت.<br />
<br />
این پاسخ آهنگر بود:<br />
<br />
در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میکنم، بطوریکه تمام این کارگاه را بخار فرا می گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج می برد. یک بار کافی نیست، باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم…<br />
<br />
آهنگر لحظه ای سکوت کرد. سپس ادامه داد:<br />
<br />
گاهی فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش میشود. میدانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد لذا آن را کنار می گذارم.<br />
<br />
آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد:<br />
<br />
می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم، انگار فولادی باشم که از آب دیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است:<br />
<br />
“خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی که تو میخواهی، به خود بگیرم…<br />
با هر روشی که می پسندی، ادامه بده،هر مدت که لازم است، ادامه بده…اما هرگز مرا به میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن!”]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[قانون بازگشت]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1283</link>
			<pubDate>Wed, 06 Nov 2013 05:45:42 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=21">mojtaba_s</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=1283</guid>
			<description><![CDATA[مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .<br />
<br />
مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.<br />
<br />
چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .<br />
<br />
سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .<br />
<br />
"خداوند پژواک کردار ماست .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .<br />
<br />
مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.<br />
<br />
چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .<br />
<br />
سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .<br />
<br />
"خداوند پژواک کردار ماست .]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>