<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن بانیان بهبودی - فروردین ماه]]></title>
		<link>https://forum.banianbehboodi.ir/</link>
		<description><![CDATA[انجمن بانیان بهبودی - https://forum.banianbehboodi.ir]]></description>
		<pubDate>Thu, 01 Oct 2026 17:29:40 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[1 فروردین]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4501</link>
			<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 14:27:05 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=1">GOMNAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4501</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">یکم فروردین<br />
ما درجامعه ای از "لذت فوری"زندگی میکنیم :قهوه فوری،صبحانه فوری و پول فوری از عابربانک محله مان _هرجا که نگاه کنیم وجود دارد .تعجب آورنیست که بسیاری از ما برای یافتن جواب فوری به تمام مشکلاتی که از زندگی و دوست داشتن الکلی داریم به گروه خانواده الانان می آییم .<br />
بهبودی یک جریان است . برای بدست آوردن ،مرمت و جبران آنچه درتلاش برای کنار آمدن با مشکل الکلیسم ازدست رفته ،زمان لازم است .<br />
اعتماد یافتن زمان می برد .تغییر یافتن زمان زمان می برد . مرحم گذاشتن روی زخمهای قدیمی زمان میبرد. هیچگونه جواب فوری و یا راه حل . های آماده وجود ندارد .قدمها ،سنتها ،شعارها ،جلسات ،راهنما گرفتن .و راهنما شدن و خدمت کردن که ابزار و اصول برنامه ما هستند ،میتوانند مارا به جوابهایی درست برسانند .همه ما در زندگی مان روزهای تیره و تار داشته ایم ،ولی آنچه مارابه انسانهایی قویتر و خوشحال تر مبدل میکند ،سفر به روزهای بهتر است .وقتی ما در انتظار تسکین فوری نباشیم ممکن است به این باور برسیم که امروز درست همانجایی هستیم که قدرت برتر "ما میخواسته است........<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
این برنامه یک برنامه "روز به روز است" می دانم که امروز به هر ترتیب و با وجود هر آنچه دراطرافم می گذرد ،به سمت جلو حرکت میکنم .من به جریان بهبودی اعتماد دارم اجازه میدهم زمان سپری شود .<br />
اگر من تحت فشار باشم وبرای هر کار خود مهلتی محدود بگذارم ،برای چند دقیقه درنگ میکنم و فقط به امروز ،و آنچه که با آن میتوانم انجام دهم می اندیشم ....... </span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">یکم فروردین<br />
ما درجامعه ای از "لذت فوری"زندگی میکنیم :قهوه فوری،صبحانه فوری و پول فوری از عابربانک محله مان _هرجا که نگاه کنیم وجود دارد .تعجب آورنیست که بسیاری از ما برای یافتن جواب فوری به تمام مشکلاتی که از زندگی و دوست داشتن الکلی داریم به گروه خانواده الانان می آییم .<br />
بهبودی یک جریان است . برای بدست آوردن ،مرمت و جبران آنچه درتلاش برای کنار آمدن با مشکل الکلیسم ازدست رفته ،زمان لازم است .<br />
اعتماد یافتن زمان می برد .تغییر یافتن زمان زمان می برد . مرحم گذاشتن روی زخمهای قدیمی زمان میبرد. هیچگونه جواب فوری و یا راه حل . های آماده وجود ندارد .قدمها ،سنتها ،شعارها ،جلسات ،راهنما گرفتن .و راهنما شدن و خدمت کردن که ابزار و اصول برنامه ما هستند ،میتوانند مارا به جوابهایی درست برسانند .همه ما در زندگی مان روزهای تیره و تار داشته ایم ،ولی آنچه مارابه انسانهایی قویتر و خوشحال تر مبدل میکند ،سفر به روزهای بهتر است .وقتی ما در انتظار تسکین فوری نباشیم ممکن است به این باور برسیم که امروز درست همانجایی هستیم که قدرت برتر "ما میخواسته است........<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
این برنامه یک برنامه "روز به روز است" می دانم که امروز به هر ترتیب و با وجود هر آنچه دراطرافم می گذرد ،به سمت جلو حرکت میکنم .من به جریان بهبودی اعتماد دارم اجازه میدهم زمان سپری شود .<br />
اگر من تحت فشار باشم وبرای هر کار خود مهلتی محدود بگذارم ،برای چند دقیقه درنگ میکنم و فقط به امروز ،و آنچه که با آن میتوانم انجام دهم می اندیشم ....... </span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[2 فروردین]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4500</link>
			<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 14:26:34 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=1">GOMNAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4500</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">دوم فروردین<br />
درخواست محبت و حمایت از یک الکلی ،مانند رفتن به مغازه ابزار آلات برای خرید نان است . شاید ما از یک پدر یا مادرخوب انتظار حمایت و پرورش خوب داریم ،از یک همسر عاشق انتظار داریم هنگام ترس و هراس ما را در آغوش گیرد و دلداری دهد و از یک فرزند انتظار داریم هنگام بیماری یا وقتی باری سنگین بدوش می کشیم ما را کمک کند . ولی باید بدانیم اگر این افراد مورد علاقه ما قادر به بر آوردن انتظاراتمان نباشند خود ما هستیم که باعث نا امیدیمان شده ایم .عشق به شیوه های مختلف بیان می شود و کسانی که به الکلیسم مبتلا هستند ممکن است قادر نباشند آنرا به شکلی که ما دوستت داریم بیان کنند .ولی ما می توانیم سعی کنیم تا عشق را هر وقت و به هر شکلی که بیان میشود ،لمس کنیم و وقتی که وجود ندارد احساس محرومیت نکنیم . اکثر ما منبعی غیر قابل تصور از عشق را در الانان می یابیم. ما با حمایت و تشویق دیگران یاد می گیریم نیاز های خود را مهم و درخور و خودمان را لایق تلقی کنیم.<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
امروز ممکن است الکلی قادر به دادن آنچه از او میخواهیم نباشد . و هرگز هیچکس همه آنچه را که می خواهیم به ما نخواهد داد. اگر ما از پا فشاری برای براورده شدن نیازهایمان آنطوری که میخواهیم ،دست برداریم ،ممکن است به این نتیجه برسیم که تمام عشق و حمایتی که لازم داریم نوک انگشتمان است ......در الانان قدرت تابیدن روزنه ای از نور را در وضعیتی نا امید کننده در خود کشف می کنم .یاد میگیرم که باید با این قدرت ، نه برای تغییر الکلی که در مقابلش عاجز هستم ،بلکه برای تغییر ایده ها ،روش و رفتار نامتوازن خود استفاده کنم .</span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">دوم فروردین<br />
درخواست محبت و حمایت از یک الکلی ،مانند رفتن به مغازه ابزار آلات برای خرید نان است . شاید ما از یک پدر یا مادرخوب انتظار حمایت و پرورش خوب داریم ،از یک همسر عاشق انتظار داریم هنگام ترس و هراس ما را در آغوش گیرد و دلداری دهد و از یک فرزند انتظار داریم هنگام بیماری یا وقتی باری سنگین بدوش می کشیم ما را کمک کند . ولی باید بدانیم اگر این افراد مورد علاقه ما قادر به بر آوردن انتظاراتمان نباشند خود ما هستیم که باعث نا امیدیمان شده ایم .عشق به شیوه های مختلف بیان می شود و کسانی که به الکلیسم مبتلا هستند ممکن است قادر نباشند آنرا به شکلی که ما دوستت داریم بیان کنند .ولی ما می توانیم سعی کنیم تا عشق را هر وقت و به هر شکلی که بیان میشود ،لمس کنیم و وقتی که وجود ندارد احساس محرومیت نکنیم . اکثر ما منبعی غیر قابل تصور از عشق را در الانان می یابیم. ما با حمایت و تشویق دیگران یاد می گیریم نیاز های خود را مهم و درخور و خودمان را لایق تلقی کنیم.<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
امروز ممکن است الکلی قادر به دادن آنچه از او میخواهیم نباشد . و هرگز هیچکس همه آنچه را که می خواهیم به ما نخواهد داد. اگر ما از پا فشاری برای براورده شدن نیازهایمان آنطوری که میخواهیم ،دست برداریم ،ممکن است به این نتیجه برسیم که تمام عشق و حمایتی که لازم داریم نوک انگشتمان است ......در الانان قدرت تابیدن روزنه ای از نور را در وضعیتی نا امید کننده در خود کشف می کنم .یاد میگیرم که باید با این قدرت ، نه برای تغییر الکلی که در مقابلش عاجز هستم ،بلکه برای تغییر ایده ها ،روش و رفتار نامتوازن خود استفاده کنم .</span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[3 فروردین]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4499</link>
			<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 14:26:06 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=1">GOMNAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4499</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">سوم فروردین ماه<br />
]من داستان زندگی خودم را با هر "امروز" مینویسم .آیا در جهت مثبت حرکت میکنم ؟ اگر غیر از اینست شاید احتیاج به تجدید نظر دارم . من در مورد گذشته کاری نمیتوانم انجام دهم مگر اینکه تکرار آنرادر زمان حال متوقف کنم .رفتن به جلسات و انجام اصول آن راههایی هستند که بوسیله آنها عادات غیر سالم و ارضاءنکننده گذشته خود را ترک میکنم .من معتقدم که زندگی من بر پایه لایه هایی از اعمال کوچک هر روزه است . وقتی که اینطور فکر میکنم هدف داشتن و ریسکهای کوچک چیزی جز یک تلاش روزانه برای بهتر ساختن زندگی من نیست ....<br />
قدمهای کوچک روزمره میتوانند خیلی بیش از چندین ماه یا چندین هفته سکون و بعد از آن یک تلاش آشفته برای تغییرات افراطی یک شبه ،موثر باشند . مطمئنا مرا آرامتر میکند هر گاه به مشکل جدیدی بر میخورم سعی میکنم تا سر نخ را در هر کجا که باشد پیدا کنم و از همانجا شروع کنم<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
هیچکس قادر به تغییر من نیست .هیچکس نمیتواند مانع تغییر من شود هیچکس نمی داند چگونه باید تغییر کنم حتی خودم ، تا وقتی شروع کنم بخاطر خواهم سپرد که زندگی من فقط با یک تغییر جهت مختصر شروع به تغییر میکند............سفر هزار فرسنگی با یک قدم شروع می شود </span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">سوم فروردین ماه<br />
]من داستان زندگی خودم را با هر "امروز" مینویسم .آیا در جهت مثبت حرکت میکنم ؟ اگر غیر از اینست شاید احتیاج به تجدید نظر دارم . من در مورد گذشته کاری نمیتوانم انجام دهم مگر اینکه تکرار آنرادر زمان حال متوقف کنم .رفتن به جلسات و انجام اصول آن راههایی هستند که بوسیله آنها عادات غیر سالم و ارضاءنکننده گذشته خود را ترک میکنم .من معتقدم که زندگی من بر پایه لایه هایی از اعمال کوچک هر روزه است . وقتی که اینطور فکر میکنم هدف داشتن و ریسکهای کوچک چیزی جز یک تلاش روزانه برای بهتر ساختن زندگی من نیست ....<br />
قدمهای کوچک روزمره میتوانند خیلی بیش از چندین ماه یا چندین هفته سکون و بعد از آن یک تلاش آشفته برای تغییرات افراطی یک شبه ،موثر باشند . مطمئنا مرا آرامتر میکند هر گاه به مشکل جدیدی بر میخورم سعی میکنم تا سر نخ را در هر کجا که باشد پیدا کنم و از همانجا شروع کنم<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
هیچکس قادر به تغییر من نیست .هیچکس نمیتواند مانع تغییر من شود هیچکس نمی داند چگونه باید تغییر کنم حتی خودم ، تا وقتی شروع کنم بخاطر خواهم سپرد که زندگی من فقط با یک تغییر جهت مختصر شروع به تغییر میکند............سفر هزار فرسنگی با یک قدم شروع می شود </span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[4 فروردین]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4498</link>
			<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 14:25:35 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=1">GOMNAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4498</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">چهارم فروردین<br />
وقتی الانان را پیدا کردم نا امید .درمانده و تنها بودم .و در آرزوی آرامشی که دیگران بوضوح در این جلسات داشتند .وقتی آنها در باره راههایی که برای آنها موءثر واقع شده بود صحبت می کردند .من سراپا گوش بودم. این است آنچه که آموختم ."هر وقت که می توانی به جلسات برو ،سهیم شو ،تمام قدمها (12)قدم را کار کن، نه همه را باهم با قدم یک شروع کن، یک راهنما بگیر، هر روز چیزی از مطالب گروه را بخوان،در بین جلسات تلفنی با سایر اعضاء جلسه در تماس باش " من این نکات را رفته رفته انجام دادم و متوجه تغییرات واقعی در زندگیم شدم .به این باور رسیدم که زندگی میتواند بیش از یکسری روزهای درد آور برای حفظ بقا باشد .حالا توانایی هایی داشتم که به من کمک میکردند حتی با سخت ترین مشکلات روبرو شوم. فهمیدم که با کمک قدرت برترم می توانم هر چه که پیش آید را بپذیرم و حتی در این بین رشد هم نمایم .در دراز مدت ابزار و اصول برنامه بمن کمک کرد تا ارامشی که در جستجوی آن بودم بدست آورم .<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
جلسات ابزار لازم برای رسیدن به اهدافم را که شامل آرامش ،معقولیت و رهایی با عشق است بمن می دهد و اعضای آن که تجارب قدرت و امید خود را سهیم می شوند به من نشان می دهند که چگونه این ابزار را در زندگی خود بکار برم ...<br />
مراقبه روزانه بهای نا چیزی برای آرامش روحم است .... </span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">چهارم فروردین<br />
وقتی الانان را پیدا کردم نا امید .درمانده و تنها بودم .و در آرزوی آرامشی که دیگران بوضوح در این جلسات داشتند .وقتی آنها در باره راههایی که برای آنها موءثر واقع شده بود صحبت می کردند .من سراپا گوش بودم. این است آنچه که آموختم ."هر وقت که می توانی به جلسات برو ،سهیم شو ،تمام قدمها (12)قدم را کار کن، نه همه را باهم با قدم یک شروع کن، یک راهنما بگیر، هر روز چیزی از مطالب گروه را بخوان،در بین جلسات تلفنی با سایر اعضاء جلسه در تماس باش " من این نکات را رفته رفته انجام دادم و متوجه تغییرات واقعی در زندگیم شدم .به این باور رسیدم که زندگی میتواند بیش از یکسری روزهای درد آور برای حفظ بقا باشد .حالا توانایی هایی داشتم که به من کمک میکردند حتی با سخت ترین مشکلات روبرو شوم. فهمیدم که با کمک قدرت برترم می توانم هر چه که پیش آید را بپذیرم و حتی در این بین رشد هم نمایم .در دراز مدت ابزار و اصول برنامه بمن کمک کرد تا ارامشی که در جستجوی آن بودم بدست آورم .<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
جلسات ابزار لازم برای رسیدن به اهدافم را که شامل آرامش ،معقولیت و رهایی با عشق است بمن می دهد و اعضای آن که تجارب قدرت و امید خود را سهیم می شوند به من نشان می دهند که چگونه این ابزار را در زندگی خود بکار برم ...<br />
مراقبه روزانه بهای نا چیزی برای آرامش روحم است .... </span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[5 فروردین]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4497</link>
			<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 14:24:59 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=1">GOMNAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4497</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">پنجم فروردین<br />
من درمورد مفهوم دلسوزی شدیدا در اشتباه بودم فکر میکردم معنای آن عذر خواهی کردن بخاطر کارهای الکلی یا پرداختن چک های بر گشتی او بود . جلسات بمن کمک کرد تا کلمه دیگری برای آن پیدا کنم ."لوس بار آوردن" فهمیدم هرگاه که عواقب بد کار های الکلیم را درست میکنم در واقع ادامه الکلیسم را برای او بدون اینکه مجبور به پرداختن بهای آن باشد راحت تر کرده ام . دلسوزی بیشتر برای آنهایی که دوستشان دارم اینست که به آنها اجازه دهم تا خودشان با عواقب کار هایشان روبرو شوند حتی اگر برایشان دردناک باشد ....از کجا بدانم که یک رفتار مشخص لوس کردن محسوب میشود ؟با اینکه همیشه به آسانی روشن نیست ولی اگر انگیزه ام را در مورد سوال قرار دهم ممکنست جوابم را پیدا کنم . آیا در عواقب طبیعی انتخاب های شخص مورد علاقه ام دخالت میکنم؟ آیا سعی میکنم برای دیگری آنچه را که خود میتواند انجام دهد انجام می دهم ؟آیا آنچه را که برای خودم بهتر است انجام می دهم ؟آیا از آنچه انجام می دهم بیزارم ؟اگر اینطور است آیا این تصمیمی از روی عشق است ؟گاهی دلسوزانه ترین چیز این است که بگذارم دیگران مسئول اعمال خویش باشند<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
امروز به یاد می آورم که من حق انتخاب دارم و همینطور الکلی ام . بهترین انتخاب هایی را که می توانم ،اعمال می کنم و اجازه می دهم دیگران که در زندگیم هستند نیز ،همین کار را بدون دخالت من،انجام دهند ......من باید یاد بگیرم به کسانی که دوستشان دارم حق دهم تا اشتباهات خود را مرتکب شوند و آنها خودشان آن را تشخیص دهند...... </span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">پنجم فروردین<br />
من درمورد مفهوم دلسوزی شدیدا در اشتباه بودم فکر میکردم معنای آن عذر خواهی کردن بخاطر کارهای الکلی یا پرداختن چک های بر گشتی او بود . جلسات بمن کمک کرد تا کلمه دیگری برای آن پیدا کنم ."لوس بار آوردن" فهمیدم هرگاه که عواقب بد کار های الکلیم را درست میکنم در واقع ادامه الکلیسم را برای او بدون اینکه مجبور به پرداختن بهای آن باشد راحت تر کرده ام . دلسوزی بیشتر برای آنهایی که دوستشان دارم اینست که به آنها اجازه دهم تا خودشان با عواقب کار هایشان روبرو شوند حتی اگر برایشان دردناک باشد ....از کجا بدانم که یک رفتار مشخص لوس کردن محسوب میشود ؟با اینکه همیشه به آسانی روشن نیست ولی اگر انگیزه ام را در مورد سوال قرار دهم ممکنست جوابم را پیدا کنم . آیا در عواقب طبیعی انتخاب های شخص مورد علاقه ام دخالت میکنم؟ آیا سعی میکنم برای دیگری آنچه را که خود میتواند انجام دهد انجام می دهم ؟آیا آنچه را که برای خودم بهتر است انجام می دهم ؟آیا از آنچه انجام می دهم بیزارم ؟اگر اینطور است آیا این تصمیمی از روی عشق است ؟گاهی دلسوزانه ترین چیز این است که بگذارم دیگران مسئول اعمال خویش باشند<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
امروز به یاد می آورم که من حق انتخاب دارم و همینطور الکلی ام . بهترین انتخاب هایی را که می توانم ،اعمال می کنم و اجازه می دهم دیگران که در زندگیم هستند نیز ،همین کار را بدون دخالت من،انجام دهند ......من باید یاد بگیرم به کسانی که دوستشان دارم حق دهم تا اشتباهات خود را مرتکب شوند و آنها خودشان آن را تشخیص دهند...... </span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[6 فروردین]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4496</link>
			<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 14:24:27 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=1">GOMNAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4496</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">ششم فروردین<br />
در بین جلسات لازم است که من با دیگر اعضای گروه تلفنی در تماس باشم . وقتی پا به این برنامه گذاشتم مثل خیلی از کسانی که زندگی شان تحت تاثیر الکلیسم بود ،شدیدا بار سنگینی بر دوش داشتم . صبورانه گوش سپردن فردی در طرف دیگر خط تلفن به من در زمین گذاشتن این بار کمک میکند .مشارکت کردن . در برنامه بهبودی با تلفن به من کمک میکند تا برای حمایت بسوی شخص دیگری دست دراز کنم . این شخص مشاور ،حلال مشکلات من ویا کسی که به او اعتراف میکنم نیست .همینطور او مجبور نیست تا به داستانهای غم انگیز من گوش کند .......<br />
در عوض این شخص ممکن است در حلاجی مسائل بمن کمک کند گاهی یک ایده یا یک ابزار در الانان به من یاد آوری میشود که چشم انداز بهتری از وضعیتم به من می دهد . من را بخاطر آنچه باید یا نباید انجام شود نصیحت نمی کنند . این تصمیم به عهده من است در اخر صحبتم معمولا به نوع رهایی از مشکلی که فقط در ذهن خودم بود و تا آن زمان آنقدر غیر قابل فهم می نمود میرسم .<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
وظیفه من است که مشکل خود را با کمک خدایی که من به آن معتقدم حل نمایم . از آنجایی که خداوند اغلب از طریق انسانهای دیگر سخن میگوید ،وقتیکه من قدم پیش گذاشته و با یکی از اعضاءگروه تماس میگیرم در واقع خود را در معرض دریافت این کمک قرار میدهم ........ما نمی توانیم از طنابی که فقط به کمر خودمان متصل است بالا برویم....... </span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">ششم فروردین<br />
در بین جلسات لازم است که من با دیگر اعضای گروه تلفنی در تماس باشم . وقتی پا به این برنامه گذاشتم مثل خیلی از کسانی که زندگی شان تحت تاثیر الکلیسم بود ،شدیدا بار سنگینی بر دوش داشتم . صبورانه گوش سپردن فردی در طرف دیگر خط تلفن به من در زمین گذاشتن این بار کمک میکند .مشارکت کردن . در برنامه بهبودی با تلفن به من کمک میکند تا برای حمایت بسوی شخص دیگری دست دراز کنم . این شخص مشاور ،حلال مشکلات من ویا کسی که به او اعتراف میکنم نیست .همینطور او مجبور نیست تا به داستانهای غم انگیز من گوش کند .......<br />
در عوض این شخص ممکن است در حلاجی مسائل بمن کمک کند گاهی یک ایده یا یک ابزار در الانان به من یاد آوری میشود که چشم انداز بهتری از وضعیتم به من می دهد . من را بخاطر آنچه باید یا نباید انجام شود نصیحت نمی کنند . این تصمیم به عهده من است در اخر صحبتم معمولا به نوع رهایی از مشکلی که فقط در ذهن خودم بود و تا آن زمان آنقدر غیر قابل فهم می نمود میرسم .<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
وظیفه من است که مشکل خود را با کمک خدایی که من به آن معتقدم حل نمایم . از آنجایی که خداوند اغلب از طریق انسانهای دیگر سخن میگوید ،وقتیکه من قدم پیش گذاشته و با یکی از اعضاءگروه تماس میگیرم در واقع خود را در معرض دریافت این کمک قرار میدهم ........ما نمی توانیم از طنابی که فقط به کمر خودمان متصل است بالا برویم....... </span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[7 فروردین]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4495</link>
			<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 14:23:24 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=1">GOMNAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4495</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">هفتم فروردین<br />
فقط برای امروز نیم ساعت با خودم خلوت می کنم و آرام خواهد بود . .....چقدر گفتنش راحت بود تا وقتی که واقعا سعی کردم آنرا انجام دهم . فهمیدم که حتی چند دقیقه تنها بودن چقدر سخت است چه رسد به 30 دقیقه دور ماندن از برنامه شلوغ روزانه ام . پس با 5 دقیقه شروع کردم . به تدریج موفق شدم ،10 دقیقه ،20 دقیقه و بعد 30 دقیقه با خودم خلوت کنم . این نیم ساعتها به طرز شگفت آوری سلامت عقل را بمن باز گرداند . در طی این زمانهاکه بیشتر به دعا و مکاشفه می گذرند من آرامش و قدرت خدای خودم را لمس میکنم . در نهایت یاد گرفته ام که خودم را تحمل کنم و حتی از با خود بودن لذت ببرم . حالا به هر قیمتی که شده ،هر روز به این نیم ساعت برای نگاه کردن به زندگیم احتیاج دارم . با آرام نشستن در اوج تلاتم و در حین پریشانی احساس میکنم که تنها نیستم . اگر فرصت دهم نیروی برترم پیام را به من میرساند.<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
من آنقدر به خود اهمیت میدهم که نیم ساعت وقت استراحت به خود می دهم . ولی اگر این مدت بیش از آنچه در توانم باشد هم ایرادی ندارد هر چقدر بتوانم به خودم فرصت بدهم یک قدم به جلو است . اگر بتوانم چرخ گردان را حتی برای چند دقیقه از حرکت باز نگاه دارم نیروی برترم همه چیز را در دست خود گرفته و مرا در مسیر درست قرار می دهد .<br />
استراحت کن . مزرعه ای که استراحت کرده محصولی زیبا می دهد </span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">هفتم فروردین<br />
فقط برای امروز نیم ساعت با خودم خلوت می کنم و آرام خواهد بود . .....چقدر گفتنش راحت بود تا وقتی که واقعا سعی کردم آنرا انجام دهم . فهمیدم که حتی چند دقیقه تنها بودن چقدر سخت است چه رسد به 30 دقیقه دور ماندن از برنامه شلوغ روزانه ام . پس با 5 دقیقه شروع کردم . به تدریج موفق شدم ،10 دقیقه ،20 دقیقه و بعد 30 دقیقه با خودم خلوت کنم . این نیم ساعتها به طرز شگفت آوری سلامت عقل را بمن باز گرداند . در طی این زمانهاکه بیشتر به دعا و مکاشفه می گذرند من آرامش و قدرت خدای خودم را لمس میکنم . در نهایت یاد گرفته ام که خودم را تحمل کنم و حتی از با خود بودن لذت ببرم . حالا به هر قیمتی که شده ،هر روز به این نیم ساعت برای نگاه کردن به زندگیم احتیاج دارم . با آرام نشستن در اوج تلاتم و در حین پریشانی احساس میکنم که تنها نیستم . اگر فرصت دهم نیروی برترم پیام را به من میرساند.<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
من آنقدر به خود اهمیت میدهم که نیم ساعت وقت استراحت به خود می دهم . ولی اگر این مدت بیش از آنچه در توانم باشد هم ایرادی ندارد هر چقدر بتوانم به خودم فرصت بدهم یک قدم به جلو است . اگر بتوانم چرخ گردان را حتی برای چند دقیقه از حرکت باز نگاه دارم نیروی برترم همه چیز را در دست خود گرفته و مرا در مسیر درست قرار می دهد .<br />
استراحت کن . مزرعه ای که استراحت کرده محصولی زیبا می دهد </span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[8 فروردین]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4494</link>
			<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 14:22:50 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=1">GOMNAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4494</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">هشتم فروردین<br />
شاید سنگتراش99بار به صخره ای ضربه بزند و حد اکثر شکافی بر صخره ایجاد شود تا اینکه با صدمین ضربه صخره به دونیم تقسیم شود .این ضربه آخر نبود که باعث شکاف شد بلکه تمام ضربه های قبل نیز درآن دخالت داشتند.این حقیتقت بهبودی درالانان است.<br />
برای پذیرش اینکه الکلی یک بیماریست ممکن است ماه ها تلاش کنم ورها کردن را یاد یگیرم و یا با احساس ترحم نسبت به خودم در تلاش باشم .شاید ماهها هدفی را بدون نتایجی اشکار دنبال کرده و متقاعد شوم که وقت را بیهوده تلف میکنم.اما اگر به حضور در جلسات اد امه دهم و در مورد تلاش های خود مشارکت کنم،نسبت به خویش صبور و بردبار بوده و فقط برای امروز تلاشی خوشایند داشته باشم،ممکن است به این نکته پی ببرم که ظاهرا یک شبه تغییر کرده ام و در نتیجه پذیرش،رهایی و آرامشی را که دنبال آن بودم بدست آورم.شاید نتایج یکباره خود را نمایان نکنند،اما من می دانم تمام ماههایی که سخت تلاش کردم ،ایجاد تغییرات را ممکن می سازند.<br />
<br />
یادآوری امروز<br />
<br />
امروز به یاد خواهم داشت،این نه تنها برای جلسات،بلکه برای یادگیری رفتارهای جدید که از مزایای طولانی مدت بهبودی در الانان می باشد،کارآیی دارد.ممکن است امروز نتایج را مشاهده نکنم اما می توانم ایمان داشته باشم که پیشرفت خواهم کرد.<br />
"تلاش کن نسبت به خود وخانواده خود صبور باشی،تأثیر بیماری الکلیسم بر هر فرد مدت زمانی طول میکشد و بهبودی هر شخص زمانی را میطلبد." </span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">هشتم فروردین<br />
شاید سنگتراش99بار به صخره ای ضربه بزند و حد اکثر شکافی بر صخره ایجاد شود تا اینکه با صدمین ضربه صخره به دونیم تقسیم شود .این ضربه آخر نبود که باعث شکاف شد بلکه تمام ضربه های قبل نیز درآن دخالت داشتند.این حقیتقت بهبودی درالانان است.<br />
برای پذیرش اینکه الکلی یک بیماریست ممکن است ماه ها تلاش کنم ورها کردن را یاد یگیرم و یا با احساس ترحم نسبت به خودم در تلاش باشم .شاید ماهها هدفی را بدون نتایجی اشکار دنبال کرده و متقاعد شوم که وقت را بیهوده تلف میکنم.اما اگر به حضور در جلسات اد امه دهم و در مورد تلاش های خود مشارکت کنم،نسبت به خویش صبور و بردبار بوده و فقط برای امروز تلاشی خوشایند داشته باشم،ممکن است به این نکته پی ببرم که ظاهرا یک شبه تغییر کرده ام و در نتیجه پذیرش،رهایی و آرامشی را که دنبال آن بودم بدست آورم.شاید نتایج یکباره خود را نمایان نکنند،اما من می دانم تمام ماههایی که سخت تلاش کردم ،ایجاد تغییرات را ممکن می سازند.<br />
<br />
یادآوری امروز<br />
<br />
امروز به یاد خواهم داشت،این نه تنها برای جلسات،بلکه برای یادگیری رفتارهای جدید که از مزایای طولانی مدت بهبودی در الانان می باشد،کارآیی دارد.ممکن است امروز نتایج را مشاهده نکنم اما می توانم ایمان داشته باشم که پیشرفت خواهم کرد.<br />
"تلاش کن نسبت به خود وخانواده خود صبور باشی،تأثیر بیماری الکلیسم بر هر فرد مدت زمانی طول میکشد و بهبودی هر شخص زمانی را میطلبد." </span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[9 فروردین]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4493</link>
			<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 14:22:15 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=1">GOMNAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4493</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">نهم فروردین<br />
چقدر در محیط بیرون به دنبال تایید خودم می گشتم .پروژه کاری ام موفقیت آمیز بود . ولی احساس خوب من بستگی به تصدیق دیگران از آن موفقیت دارد .اگر کسی از غذایی که در خانه درست می کنم تعریف نکند ...خوشمزه نیست . از اینکه برای بچه هایم کاری کنم که ازمن بخاطرش تشکر نمیکنند بیزارم. همه ما گاهی احتیاج به "دستت درد نکنه "داریم ولی وقتی این تشویق دیگران دلیل انجام کارهایم شود و برای ارضاء شدن به آن احتیاج پیدا کنم ،در واقع به آنها قدرت کنترل خود را داده ام . شاید مردم کار های قشنگ و عالی ام را که انجام میدهم نبینند یا راحت نباشند که مرا به خاطرش تحسین کنند نباید این را به خودم بگیرم . دلسوزی برای خود و رنجش تنها انتخاب های من نیستند ،اگریاد بگیرم تا اعمال و رفتار خود را ارزیابی کنم و برای عقیده خود ارزش قائل شوم ،تایید دیگران لذت بخش میشود ولی دیگر برای آرامش من لازم نخواهد بود.<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
فقط برای امروز ،قدر خود را خواهم دانست .به دنبال تایید خود بوسیله دیگران نخواهم بود خودم را پیدا میکنم ، به خودم اجازه خواهم داد تا بدانم آنچه انجام می دهم بهترین کاریست که می توانم .<br />
"فقط وقتی میتوانید دیدی روشن داشته باشید که بتوانید به قلب خود رجوع کنید " </span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">نهم فروردین<br />
چقدر در محیط بیرون به دنبال تایید خودم می گشتم .پروژه کاری ام موفقیت آمیز بود . ولی احساس خوب من بستگی به تصدیق دیگران از آن موفقیت دارد .اگر کسی از غذایی که در خانه درست می کنم تعریف نکند ...خوشمزه نیست . از اینکه برای بچه هایم کاری کنم که ازمن بخاطرش تشکر نمیکنند بیزارم. همه ما گاهی احتیاج به "دستت درد نکنه "داریم ولی وقتی این تشویق دیگران دلیل انجام کارهایم شود و برای ارضاء شدن به آن احتیاج پیدا کنم ،در واقع به آنها قدرت کنترل خود را داده ام . شاید مردم کار های قشنگ و عالی ام را که انجام میدهم نبینند یا راحت نباشند که مرا به خاطرش تحسین کنند نباید این را به خودم بگیرم . دلسوزی برای خود و رنجش تنها انتخاب های من نیستند ،اگریاد بگیرم تا اعمال و رفتار خود را ارزیابی کنم و برای عقیده خود ارزش قائل شوم ،تایید دیگران لذت بخش میشود ولی دیگر برای آرامش من لازم نخواهد بود.<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
فقط برای امروز ،قدر خود را خواهم دانست .به دنبال تایید خود بوسیله دیگران نخواهم بود خودم را پیدا میکنم ، به خودم اجازه خواهم داد تا بدانم آنچه انجام می دهم بهترین کاریست که می توانم .<br />
"فقط وقتی میتوانید دیدی روشن داشته باشید که بتوانید به قلب خود رجوع کنید " </span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[10 فروردین]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4492</link>
			<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 14:21:34 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=1">GOMNAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4492</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">هم فروردین<br />
فکر میکنم اگر تمام لحظات ،ساعت ها و روزهایی که در ترس و نگرانی از دست داده ام را می شمردم سالیان سال به زندگیم اضافه میشد. وقتی که تسلیم نگرانی میشوم مثل این است که یک جعبه شهر فرنگ از تساویر وحشتناک ،صداهای هذیان آمیز و خود انتقادی بیرحمانه را باز میکنم .هر چه بیشتر به این سکون روانی توجه می کنم .جای پایم را در واقعییت بیشتر از دست می دهم در ضمن هیچ فایده ای هم ندارد .<br />
دارم یاد میگیرم که برای شکستن این چرخه ترس و نگرانی تمام توجه خود را در همین لحظه بخصوص متمرکز کنم .میتوانم فکر های مخرب را از خودم دور کنم و بجای آن بر روی صداها و مناظر اطرافم تمرکز کنم .نور و سایه ها ،زمین زیر پایم ، نبض هر روز زندگی و تمام جزء جزء اینجا و حالا .<br />
این تکه تکه های واقعیت با قلاب کردن من به زمان حال، مرا از "چه میشد"اگر ها"و باید می شد ها"نجات میدهند .دعا ها ،مکاشفات و تلفن به دوستان جلسات منابع دیگری از آرامش هستند که مرا به "این لحظه"باز می گرداند. هر چه بیشتر در را بروی سرو صداها می بندم خود را بیشتر در معرض اراده نیروی برترم قرار می دهم و در نتیجه راحت تر از لحظات دشوار میگذرم .<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
امروز تنها روزی است که باید سپری کنم و همین کافی است .اگر وسوسه شوم که به فردا فکر کنم و به آرامی فکرم را به امروز بر میگردانم . </span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">هم فروردین<br />
فکر میکنم اگر تمام لحظات ،ساعت ها و روزهایی که در ترس و نگرانی از دست داده ام را می شمردم سالیان سال به زندگیم اضافه میشد. وقتی که تسلیم نگرانی میشوم مثل این است که یک جعبه شهر فرنگ از تساویر وحشتناک ،صداهای هذیان آمیز و خود انتقادی بیرحمانه را باز میکنم .هر چه بیشتر به این سکون روانی توجه می کنم .جای پایم را در واقعییت بیشتر از دست می دهم در ضمن هیچ فایده ای هم ندارد .<br />
دارم یاد میگیرم که برای شکستن این چرخه ترس و نگرانی تمام توجه خود را در همین لحظه بخصوص متمرکز کنم .میتوانم فکر های مخرب را از خودم دور کنم و بجای آن بر روی صداها و مناظر اطرافم تمرکز کنم .نور و سایه ها ،زمین زیر پایم ، نبض هر روز زندگی و تمام جزء جزء اینجا و حالا .<br />
این تکه تکه های واقعیت با قلاب کردن من به زمان حال، مرا از "چه میشد"اگر ها"و باید می شد ها"نجات میدهند .دعا ها ،مکاشفات و تلفن به دوستان جلسات منابع دیگری از آرامش هستند که مرا به "این لحظه"باز می گرداند. هر چه بیشتر در را بروی سرو صداها می بندم خود را بیشتر در معرض اراده نیروی برترم قرار می دهم و در نتیجه راحت تر از لحظات دشوار میگذرم .<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
امروز تنها روزی است که باید سپری کنم و همین کافی است .اگر وسوسه شوم که به فردا فکر کنم و به آرامی فکرم را به امروز بر میگردانم . </span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[11 فروردین]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4491</link>
			<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 14:21:03 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=1">GOMNAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4491</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font"><br />
یازدهم فروردین<br />
احساس میکنم ،خوشبخت ترین انسان روی زمین هستم . چون یک خانواده جدید پیدا کرده ام و یک جزءواقعی از ان هستم .در خانواده جدیدم مرا همانطور که هستم قبول دارند . هیچوقت مجبور نیستم تظاهر کنم یا به روی احساساتم ماسک بزنم . می توانم آزادانه صحبت کنم و مطمئن باشم که حرفم از اطاق خارج نمی شود . هر گاه در خانواده جدیدم مشکلاتم را با آنها در میان می گذارم با من همدلی می کنند ،ولی بجای حل مشکلاتم به من این بهاء را می بخشند تا خودم این کار را انجام دهم . آنها تجربیات ،قدرت و امید خود را به من می بخشند تا خودم این کار را انجام دهم .آنهاتجربیات ،قدرت و امید خود را بمن می بخشند و در این سهیم شدن غالبا کمکی را که در یک موقعیت دشوار لازم دارم می شنوم .<br />
در خانواده جدیدم عشق ،یک سیستم بده _ بستان نیست . لازم نیست که عشق را کسب کنم عشق بطور رایگان مثل یک هدیه به من داده میشود . همانطور که لازم نیست جای خود را در آفتاب پیدا کنم . هر وقت بخواهم میتوانم زیر آفتاب لم دهم و خودم باشم ....<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
وقتی بیماری الکلیسم فرد مورد علاقه ام مرا به جلسات آورد ،یک خانواده دوم و جدید پیدا کردم . خانواده ای که بمن کمک کرد تا "منی"را که مدتهای مدید پنهان شده بود کشف کنم . خانواده ای که همیشه .و هر وقت بخواهم برایم خواهد بود . امروز من از بودن در جایی که واقعا به آن تعلق دارم لذت می برم .<br />
الکلیسم برای من یک تجربه تلخ و شیرین بوده . تلخ بخاطر رنجی که بردم و شیرین چون ،اگر بخاطر این رنج نبود هرگز به دنبال راهی بهتر برای زندگی کردن و بالاخره یافتن آن نمی بودم . </span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font"><br />
یازدهم فروردین<br />
احساس میکنم ،خوشبخت ترین انسان روی زمین هستم . چون یک خانواده جدید پیدا کرده ام و یک جزءواقعی از ان هستم .در خانواده جدیدم مرا همانطور که هستم قبول دارند . هیچوقت مجبور نیستم تظاهر کنم یا به روی احساساتم ماسک بزنم . می توانم آزادانه صحبت کنم و مطمئن باشم که حرفم از اطاق خارج نمی شود . هر گاه در خانواده جدیدم مشکلاتم را با آنها در میان می گذارم با من همدلی می کنند ،ولی بجای حل مشکلاتم به من این بهاء را می بخشند تا خودم این کار را انجام دهم . آنها تجربیات ،قدرت و امید خود را به من می بخشند تا خودم این کار را انجام دهم .آنهاتجربیات ،قدرت و امید خود را بمن می بخشند و در این سهیم شدن غالبا کمکی را که در یک موقعیت دشوار لازم دارم می شنوم .<br />
در خانواده جدیدم عشق ،یک سیستم بده _ بستان نیست . لازم نیست که عشق را کسب کنم عشق بطور رایگان مثل یک هدیه به من داده میشود . همانطور که لازم نیست جای خود را در آفتاب پیدا کنم . هر وقت بخواهم میتوانم زیر آفتاب لم دهم و خودم باشم ....<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
وقتی بیماری الکلیسم فرد مورد علاقه ام مرا به جلسات آورد ،یک خانواده دوم و جدید پیدا کردم . خانواده ای که بمن کمک کرد تا "منی"را که مدتهای مدید پنهان شده بود کشف کنم . خانواده ای که همیشه .و هر وقت بخواهم برایم خواهد بود . امروز من از بودن در جایی که واقعا به آن تعلق دارم لذت می برم .<br />
الکلیسم برای من یک تجربه تلخ و شیرین بوده . تلخ بخاطر رنجی که بردم و شیرین چون ،اگر بخاطر این رنج نبود هرگز به دنبال راهی بهتر برای زندگی کردن و بالاخره یافتن آن نمی بودم . </span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[12 فروردین]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4490</link>
			<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 14:20:31 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=1">GOMNAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4490</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">دوازدهم فروردین<br />
یک روز صبح زود نگاهم به توده ای زنبور عسل افتاد ه . با اینکه از حرکت دیوانه وار و وزوز شدید آنها کمی ترسیده بودم به خود یاد آوری کردم که اگر انگشتم را در کندوی آنها فرو نکنم مرا نیش نخواهند زد . اگر بتوانم فاصله ام را از یک وضعیت خطرناک حفظ کنم در امان خواهم بود . این دقیقا همان درسی است که "رها کردن "به من میدهد انتخاب با من است وقتی احساس میکنم که یک وضعیت برای تعادل جسم و روانم خطرناک است . میتوانم فاصله بین خود و این وضعیت را بیشتر کنم گاهی لازم است که بطور احساسی با یک مشکل خیلی در گیر نشوم و گاهی ممکن است ناچار به ترک اطاق یا ختم یک مکالمه شوم . گاهی سعی میکنم از رفتار الکلی ام یا مشکل اش فاصله روحانی بگیرم . معنای آن این نیست که دیگه او را دوست ندارم ،فقط به این معناست که ریسگ هایی را که برای سلامت خودم وجود دارند ،می شناسم و انتخاب میکنم .تا از خودم مراقبت کنم<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
حالا میدانم که چطور یک بحث خیلی ساده را با شرکت نکردن در آن خاتمه دهم ،یا از قدرت برترم برای تغیید چیزی که از آن عاجزم کمک بخواهم "نه "بگویم وقتی که واقعا میخواهم بگویم نه و از مرز جنون بجای شیرجه رفتن در آن عقب گرد کنم ."کسی که مشعل خود را حمل مییکند نباید از تاریکی بترسد <br />
</span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">دوازدهم فروردین<br />
یک روز صبح زود نگاهم به توده ای زنبور عسل افتاد ه . با اینکه از حرکت دیوانه وار و وزوز شدید آنها کمی ترسیده بودم به خود یاد آوری کردم که اگر انگشتم را در کندوی آنها فرو نکنم مرا نیش نخواهند زد . اگر بتوانم فاصله ام را از یک وضعیت خطرناک حفظ کنم در امان خواهم بود . این دقیقا همان درسی است که "رها کردن "به من میدهد انتخاب با من است وقتی احساس میکنم که یک وضعیت برای تعادل جسم و روانم خطرناک است . میتوانم فاصله بین خود و این وضعیت را بیشتر کنم گاهی لازم است که بطور احساسی با یک مشکل خیلی در گیر نشوم و گاهی ممکن است ناچار به ترک اطاق یا ختم یک مکالمه شوم . گاهی سعی میکنم از رفتار الکلی ام یا مشکل اش فاصله روحانی بگیرم . معنای آن این نیست که دیگه او را دوست ندارم ،فقط به این معناست که ریسگ هایی را که برای سلامت خودم وجود دارند ،می شناسم و انتخاب میکنم .تا از خودم مراقبت کنم<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
حالا میدانم که چطور یک بحث خیلی ساده را با شرکت نکردن در آن خاتمه دهم ،یا از قدرت برترم برای تغیید چیزی که از آن عاجزم کمک بخواهم "نه "بگویم وقتی که واقعا میخواهم بگویم نه و از مرز جنون بجای شیرجه رفتن در آن عقب گرد کنم ."کسی که مشعل خود را حمل مییکند نباید از تاریکی بترسد <br />
</span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[13 فروردین]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4489</link>
			<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 14:19:56 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=1">GOMNAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4489</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">سیزدهم فروردین<br />
الانان با تشویق من در پیدا کردن یک درک شخصی از خدا ،آزادی روحانی بزرگی به من میبخشد و بمن می آموزد تا همین آزادی را به دیگران نیز بدهم . تا وقتی که نم توانستم به خداوند انگونه که برای من مفهوم داشت فکر کنم قادر نبودم تا زندگی خود را واقعا به دست او بسپارم ..<br />
تصور من از خدا متغیر است . همچنانکه من به تغییر و رشد ادامه میدهم این تصویر نیز تغییر میکند .چه عالی ست حالا نیروی برترم را که مثل خودم زنده است ،احساس میکنم .هرگز فکر نمی کنم ، در زندگی به چنین سر چشمه ای از آرامش ،جرات و بینش برسم . در سفر زندگی من یک هدف مشخص و منحصر به فرد وجود دارد . من تنها کسی هستم که میتواند آنرا طی کند و برای اینکار به کمک خدایی "که من می فهمم "<br />
احتیاج دارم . با تکیه بر ایمانم میتوانم محکم به راهم ادامه دهم و با اعتماد به نفس با آینده روبرو شوم .<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
زمانی از زندگی کردن برای خودم میترسیدم . به خاطر اینکه نمیدانستم چطور اینکار را انجام دهم و فکر میکردم هیچکس نیست آنرا بمن نشان دهد . حالا منبعی عمیق در درونم دارم که مرا در راههای متعدد راهنمایی میکند . من در سفرم تنها نیستم .در بطن زمستان بالاخره دریافتم که در من تابستان شکست ناپذیر وجود داشته . <br />
</span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">سیزدهم فروردین<br />
الانان با تشویق من در پیدا کردن یک درک شخصی از خدا ،آزادی روحانی بزرگی به من میبخشد و بمن می آموزد تا همین آزادی را به دیگران نیز بدهم . تا وقتی که نم توانستم به خداوند انگونه که برای من مفهوم داشت فکر کنم قادر نبودم تا زندگی خود را واقعا به دست او بسپارم ..<br />
تصور من از خدا متغیر است . همچنانکه من به تغییر و رشد ادامه میدهم این تصویر نیز تغییر میکند .چه عالی ست حالا نیروی برترم را که مثل خودم زنده است ،احساس میکنم .هرگز فکر نمی کنم ، در زندگی به چنین سر چشمه ای از آرامش ،جرات و بینش برسم . در سفر زندگی من یک هدف مشخص و منحصر به فرد وجود دارد . من تنها کسی هستم که میتواند آنرا طی کند و برای اینکار به کمک خدایی "که من می فهمم "<br />
احتیاج دارم . با تکیه بر ایمانم میتوانم محکم به راهم ادامه دهم و با اعتماد به نفس با آینده روبرو شوم .<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
زمانی از زندگی کردن برای خودم میترسیدم . به خاطر اینکه نمیدانستم چطور اینکار را انجام دهم و فکر میکردم هیچکس نیست آنرا بمن نشان دهد . حالا منبعی عمیق در درونم دارم که مرا در راههای متعدد راهنمایی میکند . من در سفرم تنها نیستم .در بطن زمستان بالاخره دریافتم که در من تابستان شکست ناپذیر وجود داشته . <br />
</span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[14 فروردین]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4488</link>
			<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 14:19:25 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=1">GOMNAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4488</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">چهاردهم فروردین <br />
من در الانان یاد گرفتم که تلاش من برای ترک دادن الکلیسم دیگری محکوم به شکست است جون من در مقابل آن عاجزم ،دیگران در این انجمن نیز شکست خورده اند ولی تقریبا از این نظر خوشحال بنظر میرسند . با گذشت زمان متوجه شدم با رها کردن این جنگ که می دانستیم به شکست منجر میشود آزاد شدیم .به تدریج فهمیدم هر انچه انجام دهم یا انجام ندهم الکلی ام را متقائد به ترک نخواهد کرد . بطور ذهنی این را فهمیدم ولی مدتی طول کشید تا در قلبم به آن معتقد شدم .جلسات مکرر ،تلفن ها و نوشته ها در جریان این یاد گیری غیر قابل انکار بودند . سپس هنگامیکه عزیزم پاک بودن را انتخاب کرد .راههای جدیدی برای بکار بردن این اصول "عاجز بودن"پیذا کردم با اینکه وسوسه شده بودم . که تعداد جلسات رفته شده را بررسی و الکلیم را در هر چیز ناراحت کننده حفظ کنم ،قبول کرده بودم که هیچ کاری برای حفظ و یا و یا شکستن پاکی دیگری نمی توانم انجام دهم . پس از مدتی متوجه شدم که ترسهای من زیاد مربوط به الکلیم نبودند . برعکس نشان دهنده این بودند که احتیاج داشتم که روی خودم کار کنم.<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
وقتی می توانم قبول کنم که در مقابل الکلیسم عاجزم ، بیشتر قادر به اداره زندگیم هستم امروز مسیری که به آزادی شخصی و آرامش منتهی میشود را پیش میگیرم که با تسلیم من شروع میشود "اگر بتوانیم این برنامه را وارد همه مراحل زندگی روز مره خود کنیم رشد روحانی ما نا محدود می شود</span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">چهاردهم فروردین <br />
من در الانان یاد گرفتم که تلاش من برای ترک دادن الکلیسم دیگری محکوم به شکست است جون من در مقابل آن عاجزم ،دیگران در این انجمن نیز شکست خورده اند ولی تقریبا از این نظر خوشحال بنظر میرسند . با گذشت زمان متوجه شدم با رها کردن این جنگ که می دانستیم به شکست منجر میشود آزاد شدیم .به تدریج فهمیدم هر انچه انجام دهم یا انجام ندهم الکلی ام را متقائد به ترک نخواهد کرد . بطور ذهنی این را فهمیدم ولی مدتی طول کشید تا در قلبم به آن معتقد شدم .جلسات مکرر ،تلفن ها و نوشته ها در جریان این یاد گیری غیر قابل انکار بودند . سپس هنگامیکه عزیزم پاک بودن را انتخاب کرد .راههای جدیدی برای بکار بردن این اصول "عاجز بودن"پیذا کردم با اینکه وسوسه شده بودم . که تعداد جلسات رفته شده را بررسی و الکلیم را در هر چیز ناراحت کننده حفظ کنم ،قبول کرده بودم که هیچ کاری برای حفظ و یا و یا شکستن پاکی دیگری نمی توانم انجام دهم . پس از مدتی متوجه شدم که ترسهای من زیاد مربوط به الکلیم نبودند . برعکس نشان دهنده این بودند که احتیاج داشتم که روی خودم کار کنم.<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
وقتی می توانم قبول کنم که در مقابل الکلیسم عاجزم ، بیشتر قادر به اداره زندگیم هستم امروز مسیری که به آزادی شخصی و آرامش منتهی میشود را پیش میگیرم که با تسلیم من شروع میشود "اگر بتوانیم این برنامه را وارد همه مراحل زندگی روز مره خود کنیم رشد روحانی ما نا محدود می شود</span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[15 فروردین]]></title>
			<link>https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4487</link>
			<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 14:18:47 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://forum.banianbehboodi.ir/member.php?action=profile&uid=1">GOMNAM</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://forum.banianbehboodi.ir/showthread.php?tid=4487</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">پانزدهم فروردین <br />
اخیرا از بحرانی در زندگی الکلی مورد علاقه ام با خبر شدم . امروز وقتی کار میکردم . متوجه شدم بر روی صندلی افسرده و حواس پرت افتاده ام . تمام فکر کار از من جدا شده بود و من به شدت مشغول ساختن سر انجامی وحشتناک از بحران عزیزم و وحشت از اینکه عواقب آن به چه شکل هایی مرا تحت تاثیر قرار میداد . بودم . شعار "فقط برای امروز "به من یاد آوری میکند که با وجود ترسهایم ،نمی دانم فردا چه پیش خواهد آمد . چرا به آینده ، پرت میشوم ؟ شاید به احساساتم اجازه وجود داشتن نداده ام . بخشی از وجودم شرط می بندد که اگر از قبل نگران باشم ، روبرو شدن با خبر های بد ،آسانتر میشود . ولی نگرانی مرا از آینده حفظ نمیکند . فقط مرا از زندگی در اینجا و حال باز میدارد .<br />
<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
احتیاجی نیست به دنبال این باشم که در مورد آنچه ممکن است در آینده پیش بیاید چگونه خواهم کرد . در واقع نمی دانم چه فکر خواهم کرد . شاید هم هرگز پیش نیاید . بنا براین وقتی احساس کنم که دارم "اکنون" را ترک میکنم به خود یاد آوری میکنم که فردا مشکل امروز نیست . "نگرانی هرگز غم فردا را از بین نمیبرد ،فقط از توانایی امروز میکاهد<br />
</span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800000;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-family: Courier;" class="mycode_font">پانزدهم فروردین <br />
اخیرا از بحرانی در زندگی الکلی مورد علاقه ام با خبر شدم . امروز وقتی کار میکردم . متوجه شدم بر روی صندلی افسرده و حواس پرت افتاده ام . تمام فکر کار از من جدا شده بود و من به شدت مشغول ساختن سر انجامی وحشتناک از بحران عزیزم و وحشت از اینکه عواقب آن به چه شکل هایی مرا تحت تاثیر قرار میداد . بودم . شعار "فقط برای امروز "به من یاد آوری میکند که با وجود ترسهایم ،نمی دانم فردا چه پیش خواهد آمد . چرا به آینده ، پرت میشوم ؟ شاید به احساساتم اجازه وجود داشتن نداده ام . بخشی از وجودم شرط می بندد که اگر از قبل نگران باشم ، روبرو شدن با خبر های بد ،آسانتر میشود . ولی نگرانی مرا از آینده حفظ نمیکند . فقط مرا از زندگی در اینجا و حال باز میدارد .<br />
<br />
<br />
یاد آوری امروز<br />
<br />
احتیاجی نیست به دنبال این باشم که در مورد آنچه ممکن است در آینده پیش بیاید چگونه خواهم کرد . در واقع نمی دانم چه فکر خواهم کرد . شاید هم هرگز پیش نیاید . بنا براین وقتی احساس کنم که دارم "اکنون" را ترک میکنم به خود یاد آوری میکنم که فردا مشکل امروز نیست . "نگرانی هرگز غم فردا را از بین نمیبرد ،فقط از توانایی امروز میکاهد<br />
</span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>