<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن بانیان بهبودی - داستانهای عرفانی]]></title>
		<link>https://forum.banianbehboodi.ir/</link>
		<description><![CDATA[انجمن بانیان بهبودی - https://forum.banianbehboodi.ir]]></description>
		<pubDate>Wed, 30 Sep 2026 15:01:10 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[سلیمان و مورچه عاشق]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=7245</link>
			<pubDate>Thu, 26 Nov 2015 17:14:03 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=600">Atlas</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=7245</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'comic sans ms';" class="mycode_font"><span style="font-size: x-large;" class="mycode_size"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">[bgcolor=#F0FFF0]روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...[/bgcolor]</span></span></span></span></span><br />
 <span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'comic sans ms';" class="mycode_font"><span style="font-size: x-large;" class="mycode_size"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">[bgcolor=#F0FFF0]تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...[/bgcolor]</span></span></span></span></span><br />
 <span style="color: #00cc00;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'comic sans ms';" class="mycode_font"><span style="font-size: x-large;" class="mycode_size"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">[bgcolor=#f0fff0]رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:[/bgcolor]</span></span></span></span></span><br />
 <span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'comic sans ms';" class="mycode_font"><span style="font-size: x-large;" class="mycode_size"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">[bgcolor=#F0FFF0]خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد.[/bgcolor]</span></span></span></span></span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'comic sans ms';" class="mycode_font"><span style="font-size: x-large;" class="mycode_size"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">[bgcolor=#F0FFF0]روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...[/bgcolor]</span></span></span></span></span><br />
 <span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'comic sans ms';" class="mycode_font"><span style="font-size: x-large;" class="mycode_size"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">[bgcolor=#F0FFF0]تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...[/bgcolor]</span></span></span></span></span><br />
 <span style="color: #00cc00;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'comic sans ms';" class="mycode_font"><span style="font-size: x-large;" class="mycode_size"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">[bgcolor=#f0fff0]رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:[/bgcolor]</span></span></span></span></span><br />
 <span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-family: 'comic sans ms';" class="mycode_font"><span style="font-size: x-large;" class="mycode_size"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">[bgcolor=#F0FFF0]خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد.[/bgcolor]</span></span></span></span></span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستانهای کوتاه اسکاول شین]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=7021</link>
			<pubDate>Sun, 14 Jun 2015 09:49:24 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=594">ARSAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=7021</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><a href="http://jomalatziba.blogfa.com/cat-190.aspx" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">[font]توکل...[/font]</span></a></span><span style="font-size: large;" class="mycode_size">[font]زنی که در حومه شهر زندگی می کرد می خواست خانه و اثاثیه اش را بفروشد. زمستان بود و چنان برف سنگینی باریده بود که تقریبا محال بود که هیچ ماشین یا کامیونی بتواند تا در خانه اش برسد. منتها چون از خدا خواسته بودکه اثاثیه اش را به کسی که خدا می خواست و به قیمتی که خدا صلاح می دانست برایش بفروشد ، از ظواهر امر دل نگران نبود. اثاثیه اش را برق انداخت و آماده فروش وسط اتاق گذاشت . وقتی مرا دید گفت : حتی از پنجره به بیرون نگاه نکردم تا انبوه برف را ببینم یا سوز سرما را احساس کنم. تنها به وعده های خدا توکل کردم و بس![/font]</span><span style="font-size: large;" class="mycode_size">[font]مردم نیز به گونه ای معجزه آسا اتومبیل خود را تا در خانه اش رساندند و نه تنها اثاثیه خانه ، حتی خود خانه نیز بی آنکه کارمزدی به هیچ بنگاه معاملات ملکی پرداخت شود به فروش رفت.[/font]</span><span style="font-size: large;" class="mycode_size">[font]ایمان هرگز از پنجره به بیرون نمی نگرد تا انبوه برف را ببیند تا سوز سرما را احساس کند.<br />
ایمان برای برکتی که طلبیده است تدارک می بیند و بس.[/font]</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><a href="http://jomalatziba.blogfa.com/cat-190.aspx" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">[font]توکل...[/font]</span></a></span><span style="font-size: large;" class="mycode_size">[font]زنی که در حومه شهر زندگی می کرد می خواست خانه و اثاثیه اش را بفروشد. زمستان بود و چنان برف سنگینی باریده بود که تقریبا محال بود که هیچ ماشین یا کامیونی بتواند تا در خانه اش برسد. منتها چون از خدا خواسته بودکه اثاثیه اش را به کسی که خدا می خواست و به قیمتی که خدا صلاح می دانست برایش بفروشد ، از ظواهر امر دل نگران نبود. اثاثیه اش را برق انداخت و آماده فروش وسط اتاق گذاشت . وقتی مرا دید گفت : حتی از پنجره به بیرون نگاه نکردم تا انبوه برف را ببینم یا سوز سرما را احساس کنم. تنها به وعده های خدا توکل کردم و بس![/font]</span><span style="font-size: large;" class="mycode_size">[font]مردم نیز به گونه ای معجزه آسا اتومبیل خود را تا در خانه اش رساندند و نه تنها اثاثیه خانه ، حتی خود خانه نیز بی آنکه کارمزدی به هیچ بنگاه معاملات ملکی پرداخت شود به فروش رفت.[/font]</span><span style="font-size: large;" class="mycode_size">[font]ایمان هرگز از پنجره به بیرون نمی نگرد تا انبوه برف را ببیند تا سوز سرما را احساس کند.<br />
ایمان برای برکتی که طلبیده است تدارک می بیند و بس.[/font]</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[: داستانهای کــوتـاه کــافـکــا]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=7020</link>
			<pubDate>Sun, 14 Jun 2015 09:47:38 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=594">ARSAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=7020</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><a href="http://jomalatziba.blogfa.com/cat-183.aspx" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">[font]سفر کوتاه![/font]</span></a></span><span style="font-size: large;" class="mycode_size">[font]پدر بزرگم میگفت:‍‌«زندگی عجیب کوتاه است.حالا که گذشته را بیاد می آورم،زندگی به نظرم چنان فشرده می آید که مثلا نمی فهمم چطور ممکن است جوانی تصمیم بگیرد با اسبش به دهکده ی بعدی برود،امانترسد که مبادا-قطع نظر از اتفاقات بد-مدت زمان همین زندگی عادی و خوش و خرم،کفایت چنین سفری را نکند.»[/font] </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><a href="http://jomalatziba.blogfa.com/cat-183.aspx" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">[font]سفر کوتاه![/font]</span></a></span><span style="font-size: large;" class="mycode_size">[font]پدر بزرگم میگفت:‍‌«زندگی عجیب کوتاه است.حالا که گذشته را بیاد می آورم،زندگی به نظرم چنان فشرده می آید که مثلا نمی فهمم چطور ممکن است جوانی تصمیم بگیرد با اسبش به دهکده ی بعدی برود،امانترسد که مبادا-قطع نظر از اتفاقات بد-مدت زمان همین زندگی عادی و خوش و خرم،کفایت چنین سفری را نکند.»[/font] </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حاجی آقا - صادق هدایت]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=7019</link>
			<pubDate>Sun, 14 Jun 2015 09:46:14 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=594">ARSAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=7019</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #000080;" class="mycode_color"><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">مردم باید گشنه و محتاج و بی سواد و خرافی بمانند،تا مطیع ما باشند...<br />
هیچ می دانید ما بیشتر به گدا احتیاج داریم تا گدا به ما؟!<br />
چون ما باید تصدیق بدهیم،</div></span><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><span style="color: #000080;" class="mycode_color">ا</span></div><span style="color: #000080;" class="mycode_color"><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">عانه جمع کنیم،غصه خوری بکنیم تا نمایش داده باشیم و بعلاوه وجدان خودمان را راحت بکنیم...</div></span></span><br />
 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #000080;" class="mycode_color"><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">مردم باید گشنه و محتاج و بی سواد و خرافی بمانند،تا مطیع ما باشند...<br />
هیچ می دانید ما بیشتر به گدا احتیاج داریم تا گدا به ما؟!<br />
چون ما باید تصدیق بدهیم،</div></span><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><span style="color: #000080;" class="mycode_color">ا</span></div><span style="color: #000080;" class="mycode_color"><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">عانه جمع کنیم،غصه خوری بکنیم تا نمایش داده باشیم و بعلاوه وجدان خودمان را راحت بکنیم...</div></span></span><br />
 ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان خداشناسی]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6724</link>
			<pubDate>Mon, 09 Feb 2015 21:28:55 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=600">Atlas</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6724</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align">
[font][font]<span style="color: #FAEBD7;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">[bgcolor=#000080]مردی میخواست کاملا خدا را بشناسد. ایتدا بسراغ افراد و کتابهای مذهبی رفت [/bgcolor]<br />
<br />
[bgcolor=#000080]اما هرچه جلوتر رفت گیج تر شد. افراد و کتابهای نوع دیگر را هم امتحان کرد اما به جایی نرسید.[/bgcolor]<br />
<br />
[bgcolor=#000080]خسته و ناامید راه دریا پیش گرفت. در کنار ساحل کودکی را دید که مشغول پر کردن[/bgcolor]<br />
<br />
[bgcolor=#000080]سطل کوچکی از آب دریا بود. سطل پر و سر ریز می شد اما کودک همچنان آب می ریخت.  مرد پرسید چه می کنی؟[/bgcolor]<br />
<br />
<br />
<br />
[bgcolor=#000080]کودک جواب داد به دوستم قول دادم همه آب دریا را دراین سطل بریزم و برایش ببرم![/bgcolor]<br />
<br />
<br />
<br />
[bgcolor=#000080]مرد خواست پسر را نصیحت کند و اشتباهش را به او بگوید. اما ناگهان به اشتباه خودش هم پی برد[/bgcolor]<br />
<br />
<br />
[bgcolor=#000080]که میخواست با ذهن کوچکش خدا را بشناسد و کل هستی را در آن جای دهد!....فهمید که با دلش باید بسراغ خدا برود.[/bgcolor]<br />
<br />
<br />
[bgcolor=#000080]به کودک گفت من و تو یک اشتباه را مرتکب شدیم![/bgcolor]</span></span></span></span>[/font][/font]</div> <div style="text-align: center;" class="mycode_align">
<br />
<span style="color: #FFF0F5;" class="mycode_color">[font][font]<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">[bgcolor=#8B4513]مولوی می گوید:[/bgcolor]<br />
<br />
<br />
[bgcolor=#8B4513]هر چه اندیشی پذیرای فناست           آنچه در اندیشه ناید آن خداست[/bgcolor]</span></span></span>[/font][/font]</span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align">
[font][font]<span style="color: #FAEBD7;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">[bgcolor=#000080]مردی میخواست کاملا خدا را بشناسد. ایتدا بسراغ افراد و کتابهای مذهبی رفت [/bgcolor]<br />
<br />
[bgcolor=#000080]اما هرچه جلوتر رفت گیج تر شد. افراد و کتابهای نوع دیگر را هم امتحان کرد اما به جایی نرسید.[/bgcolor]<br />
<br />
[bgcolor=#000080]خسته و ناامید راه دریا پیش گرفت. در کنار ساحل کودکی را دید که مشغول پر کردن[/bgcolor]<br />
<br />
[bgcolor=#000080]سطل کوچکی از آب دریا بود. سطل پر و سر ریز می شد اما کودک همچنان آب می ریخت.  مرد پرسید چه می کنی؟[/bgcolor]<br />
<br />
<br />
<br />
[bgcolor=#000080]کودک جواب داد به دوستم قول دادم همه آب دریا را دراین سطل بریزم و برایش ببرم![/bgcolor]<br />
<br />
<br />
<br />
[bgcolor=#000080]مرد خواست پسر را نصیحت کند و اشتباهش را به او بگوید. اما ناگهان به اشتباه خودش هم پی برد[/bgcolor]<br />
<br />
<br />
[bgcolor=#000080]که میخواست با ذهن کوچکش خدا را بشناسد و کل هستی را در آن جای دهد!....فهمید که با دلش باید بسراغ خدا برود.[/bgcolor]<br />
<br />
<br />
[bgcolor=#000080]به کودک گفت من و تو یک اشتباه را مرتکب شدیم![/bgcolor]</span></span></span></span>[/font][/font]</div> <div style="text-align: center;" class="mycode_align">
<br />
<span style="color: #FFF0F5;" class="mycode_color">[font][font]<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">[bgcolor=#8B4513]مولوی می گوید:[/bgcolor]<br />
<br />
<br />
[bgcolor=#8B4513]هر چه اندیشی پذیرای فناست           آنچه در اندیشه ناید آن خداست[/bgcolor]</span></span></span>[/font][/font]</span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[زن زیبا و مرد زاهد + اعمال]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6641</link>
			<pubDate>Sun, 18 Jan 2015 19:47:47 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=600">Atlas</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6641</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="font-family: tahoma, geneva, sans-serif;" class="mycode_font">زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.<br />
<br />
مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.<br />
<br />
روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه<br />
<br />
نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی<br />
<br />
توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم!<br />
<br />
مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد!<br />
<br />
زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده!<br />
<br />
غروب به خانه آمد .<br />
<br />
مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد .<br />
<br />
زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟<br />
<br />
مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید!<br />
<br />
زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟<br />
<br />
مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم،<br />
<br />
مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!</span></span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="font-family: tahoma, geneva, sans-serif;" class="mycode_font">زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.<br />
<br />
مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.<br />
<br />
روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه<br />
<br />
نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی<br />
<br />
توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم!<br />
<br />
مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد!<br />
<br />
زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده!<br />
<br />
غروب به خانه آمد .<br />
<br />
مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد .<br />
<br />
زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟<br />
<br />
مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید!<br />
<br />
زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟<br />
<br />
مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم،<br />
<br />
مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!</span></span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آیینه و شیشه]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6589</link>
			<pubDate>Sun, 04 Jan 2015 22:12:56 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=600">Atlas</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6589</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...<br />
<br />
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟<br />
<br />
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.<br />
<br />
<br />
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟<br />
<br />
گفت: خودم را می بینم !<br />
<br />
عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی !</span></span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #EE82EE;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه" </span></span><br />
<br />
<span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی</span></span><br />
<br />
<span style="color: #FF8C00;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :</span></span><br />
<br />
<span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند. اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !</span></span><br />
<br />
<span style="color: #008000;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری ... </span></span><br />
<br />
 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...<br />
<br />
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟<br />
<br />
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.<br />
<br />
<br />
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟<br />
<br />
گفت: خودم را می بینم !<br />
<br />
عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی !</span></span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #EE82EE;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه" </span></span><br />
<br />
<span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی</span></span><br />
<br />
<span style="color: #FF8C00;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :</span></span><br />
<br />
<span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند. اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !</span></span><br />
<br />
<span style="color: #008000;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری ... </span></span><br />
<br />
 ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستانهاي کودکانه ، براي فرزندان گروه بانيان بهبودي]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6413</link>
			<pubDate>Mon, 08 Dec 2014 20:36:55 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=29">sadaf</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6413</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><span style="color: #006400;" class="mycode_color"><span style="font-family: arial;" class="mycode_font"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">در روزگاران قدیم خرگوشی زندگی می کرد که دم دراز و گوش های کوچکی داشت؛ یعنی همه ی خرگوش ها این شکلی بودند. اما این خرگوش با یک روباه حیله گر دوست شده بود. هر چه قدر همه می گفتند دوستی خرگوش و روباه درست نیست، خرگوش به حرف آن ها گوش نمی داد. چون با روباه بازی می کرد و بسیار شاد بود.<br />
<br />
روزی از روزها روباه پیش خرگوش آمد و گفت: امروز می آیی برویم ماهیگیری؟<br />
<br />
خرگوش گفت: چه طوری برویم ماهیگیری؟ وقتی نه قلاب داریم و نه طعمه؟!<br />
<br />
روباه گفت: کاری ندارد! با هم کنار ساحل می نشینیم. آن وقت تو دم درازت را درون اب بینداز. هر وقت سر و کله ی ماهی برای گاز گرفتن پیدا شد، تو او را به ساحل پرتاب کن.<br />
<br />
خرگوش دم دراز گفت: تو چرا دمت را در آب نمی اندازی؟<br />
<br />
روباه جواب داد: چون دم تو قشنگ تر و بلندتر است و به همین خاطر ماهی ها را گول می زند.<br />
<br />
خرگوش بیچاره قبول کرد و دوتایی به طرف ساحل به راه افتادند. وقتی به ساحل رسیدند، خرگوش دمش را در آب گذاشت. چیزی نگذشت که خرگوش فریاد زد: فکر کنم با دمم ماهی گرفتم. حالا چه کار کنم؟<br />
<br />
روباه گفت: با دمت ماهی را به ساحل بینداز!<br />
<br />
خرگوش گفت: فکر کنم ماهی بزرگی است؛ چون او دارد من را به درون آب می کشد!<br />
<br />
روباه با خوش حالی به آب نزدیک شد و گفت: اما این که ماهی نیست! لاک پشت است.<br />
<br />
خرگوش فریاد زد: کمکم کن، هرچه که هست دارد من را غرق می کند. الان خفه می شوم.<br />
<br />
روباه گفت: ولی من چطوری تو را نجات بدهم؟<br />
<br />
خرگوش گفت: خب تو هم من را به سمت ساحل بکش!<br />
<br />
روباه هم گوش های خرگوش را گرفت و شروع کرد به کشیدن. آن قدر کشید که گوش های  خرگوش دراز و درازتر شد. از آن طرف هم لاک پشت دم خرگوش را گاز گرفته بود و می کشید. آن قدر محکم گرفته بود که دم دراز خرگوش کنده شد. لاک پشت هم رفت.<br />
<br />
ازآن روز به بعد گوش های خرگوش دراز شد و دمش کوتاه!</span></span></span></span><br />
</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><span style="color: #006400;" class="mycode_color"><span style="font-family: arial;" class="mycode_font"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">در روزگاران قدیم خرگوشی زندگی می کرد که دم دراز و گوش های کوچکی داشت؛ یعنی همه ی خرگوش ها این شکلی بودند. اما این خرگوش با یک روباه حیله گر دوست شده بود. هر چه قدر همه می گفتند دوستی خرگوش و روباه درست نیست، خرگوش به حرف آن ها گوش نمی داد. چون با روباه بازی می کرد و بسیار شاد بود.<br />
<br />
روزی از روزها روباه پیش خرگوش آمد و گفت: امروز می آیی برویم ماهیگیری؟<br />
<br />
خرگوش گفت: چه طوری برویم ماهیگیری؟ وقتی نه قلاب داریم و نه طعمه؟!<br />
<br />
روباه گفت: کاری ندارد! با هم کنار ساحل می نشینیم. آن وقت تو دم درازت را درون اب بینداز. هر وقت سر و کله ی ماهی برای گاز گرفتن پیدا شد، تو او را به ساحل پرتاب کن.<br />
<br />
خرگوش دم دراز گفت: تو چرا دمت را در آب نمی اندازی؟<br />
<br />
روباه جواب داد: چون دم تو قشنگ تر و بلندتر است و به همین خاطر ماهی ها را گول می زند.<br />
<br />
خرگوش بیچاره قبول کرد و دوتایی به طرف ساحل به راه افتادند. وقتی به ساحل رسیدند، خرگوش دمش را در آب گذاشت. چیزی نگذشت که خرگوش فریاد زد: فکر کنم با دمم ماهی گرفتم. حالا چه کار کنم؟<br />
<br />
روباه گفت: با دمت ماهی را به ساحل بینداز!<br />
<br />
خرگوش گفت: فکر کنم ماهی بزرگی است؛ چون او دارد من را به درون آب می کشد!<br />
<br />
روباه با خوش حالی به آب نزدیک شد و گفت: اما این که ماهی نیست! لاک پشت است.<br />
<br />
خرگوش فریاد زد: کمکم کن، هرچه که هست دارد من را غرق می کند. الان خفه می شوم.<br />
<br />
روباه گفت: ولی من چطوری تو را نجات بدهم؟<br />
<br />
خرگوش گفت: خب تو هم من را به سمت ساحل بکش!<br />
<br />
روباه هم گوش های خرگوش را گرفت و شروع کرد به کشیدن. آن قدر کشید که گوش های  خرگوش دراز و درازتر شد. از آن طرف هم لاک پشت دم خرگوش را گاز گرفته بود و می کشید. آن قدر محکم گرفته بود که دم دراز خرگوش کنده شد. لاک پشت هم رفت.<br />
<br />
ازآن روز به بعد گوش های خرگوش دراز شد و دمش کوتاه!</span></span></span></span><br />
</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نازنين ادم]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6408</link>
			<pubDate>Sun, 07 Dec 2014 16:21:52 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=600">Atlas</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6408</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻓﺮﯾﻨﺶ ﺁﺩﻡ ،ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ :<br />
ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ .…<br />
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺭﺍﺯﯼ ﺩﺍﺭﻡ ..!<br />
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﭘﯿﺸﺘﺮﺁﯼ ..<br />
ﺁﺩﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻧﺠﯿﺐ ، ﺁﻣﺪ ﭘﯿﺶ ...<br />
ﺯﯾﺮ ﭼﺸﻤﯽ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ ...<br />
ﻣﺤﻮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻏﻢ ﺁﻟﻮﺩ ﺧﺪﺍ ...<br />
ﺩﻟﺶ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮔﺮﯾﺴﺖ .<br />
ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ ، ) ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﮑﯿﺪ (<br />
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺵ … ﮐﻪ ﺑﺲ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ...<br />
ﺑﻐﺾ ﺁﺩﻡ ﺗﺮﮐﯿﺪ ...<br />
ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻟﺮﺯﯾﺪ ،<br />
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ :<br />
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ .…<br />
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ..… ﻧﻪ …<br />
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻋﺮﺵ ... ﻧﻪ .… ﻧﻪ<br />
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺖ ، ﺍﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦ<br />
ﺩﻭﺳﺘﺪﺍﺭﺕ ﻫﺴﺘﻢ ...<br />
ﺁﺩﻡ ، ﮐﻮﻟﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺖ<br />
ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺳﺨﺖ ﻗﺪﻡ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺖ …<br />
ﺭﺍﻫﯽ ﻇﻠﻤﺖ ﭘﺮ ﺷﻮﺭ ﺯﻣﯿﻦ .<br />
ﺯﯾﺮ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺯ ﺷﻨﯿﺪ …<br />
ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ …<br />
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻦ …<br />
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﻋﺮﺵ…<br />
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ...<br />
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﻪ ﮔﻨﺪﻡ ،<br />
ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﯾﺎﺩﻡ ﺑﺎﺵ ،<br />
ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ…<br />
ﻧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﻡ .…</span></span></span></div>
 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻓﺮﯾﻨﺶ ﺁﺩﻡ ،ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ :<br />
ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ .…<br />
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺭﺍﺯﯼ ﺩﺍﺭﻡ ..!<br />
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﭘﯿﺸﺘﺮﺁﯼ ..<br />
ﺁﺩﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻧﺠﯿﺐ ، ﺁﻣﺪ ﭘﯿﺶ ...<br />
ﺯﯾﺮ ﭼﺸﻤﯽ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ ...<br />
ﻣﺤﻮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻏﻢ ﺁﻟﻮﺩ ﺧﺪﺍ ...<br />
ﺩﻟﺶ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮔﺮﯾﺴﺖ .<br />
ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ ، ) ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﮑﯿﺪ (<br />
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺵ … ﮐﻪ ﺑﺲ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ...<br />
ﺑﻐﺾ ﺁﺩﻡ ﺗﺮﮐﯿﺪ ...<br />
ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻟﺮﺯﯾﺪ ،<br />
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ :<br />
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ .…<br />
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ..… ﻧﻪ …<br />
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻋﺮﺵ ... ﻧﻪ .… ﻧﻪ<br />
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺖ ، ﺍﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦ<br />
ﺩﻭﺳﺘﺪﺍﺭﺕ ﻫﺴﺘﻢ ...<br />
ﺁﺩﻡ ، ﮐﻮﻟﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺖ<br />
ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺳﺨﺖ ﻗﺪﻡ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺖ …<br />
ﺭﺍﻫﯽ ﻇﻠﻤﺖ ﭘﺮ ﺷﻮﺭ ﺯﻣﯿﻦ .<br />
ﺯﯾﺮ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺯ ﺷﻨﯿﺪ …<br />
ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ …<br />
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻦ …<br />
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﻋﺮﺵ…<br />
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ...<br />
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﻪ ﮔﻨﺪﻡ ،<br />
ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﯾﺎﺩﻡ ﺑﺎﺵ ،<br />
ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ…<br />
ﻧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﻡ .…</span></span></span></div>
 ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حکايتهاي شکرستاني]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6137</link>
			<pubDate>Sat, 30 Aug 2014 08:48:23 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=29">sadaf</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=6137</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;" class="mycode_align">
<span style="color: #006400;" class="mycode_color"><span style="font-family: arial;" class="mycode_font"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">اين کوزه پر از زهر است<br />
<br />
روزی روزگاری در زمان‌های قدیم مرد خیاطی کوزه‌ای عسل در دکانش داشت. یک روز می‌خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود. به شاگردش گفت: «این کوزه پر از زهر است. مواظب باش به آن دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی.»<br />
شاگرد که می‌دانست استادش دروغ می‌گوید، حرفی نزد و استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را برداشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید. خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: «چرا خوابیده‌ای؟»<br />
شاگرد ناله کنان پاسخ داد: «تو که رفتی من سرگرم کار بودم. دزدی آمد و یکی از پیراهن‌ها را دزدید و رفت. وقتی من متوجه شدم از ترس شما زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم.»</span></span></span></span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;" class="mycode_align">
<span style="color: #006400;" class="mycode_color"><span style="font-family: arial;" class="mycode_font"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">اين کوزه پر از زهر است<br />
<br />
روزی روزگاری در زمان‌های قدیم مرد خیاطی کوزه‌ای عسل در دکانش داشت. یک روز می‌خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود. به شاگردش گفت: «این کوزه پر از زهر است. مواظب باش به آن دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی.»<br />
شاگرد که می‌دانست استادش دروغ می‌گوید، حرفی نزد و استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را برداشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید. خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: «چرا خوابیده‌ای؟»<br />
شاگرد ناله کنان پاسخ داد: «تو که رفتی من سرگرم کار بودم. دزدی آمد و یکی از پیراهن‌ها را دزدید و رفت. وقتی من متوجه شدم از ترس شما زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم.»</span></span></span></span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان وحکایت ها ...از سعدی]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=5803</link>
			<pubDate>Mon, 02 Jun 2014 20:56:46 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=187">mohammad</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=5803</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زاهد<br />
<br />
‏پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من برآید چندین درم دهم زاهدان را چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه درم ‏داد تا صرف کند بر زاهدان گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه بازآمد و درم‌ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندان که گردیدم نیافتم گفت این چه حکایت است آنچه من دانم در این ملک چهارصد زاهد است گفت ای خداوند جهان آن که زاهد است نمی‌ستاند و ‏آن که می‌ستاند زاهد نیست ملک بخندید و ندیمان را گفت چندان که مرا در ‏حق خداپرستان ارادت است و اقرار مرا این شوخ‌دیده را عداوت است و انکار و حق به جانب اوست. ‏<br />
<br />
زاهد کــه درم گـرفت و دینار   <br />
زاهدتر از او یکی به دست آر<br />
<br />
</span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="color: #000080;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زاهد<br />
<br />
‏پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من برآید چندین درم دهم زاهدان را چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه درم ‏داد تا صرف کند بر زاهدان گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه بازآمد و درم‌ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندان که گردیدم نیافتم گفت این چه حکایت است آنچه من دانم در این ملک چهارصد زاهد است گفت ای خداوند جهان آن که زاهد است نمی‌ستاند و ‏آن که می‌ستاند زاهد نیست ملک بخندید و ندیمان را گفت چندان که مرا در ‏حق خداپرستان ارادت است و اقرار مرا این شوخ‌دیده را عداوت است و انکار و حق به جانب اوست. ‏<br />
<br />
زاهد کــه درم گـرفت و دینار   <br />
زاهدتر از او یکی به دست آر<br />
<br />
</span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[30 ویژگی یک انسان عقلانی]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=5753</link>
			<pubDate>Sun, 11 May 2014 13:34:25 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=7">meshki</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=5753</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-family: Arial;" class="mycode_font"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><br />
۱. در روز حداقل یک بار بگوید «من نمی‌دانم‌».<br />
<br />
۲. کمتر از کسی تقاضایی داشته باشد و عمدتا به همت، فکر، برنامه‌ریزی و زحمات خود اتکا کند.<br />
<br />
۳. در موضوعاتی که اطلاعات کلی دارد، اظهار‌نظر نکند.<br />
<br />
۴. دغدغه کانونی زندگی او، بهترین عملکرد در حرفه‌اش باشد.<br />
<br />
۵. به استقبال کسی برود که با او تفاوت یا حتی تضاد فکری دارد.<br />
<br />
۶. بدون اجازه قبلی از کسی، سخن او را به شخص دیگری بازگو نکند.<br />
<br />
۷. زباله را به خیابان و از اتومبیل به بیرون پرت نکند.<br />
<br />
۸. با رعایت حروف اضافه و با ‌‌‌نهایت دقت، «نقل قول» کند.<br />
<br />
۹. دائما در حال تغییر و بهتر شدن باشد، به طوری که اطرافیان تغییر را حس کنند.<br />
<br />
۱۰. از اینکه دیگران را به خود و افکار خود دعوت کند، چه مستقیم چه غیرمستقیم‌ پرهیز کند.<br />
<br />
۱۱. برای محیط جنگل که به مه، نم نم باران و رنگ‌های زنده طبیعت آمیخته شده، وقت بگذارد.<br />
<br />
۱۲. این ظرفیت را در خود ایجاد کند که واکنش به دیگران را حتی تا پنج سال به تأخیر اندازد.<br />
<br />
۱۳. حدود ۱۰ درصد از وقت، انرژی و تخصص خود را ‌‌رایگان‌ صرف جامعه کند.<br />
<br />
۱۴. در حرفه‌ای که تخصص ندارد، مسئولیت نپذیرد.<br />
<br />
۱۵. خوشبختی را با راحتی و مصرف‌گرایی مساوی نداند.<br />
<br />
۱۶. هر دو سال یک بار، با ارزیابی کار‌ها و رفتارهای خود‌ به اشتباهات گذشته پی برده و خود را اصلاح کند.<br />
<br />
۱۷. با عبارت «من اشتباه کردم» به صلح دائمی برسد.<br />
<br />
۱۸. حریم شهروندان را رعایت کند: در نظم صفوف، خود‌پرداز بانک، پارک کردن، نزاکت عمومی، عابر پیاده، صحبت آرام.<br />
<br />
۱۹. آنقدر بر قوای فکری و روحی خود وقت گذاشته باشدتا نیاز به تایید و تمجید دیگران در خود را، در یک دوره پنج ساله به صفر برساند.<br />
<br />
۲۰. از رفتن به تئا‌تر به عنوان منبعی برای رشد و شکوفایی خود استفاده کند، چون تئا‌تر قدرت مند‌ترین نمایش توانایی‌های انسان‌هاست.<br />
<br />
۲۱. در هر نوع تصمیم‌گیری از خرید دمپایی تا مسائل جدی حرفه‌ای، راه‌های مختلف را مکتوب کند، مطالعه کند، مشورت کند و با دقت ۹۰ درصدی به نتیجه برسد.<br />
<br />
۲۲. با عمل خود به دیگران نشان دهد، تفاوت میان هشت و هشت و یک دقیقه را می‌داند.<br />
<br />
۲۳. در روز حداقل از پنج نفر قدردانی کند: به خاطر نزاکت، اخلاق، دانش و خلاقیت آن‌ها.<br />
<br />
۲۴. قبل از قضاوت کردن در مورد فردی، حداقل ده ساعت با او تعامل فکری رودررو برقرار کند تا با جهان او آشنا شود.<br />
<br />
۲۵. «ناراحت شدن» از توانایی‌ها، ظرفیت‌ها و برتری‌های دیگران را در خود به تعطیلی بکشاند.<br />
۲۶. اجازه دهد افراد، سخن خود را تمام کنند.<br />
<br />
۲۷. به موسیقی به عنوان یک منبع تمرکز، آرامش و خوداکتشافی نگاه کند.<br />
<br />
۲۸. حداقل ۲۰ درصد وقت خود را صرف توسعه فردی، فکری، اخلاقی و مدنی نماید.<br />
<br />
۲۹. در صحبت کردن، یک سوم سؤال کند و دو سوم قضاوت. بعد از پنج سال، پنج ششم سؤال و یک ششم قضاوت.<br />
<br />
۳۰. حداقل یک ساعت در روز‌ مطالعه کند.<br />
<br />
<br />
نویسنده: پروفسور محمود سریع القلم </span></span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="font-family: Arial;" class="mycode_font"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><br />
۱. در روز حداقل یک بار بگوید «من نمی‌دانم‌».<br />
<br />
۲. کمتر از کسی تقاضایی داشته باشد و عمدتا به همت، فکر، برنامه‌ریزی و زحمات خود اتکا کند.<br />
<br />
۳. در موضوعاتی که اطلاعات کلی دارد، اظهار‌نظر نکند.<br />
<br />
۴. دغدغه کانونی زندگی او، بهترین عملکرد در حرفه‌اش باشد.<br />
<br />
۵. به استقبال کسی برود که با او تفاوت یا حتی تضاد فکری دارد.<br />
<br />
۶. بدون اجازه قبلی از کسی، سخن او را به شخص دیگری بازگو نکند.<br />
<br />
۷. زباله را به خیابان و از اتومبیل به بیرون پرت نکند.<br />
<br />
۸. با رعایت حروف اضافه و با ‌‌‌نهایت دقت، «نقل قول» کند.<br />
<br />
۹. دائما در حال تغییر و بهتر شدن باشد، به طوری که اطرافیان تغییر را حس کنند.<br />
<br />
۱۰. از اینکه دیگران را به خود و افکار خود دعوت کند، چه مستقیم چه غیرمستقیم‌ پرهیز کند.<br />
<br />
۱۱. برای محیط جنگل که به مه، نم نم باران و رنگ‌های زنده طبیعت آمیخته شده، وقت بگذارد.<br />
<br />
۱۲. این ظرفیت را در خود ایجاد کند که واکنش به دیگران را حتی تا پنج سال به تأخیر اندازد.<br />
<br />
۱۳. حدود ۱۰ درصد از وقت، انرژی و تخصص خود را ‌‌رایگان‌ صرف جامعه کند.<br />
<br />
۱۴. در حرفه‌ای که تخصص ندارد، مسئولیت نپذیرد.<br />
<br />
۱۵. خوشبختی را با راحتی و مصرف‌گرایی مساوی نداند.<br />
<br />
۱۶. هر دو سال یک بار، با ارزیابی کار‌ها و رفتارهای خود‌ به اشتباهات گذشته پی برده و خود را اصلاح کند.<br />
<br />
۱۷. با عبارت «من اشتباه کردم» به صلح دائمی برسد.<br />
<br />
۱۸. حریم شهروندان را رعایت کند: در نظم صفوف، خود‌پرداز بانک، پارک کردن، نزاکت عمومی، عابر پیاده، صحبت آرام.<br />
<br />
۱۹. آنقدر بر قوای فکری و روحی خود وقت گذاشته باشدتا نیاز به تایید و تمجید دیگران در خود را، در یک دوره پنج ساله به صفر برساند.<br />
<br />
۲۰. از رفتن به تئا‌تر به عنوان منبعی برای رشد و شکوفایی خود استفاده کند، چون تئا‌تر قدرت مند‌ترین نمایش توانایی‌های انسان‌هاست.<br />
<br />
۲۱. در هر نوع تصمیم‌گیری از خرید دمپایی تا مسائل جدی حرفه‌ای، راه‌های مختلف را مکتوب کند، مطالعه کند، مشورت کند و با دقت ۹۰ درصدی به نتیجه برسد.<br />
<br />
۲۲. با عمل خود به دیگران نشان دهد، تفاوت میان هشت و هشت و یک دقیقه را می‌داند.<br />
<br />
۲۳. در روز حداقل از پنج نفر قدردانی کند: به خاطر نزاکت، اخلاق، دانش و خلاقیت آن‌ها.<br />
<br />
۲۴. قبل از قضاوت کردن در مورد فردی، حداقل ده ساعت با او تعامل فکری رودررو برقرار کند تا با جهان او آشنا شود.<br />
<br />
۲۵. «ناراحت شدن» از توانایی‌ها، ظرفیت‌ها و برتری‌های دیگران را در خود به تعطیلی بکشاند.<br />
۲۶. اجازه دهد افراد، سخن خود را تمام کنند.<br />
<br />
۲۷. به موسیقی به عنوان یک منبع تمرکز، آرامش و خوداکتشافی نگاه کند.<br />
<br />
۲۸. حداقل ۲۰ درصد وقت خود را صرف توسعه فردی، فکری، اخلاقی و مدنی نماید.<br />
<br />
۲۹. در صحبت کردن، یک سوم سؤال کند و دو سوم قضاوت. بعد از پنج سال، پنج ششم سؤال و یک ششم قضاوت.<br />
<br />
۳۰. حداقل یک ساعت در روز‌ مطالعه کند.<br />
<br />
<br />
نویسنده: پروفسور محمود سریع القلم </span></span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستانهای زیبا از اقای محسن سلیمانی]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4961</link>
			<pubDate>Tue, 04 Feb 2014 17:11:40 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=8">NASIB</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4961</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-family: Arial;" class="mycode_font"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #FF0000;" class="mycode_color">روزی دختر جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد ، جمعیت زیادی جمع شدند ، قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود ، پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند .<br />
دختر جوان در کمال افتخار ، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت ، ناگهان پسر جوانی جلو جمعیت آمد و گفت : اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .<br />
دختر جوان و بقیه جمعیت به قلب پسر جوان نگاه کردند ، قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود . قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود ، اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد .<br />
<br />
در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود ، مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پسر جوان چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد .<br />
دختر جوان به قلب پسر جوان اشاره کرد و خندید و گفت : تو حتماً شوخی می کنی … قلبت را با قلب من مقایسه کن ، قلب تو ، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است .<br />
پسر جوان گفت : درست است قلب تو سالم به نظر می رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم ، می دانی ، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام ، من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام ، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام ، اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند ، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند ، بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند ، اینها همین شیارهای عمیق هستند ، گرچه درد آورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام ، امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارها عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام ، پر کنند .<br />
پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست ؟<br />
دختر جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پسر جوان رفت ، از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پسر جوان تقدیم کرد ، پسر جوان آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب دختر جوان گذاشت ، دختر جوان به قلبش نگاه کرد ، دیگر سالم نبود ، اما از همیشه زیباتر بود ، زیرا که عشق از قلب پسر جوان به قلب او نفوذ کرده بود …<br />
</span></span></span></div></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-family: Arial;" class="mycode_font"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #FF0000;" class="mycode_color">روزی دختر جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد ، جمعیت زیادی جمع شدند ، قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود ، پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند .<br />
دختر جوان در کمال افتخار ، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت ، ناگهان پسر جوانی جلو جمعیت آمد و گفت : اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .<br />
دختر جوان و بقیه جمعیت به قلب پسر جوان نگاه کردند ، قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود . قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود ، اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد .<br />
<br />
در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود ، مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پسر جوان چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد .<br />
دختر جوان به قلب پسر جوان اشاره کرد و خندید و گفت : تو حتماً شوخی می کنی … قلبت را با قلب من مقایسه کن ، قلب تو ، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است .<br />
پسر جوان گفت : درست است قلب تو سالم به نظر می رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم ، می دانی ، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام ، من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام ، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام ، اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند ، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند ، بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند ، اینها همین شیارهای عمیق هستند ، گرچه درد آورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام ، امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارها عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام ، پر کنند .<br />
پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست ؟<br />
دختر جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پسر جوان رفت ، از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پسر جوان تقدیم کرد ، پسر جوان آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب دختر جوان گذاشت ، دختر جوان به قلبش نگاه کرد ، دیگر سالم نبود ، اما از همیشه زیباتر بود ، زیرا که عشق از قلب پسر جوان به قلب او نفوذ کرده بود …<br />
</span></span></span></div></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بدترین ادما از کدوم شهرن]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4389</link>
			<pubDate>Mon, 27 Jan 2014 17:57:10 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=8">NASIB</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4389</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="font-family: Arial;" class="mycode_font"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #800000;" class="mycode_color">اینجا هم همینطور <br />
پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید: هی پیری! مردم این شهر چه جور آدم هاییند؟ <br />
پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟ <br />
گفت: مزخرف ! ..<br />
پیرمرد گفت: این جا هم همین طور! <br />
بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سؤال را پرسید. <br />
پیرمرد باز هم از او پرسید :مردم شهر تو چه جوریند؟ <br />
گفت: خب! مهربونند. <br />
پیرمرد گفت: این جا هم همین طور !!!!</span></span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="font-family: Arial;" class="mycode_font"><span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #800000;" class="mycode_color">اینجا هم همینطور <br />
پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید: هی پیری! مردم این شهر چه جور آدم هاییند؟ <br />
پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟ <br />
گفت: مزخرف ! ..<br />
پیرمرد گفت: این جا هم همین طور! <br />
بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سؤال را پرسید. <br />
پیرمرد باز هم از او پرسید :مردم شهر تو چه جوریند؟ <br />
گفت: خب! مهربونند. <br />
پیرمرد گفت: این جا هم همین طور !!!!</span></span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستانهای وفاداری]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4078</link>
			<pubDate>Sat, 18 Jan 2014 17:07:58 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=8">NASIB</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4078</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-family: 'Times New Roman';" class="mycode_font"><span style="font-size: large;" class="mycode_size">پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.<br />
پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟» <br />
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.» <br />
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» ...<br />
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. <br />
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود. <br />
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.» <br />
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-family: 'Times New Roman';" class="mycode_font"><span style="font-size: large;" class="mycode_size">پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.<br />
پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟» <br />
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.» <br />
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» ...<br />
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. <br />
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود. <br />
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.» <br />
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>