ارسالها: 1,425
موضوعها: 21
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2014Feb
اعتبار:
307
مردی در حال مرگ بود..
وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید.
خدا: وقت رفتنه !
مرد:به این زودی ؟ من نقشه های زیادی داشتم !
خدا: متاسفم ولی وقت رفتنه.
مرد: در جعبه ات چی دارید؟خدا: متعلقات تو را.
مرد: متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من ؛ لباسهام ، پولهایم و ......خدا: آنها دیگر مال تو نیستند آنها متعلق به زمین هستند.
مرد: خاطراتم چی؟خدا: آنها متعلق به زمان هستند.
مرد: خانواده ودوستهایم ؟خدا: نه ، آنها موقتی بودند.
مرد: پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند!خدا: نه، آن متعلق به گردوغبار هستند.
مرد: پس مطمئنا روحم است!خدا: اشتباه می کنی، روح تو متعلق به من است.
مرد با اشک در چشمهایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت و باز کرد و دید خالی است!مرد دلشکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا : درسته. تو مالک هیچ چیز نبودی!مرد: پس من چی داشتم؟
خدا: لحظات زندگی مال تو بود.هرلحظه که زندگی کردی مال تو بود.
[font]موفقیت یک انتخاب است نه یک اتفاق[/font]
ارسالها: 296
موضوعها: 2
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2015Jan
اعتبار:
208
از انسانها غمی به دل نگیر ؛ زیرا خود نیز غمگین اند
با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند
زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛
پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!