ارسالها: 676
موضوعها: 513
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
12
وقتی فرم اهدای مغز استخوان را پر میکرد شاید فکرشم نمیکرد دو سال بعد سر اینچنین دوراهی ای قرار بگیره
با او تماس گرفته شد گویا مغز استخوانش می توانست امیدی برای یک بیمار 28 ساله باشد که در شرایط موجود شش ماه بیشتر زنده نخواهد بود.
با او بیشتر آشنا شویم: جوانی است 21 ساله ورزشکار در رشته دومیدانی (پرتاب چکش) . چندین ساله که برای مسابقات قهرمانی شرق آمریکا تمرین می کند و کمتر از دوماه به برگزاری این مسابقات باقی مانده است
دوراهی :
اهدای مغز استخوان به بیماری که حتی اسمش را نیز نمی داند و انصراف از مسابقات چرا که پس از عمل جراحی نباید وزنه بیشتر از 20 پوند را تا بالای سر ببرد یا رفتن به مسابقاتی که سالهاست برایش زحمت کشیده است
تصمیم:
ازمسابقات کناره گیری می کند و برای اهدای مغز استخوان آماده می شود
خداوندا
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکست قلب من جانا به عهده خود وفا کن
ارسالها: 7,089
موضوعها: 1,453
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
432
ظهر یك روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ی داخل آن را خواند:
>> امیلی عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات كنم. "با عشق، خدا"
امیلی همان طور كه با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا می خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمی نبود. در همین فكر ها بود كه ناگهان كابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: «من، كه چیزی برای پذیرایی ندارم
پس نگاهی به كیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یك قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید كه از سرما می لرزیدند.
مرد فقیر به امیلی گفت: "خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امكان دارد به ما كمكی كنید؟"
امیلی جواب داد: "متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام"
مرد گفت: «بسیار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.
همانطور كه مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دوید: " آقا، خانم، خواهش می كنم صبر كنید"
وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برایش دعا كرد.
وقتی امیلی به خانه رسید، یك لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همانطور كه در را باز می كرد، پاكت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز كرد:
امیلی عزیز، از پذیرایی خوب و كت زیبایت متشكرم ،
" با عشق ، خدا"
مشگل اینه که به بعضیا بیشتر از حدشون بها دادم
ارسالها: 409
موضوعها: 5
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2014May
اعتبار:
191
مردی به ابراهیم ادهم گفت:
«ای ابا اسحاق! می خواهم این جبه را از من بپذیری و تن پوش سازی.»
ابراهیم گفت:
«اگر فقیر نباشی، از تو می پذیرم.»
گفت: «من غنی هستم.»
ابراهیم گفت: «چه داری؟»
گفت: «دو هزار دینار.»
ابراهیم گفت: «می خواهی چهار هزار باشد؟»
گفت: «آری!» گفت:پس تو فقیری. جبه ات را نمی پذیرم!»
دوست داشتن دل می خواهد نه دلیل