امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اشعار زیبــای حسیــن پناهــی
#1
من زندگی را دوست دارم
[align=right]ولی از زندگی دوباره می ترسم!
[align=right]دین را دوست دارم
[align=right]ولی از كشیش ها می ترسم!
[align=right]قانون را دوست دارم
[align=right]ولی از پاسبان ها می ترسم!
[align=right]عشق را دوست دارم
[align=right]ولی از زن ها می ترسم!
[align=right]كودكان را دوست دارم
[align=right]ولی از آینه می ترسم! 
[align=right]سلام را دوست دارم
[align=right]ولی از زبانم می ترسم!
[align=right]من می ترسم ، پس هستم
[align=right]این چنین می گذرد روز و روزگار من
[align=right]من روز را دوست دارم
[align=right]ولی از روزگار می ترسم
 
پاسخ
#2
چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان
[align=right]نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
[align=right]نه به حرفي دلي را آلوده
[align=right]تنها به شمعي قانعند
[align=right]و اندكي سكوت
پاسخ
#3
درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند ، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
در طلب نور !
ما نه درختیم 
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم ..

پاسخ
#4
کهکشانها کو زمینم؟
[align=right]زمین کو وطنم؟
[align=right]وطن کو خانه ام؟
[align=right]خانه کو مادرم؟
[align=right]مادر کو کبوترانم؟
[align=right]من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان؟...
پاسخ
#5
در انتهای هر سفر
[align=right]در آیینه
[align=right]دار و ندار خویش را مرور می کنم
[align=right]این خاک تیره این زمین
[align=right]پاپوش پای خسته ام
[align=right]این سقف کوتاه آسمان
[align=right]سرپوش چشم بسته ام
[align=right]اما خدای دل
[align=right]در آخرین سفر
[align=right]در آیینه به جز دو بیکرانه کران
[align=right]به جز زمین و آسمان
[align=right]چیزی نمانده است
[align=right]گم گشته ام ‚ کجا
[align=right]ندیده ای مرا ؟
پاسخ
#6
نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت 
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام 

پاسخ
#7
ما چيستيم ؟!
[align=right]جز ملکلولهاي فعال ذهن زمين ،
[align=right]که خاطرات کهکشان هارا
[align=right]مغشوش ميکند!
پاسخ
#8
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه

پاسخ
#9
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه
پاسخ
#10
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم

پاسخ


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  گلچین اشعار شاه نعمت الله ولی ARSAM 13 6,063 2015-06-08، 02:35
آخرین ارسال: ARSAM
  اشعار کـــوتاه و زیبـای رودکـی ARSAM 10 4,603 2015-06-08، 01:55
آخرین ارسال: ARSAM
  اشعار زیبـای وحشــی بافقــی ARSAM 31 13,393 2015-06-08، 01:49
آخرین ارسال: ARSAM
  : اشعار زیبای سهــراب سپهــری ARSAM 36 14,119 2015-06-08، 01:40
آخرین ارسال: ARSAM
  :: اشعار زیبای مـهــدی سـهیلـی ARSAM 13 5,886 2015-06-08، 01:24
آخرین ارسال: ARSAM

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: