ارسالها: 7,089
موضوعها: 1,453
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
432
خارپشتی شدهام
که تیغهایش
دنیای امنی برایش ساخته
اما ...
حسرت نوازشی عاشقانه
تا ابد ...
بر دلش مانده است..!!!
مشگل اینه که به بعضیا بیشتر از حدشون بها دادم
ارسالها: 7,089
موضوعها: 1,453
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
432
دست هایم را محکم تر بگیر ...
من هنوز هم نمیخواهم ..
تورا به دست خاطــــــــــ ـرات بسپارم
مشگل اینه که به بعضیا بیشتر از حدشون بها دادم
ارسالها: 1,432
موضوعها: 12
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2014Feb
اعتبار:
355
نگران نباش
حال من خوب است
فقط کمی بزرگتر شده ام
عقلم قد کشیده
شعورم متبلور شده
دلتنگی هایم کوچک شده اند
و در فاصله کوتاه لبخندها و اشکهایم
آموخته ام زندگی کنم…
[img]images/smilies/heart.gif[/img]هرگز توان خود را در تغییر دادن خویش دست کم نگیر[img]images/smilies/heart.gif[/img]
ارسالها: 7,089
موضوعها: 1,453
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2013Oct
اعتبار:
432
گاه می توان برای یک دوست
چند سطر سکوت نوشت
تا اودرخلوت خود
هرطورکه خواست آنرا معنی کند!!
مشگل اینه که به بعضیا بیشتر از حدشون بها دادم
ارسالها: 1,425
موضوعها: 21
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2014Feb
اعتبار:
307
ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ،
[align=right]ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﺭﻭﺡ ﻭ ﻗﻠﺐ
[align=right]ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﯾﮏ ﺍﻧﺴﺎﻥ ،
[align=right]ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ :
[align=right]" ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ "
...
ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ،
ﻋﻤﺮﯼ ﺭﺍ ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩ
ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ
ﻭ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ :
" ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢ "
ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ،
ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
ﺧﺮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ " ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ "
ﻏﺮﻭﺭ ﻟﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﯽ
ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ،
ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮐﺴﯽ ﺯﻭﺩ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﺮﺩ
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺸﻮﯼ
ﺑﮕﻮﺋﯽ :
" ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ "
ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ،
ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﺮﺩ ؟
ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺨﺸﯿﺪ ؟
ﮔﺎﻫﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻣﺮﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻧﯿﺴﺖ .
ﮔﺬﺷﺖ ﻫﻢ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﺎﺭ ﻫﻮﯾﺖ ﻭ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ ...
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺨﺸﺶ ﻫﻢ ﻧﺎﺑﺠﺎﺳﺖ ...
ﺷﺨﺼﯿﺖ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ
ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﺑﻪ ﺁﺷﻮﺏ ﮐﺸﯿﺪﯼ ،
ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ...
آدمها بفهمید
دل آلزایمر نمی گیرد...
[font]موفقیت یک انتخاب است نه یک اتفاق[/font]
ارسالها: 672
موضوعها: 14
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2014Jun
اعتبار:
302
ميخواهم از بزرگسالي استعفاء بدهم ...
و مسئوايتهاي يك كودك 8 ساله را قبول ميكنم ...
ميخوام به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه آنجا يك رستوران 5 ستاره است ...
ميخواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است ، چون ميتونم آنرا بخورم ...
ميخواهم زير سايه درخت و روي چمن ها بشينم با دوستانم بستني بخورم ...
ميخوام بادبادك هوا كنم ، عروسكم را بغل كنم و براش خونه قشنگ بچينم ...
ميخواهم به گذشته برگردم ، وقتي همه چيز ساده بود،
وقتي همه عشقم جعبه ي مداد رنگي و در اختيارم بود ..و داشتم شعر و جدول ضرب حفظ ميكردم ....
وقتي نميدونستم كه چه چيزهايي نميدونم و هيچ اهميتي هم نميدادم ...
ميخواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست ، و همه راستگو و خوب هستند ....
ميخواهم ايمان داشته باشم كه هر چيزي ممكن است و ميخواهم از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم ..
ميخواهم دوباره به همان زندگي ساده خودم برگردم ...نميخواهم زندگيم پر شود از مسئوليت و كوهي از مشكلات ....
ميخواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم ...به يك كلمه ي محبت آميز ، به عدالت ، به صلح ، به فرشتگان ، به قهرمانان قصه ها ...به فرشتگان ، به باران و به ......
خدا را دوست دارم ....
*********** ابر را در بيكرانه آسمان ميگرياند ، تا غنچه ي حقيري را روي زمين بخنداند ....