2014-04-09، 11:06
در ابتدا جواب دادن به این سؤال برایم خیلی دشوار بود. من دنیایی از ادعا بودم و حتی معتقد بودم که من به خداوند ایمان دارم . اما باطن ماجرا نشان میداد که من حتی خداوند را باور نکرده ام فقط ادعا میکردم و ترس از قضاوت و طرد و رانده شدن باعث میشد که ادای فرد مذهبی و متدین را در بیاورم. در اصل مشکل ریشه ای من احساس نبودن خداوند در زندگیم بود و من خود ناخواسته در کنار شیطان قرار داشتم، چون وقتی دستم را از دست خداوند در آورده بودم و فقط توی حرف و کلام نامش را برای قسم راست و دروغ استفاده میکردم. وقتی وارد برنامه خودیاری شدم در اصل یکی از رنجشهای بزرگم وجود حداوند بود، من فکر میکردم من را بدنیا آورده است که عذابم بدهد. اما با کارکرد این قدمها متوجه شدم که خداوند هرگز دستم را رها نکرده بود و من با دیوانگی های خودم با سلیقه کودکانه خودم دست به کارهای خطرناکزدم و اینگونه زندگیم را به مخاطره انداختم و اکنون من زندگیم را به خداوند واگذار کرده ام و میدانم خیلی بهتر از من اداره خواهد کرد و من فقط کار خودم را که مسؤلش هستم انجام میدهم و دیگر در امور او و دیگران دخالت نمیکنم.