2013-11-25، 04:40
من به روشن ترین کلمات پروردگار پناه آورده ام
نان و آرامش برای ملتم
صبوری، سکوت،گمنامی و هوا...
برای خودم!
و خوابی خوش
برای ِ همه عزیزانی که از اینجا رفته اند
سرپناه
بودنی
بوده ها
ها
ای نجات دهنده بینا پس کی خواهی آمد

آیینه ها
با آه
آغاز می شوند
پایان حرف روشن آیینه هاست
- « آه ... »
آیینه حرف اول و آخر را
در یک کلام گفت
سطح تمام آینه ها ٬ امـــــــروز
خاکستری است
تصویر رو به روی من ٬ انگــار
من نیست
تصویــــــــــر دیگری است
وقــــــتی خطوط سربی
سطح شقیقه های مرا با شتاب
هاشور می زننــــــد ...
دیگر نمی تـــــــــوانمــــــ
این تارهای روشن را
آرام پشت گوش بیندازمــــــــ
خوب است حرف آینه ها را
این بار
پشت گوش بیندازم ...
آی من! تاب میار اینهمه دلتنگی را
بشکن این آینه این آینهء سنگی را
پاره کن رشتهء دار ای جسد خشکیده
برهایی بکش این چلهء آونگی را
وقت آن ست که با قصد عزیمت باری
پای در ره نهی این جاده فرسنگی را
هر چه از خیر و شر و شادی و غم بود گذشت
بست تقدریر من آن دفتر ارژنگی را
سحری خوانی ات ای مرغ به پایان امد
شعر من باز بیاغاز شباهنگی را
بختی از تیره شب داری و نتوانی شست
از سیاهی دل بیچاره من زنگی را
نه مگر نیست فراسوی سیاهی رنگی؟
قلم شب یکش آن خاطره رنگی را
اخرین فصل من! آه ای زن شیرین! بگذار
با تو پایان دهم این تلخی و دلتنگی را
