قدم دوّم
باوركردن وجود نيروي برتر و تصويري واضح پيدا كردن.
به اين باور رسيديم كه يك قدرت مافوق ميتواند سلامت عقل را به ما باز گرداند.
در قدم اول به عجز و عدم توانايي در كنترل درد و جلوگيري از رُشد سرطان و درمان مؤثر خود و ایجاد آشفتگي در زندگي اقرار كرديد، با اين كه اعتراف کردن به این مسائل برايتان بسيار سخت و دشوار بود. ديده شده است، عدهاي با اين اقرار مشكلي نداشتند و به سرعت وارد مراحل بعدي درمان خود از این طریق شدند، اما عدهاي هنوز باشک و تردید مانند یک لاکپشت به مسير حرکت خود ادامه ميدهند. شما وقتي قدرت و ارادهي شخصي خودرا با مصاف دادن اين بيماري به مبارزه و درگيري برديد، متوجهي عدم قدرت و توانايي ارادهیتان و دارایی ادی و مراهی خانواده در مقابله با آن شديد، پس از عدم موفقیت و پيروزيتان، بهتر ديديد خودتان را از مقابله و مبارزه خسته کننده با آن كنار بكشيد و بگذاريد كسي كه از قدرت كافي و تدبیر برخوردار است، با شما همكاري کند و مشكل شما را با دستان با كفايت خود حل كند. در این مرحله وقتي دیدید تمام درهاي دنيا بهرويتان بسته است و نااميدي با تمام قدرتش به شما حملهور شده بود، از خالق خود خواستید تا كشتي شكستهي شمارا به ساحل برساند، اين امداد و كمك ميسر نميشود، مگر اينكه دست از تلاش بيحاصل قبلی خود برداريد و بگذاريد تا نيروي برتر از خودتان احوالات شما را تغيير دهد، هيچ سرطاني نااميدي از بیماری خود رهايي و نجات پيدا نكرده است. به غير از اين كه از خداوند كمك خواسته است و گذاشته كه او در زندگيش نقش اول را بازي كند و خودش مسئولیت فقط خود را برای درست کردن شرایط مورد نظر جور کند.
در اين قدم به خودمان امكان شنيدن صحبت و پيام خداوند را خواهيم داد، اما چگونه اینکار میسر خواهد شد؟
بايد چهكاري كنيم تا بتوانيم از امتيازات كامل اين قدم بهرهمند شويم؟
ما در قدم اول متوجهي عجز و تسليم عدم كارآيي خود شديم، در اين قدم بايد چه بكنيم؟
ما قادر نبوديم كه از درد و رُشد سرطان خود جلوگيري كنيم. اين يك واقعيت غيرقابل انكار است كه كمكهاي ديگران، جراحي، دارو، شیمی و پرتو درمانی و .... شيوههاي مختلف درماني هيچكدام جواب مارا نداد و پس از طي دوران نقاهت اميد به زندگي را هم از دست داده بوديم، در وضعيتما هيچ كدام از راه كارهاي موجود مؤثر نبود. عاقبت دلمان شكسته شد و با نااميدي مرگ زودرسمان را در يك قدمي خود ميديديم، گاهي به خالق خود توهين ميكرديم، گاهي به خودمان بدو بيراه ميگفتيم، گاهي بر علوم پزشكي و درمانگران خودمان خشم ميگرفتيم، كه چرا تاكنون براي سرطان دارو و درمان درست نكردهاند. گاهي از شدت نااميدي به خانوادهي خود و افرادي كه با ما در ارتباط بودند بد ميكرديم. كه چرا براي بهبوديمان تلاش و دعا و خرج بیشتر نميكنند. شايد به نوعي آنها را هم مقصر ميدانستيم. شب و روز با خودمان درگيري و جنگ داشتيم، دائم به دنبال راه و چارهاي تازه بوديم. فكر ميكرديم و با گلايه کردن و افسوس خوردن ميگفتيم:
مگر ما چه گناهي مرتكب شدهايم كه دچار اين بلاي بيدرمان شدهايم؟
فكر ميكرديم كه شايد خداوند با ابتلاي ما قصد مجازات ما و خانوادهي ما را دارد. يا خداوند مارا دوست ندارد. که فرق با دیگران داریم. چرا آنها سعادتمند و ما بیچاره هستیم؟
اگر دريچهي افكارمان باز باشد، اين امكان را در مييابيم كه ما حق انتخاب داريم و ميتوانيم با بهرهگيري از اين قدم به راهنما و دوستان بهبودي اعتماد كنيم و بگذاريم تا ذهنمان بر روي راهكارهاي جديد باز بماند و از بهبودي لذت ببريم. ما بعداز اقرار به عجزمان و تسليم شدن در مقابل خالق خود، دريچههاي اميد به رويمان باز ميشود، چون ميدانيم كه كاري از دستمان بر نميآيد و این همان اقراری است که باعث نجات ما خواهد گردید!
چون دريچهي قشنگي از اميدواري به رويمان باز ميشود!
ما با نااميدي و ترس از مردن، جلوي رُشد معنوي و ارتباط معنوی با خداوند را گرفته بوديم. ما هنوز وقت مرگمان سر نرسيده است، امّا در سناریویی که ساخته بودیم، چندین بار خودمان را كفن و دفن ميكرديم. خانوادهي خودرا بيسرپرست و بدون حامي تصور ميكرديم، كودكان خودرا يتيم ميديديم، خودمان با دست خودمان روزهاي باقي مانده را سياه و تاريك و پراز درد ميكرديم، ما با احساس اين بيماری خطرناک با نام سرطاني (خودمان با خود) چهها نكرديم؟
ما هرچه بدي و دشواری بود، قبل از تشخیص و بعداز تشخیص براي اين بيمارنگون بخت كرديم، ما به جاي تيمار و رسيدگي به اين بيمار تنها و وحشتزده او را رها و تنها گذاشتيم و هرروز به او اذيت و آزار رساندیم و با انتقال ترس و استرس لحظات دردناکی برای خود درست کردیم. بجای اینکه به یک بیمار ترحم و مراقبت کنیم، او را تنها و ترسان در دامن مرگ رها کردیم!
باوركردن وجود نيروي برتر و تصويري واضح پيدا كردن.
به اين باور رسيديم كه يك قدرت مافوق ميتواند سلامت عقل را به ما باز گرداند.
در قدم اول به عجز و عدم توانايي در كنترل درد و جلوگيري از رُشد سرطان و درمان مؤثر خود و ایجاد آشفتگي در زندگي اقرار كرديد، با اين كه اعتراف کردن به این مسائل برايتان بسيار سخت و دشوار بود. ديده شده است، عدهاي با اين اقرار مشكلي نداشتند و به سرعت وارد مراحل بعدي درمان خود از این طریق شدند، اما عدهاي هنوز باشک و تردید مانند یک لاکپشت به مسير حرکت خود ادامه ميدهند. شما وقتي قدرت و ارادهي شخصي خودرا با مصاف دادن اين بيماري به مبارزه و درگيري برديد، متوجهي عدم قدرت و توانايي ارادهیتان و دارایی ادی و مراهی خانواده در مقابله با آن شديد، پس از عدم موفقیت و پيروزيتان، بهتر ديديد خودتان را از مقابله و مبارزه خسته کننده با آن كنار بكشيد و بگذاريد كسي كه از قدرت كافي و تدبیر برخوردار است، با شما همكاري کند و مشكل شما را با دستان با كفايت خود حل كند. در این مرحله وقتي دیدید تمام درهاي دنيا بهرويتان بسته است و نااميدي با تمام قدرتش به شما حملهور شده بود، از خالق خود خواستید تا كشتي شكستهي شمارا به ساحل برساند، اين امداد و كمك ميسر نميشود، مگر اينكه دست از تلاش بيحاصل قبلی خود برداريد و بگذاريد تا نيروي برتر از خودتان احوالات شما را تغيير دهد، هيچ سرطاني نااميدي از بیماری خود رهايي و نجات پيدا نكرده است. به غير از اين كه از خداوند كمك خواسته است و گذاشته كه او در زندگيش نقش اول را بازي كند و خودش مسئولیت فقط خود را برای درست کردن شرایط مورد نظر جور کند.
در اين قدم به خودمان امكان شنيدن صحبت و پيام خداوند را خواهيم داد، اما چگونه اینکار میسر خواهد شد؟
بايد چهكاري كنيم تا بتوانيم از امتيازات كامل اين قدم بهرهمند شويم؟
ما در قدم اول متوجهي عجز و تسليم عدم كارآيي خود شديم، در اين قدم بايد چه بكنيم؟
ما قادر نبوديم كه از درد و رُشد سرطان خود جلوگيري كنيم. اين يك واقعيت غيرقابل انكار است كه كمكهاي ديگران، جراحي، دارو، شیمی و پرتو درمانی و .... شيوههاي مختلف درماني هيچكدام جواب مارا نداد و پس از طي دوران نقاهت اميد به زندگي را هم از دست داده بوديم، در وضعيتما هيچ كدام از راه كارهاي موجود مؤثر نبود. عاقبت دلمان شكسته شد و با نااميدي مرگ زودرسمان را در يك قدمي خود ميديديم، گاهي به خالق خود توهين ميكرديم، گاهي به خودمان بدو بيراه ميگفتيم، گاهي بر علوم پزشكي و درمانگران خودمان خشم ميگرفتيم، كه چرا تاكنون براي سرطان دارو و درمان درست نكردهاند. گاهي از شدت نااميدي به خانوادهي خود و افرادي كه با ما در ارتباط بودند بد ميكرديم. كه چرا براي بهبوديمان تلاش و دعا و خرج بیشتر نميكنند. شايد به نوعي آنها را هم مقصر ميدانستيم. شب و روز با خودمان درگيري و جنگ داشتيم، دائم به دنبال راه و چارهاي تازه بوديم. فكر ميكرديم و با گلايه کردن و افسوس خوردن ميگفتيم:
مگر ما چه گناهي مرتكب شدهايم كه دچار اين بلاي بيدرمان شدهايم؟
فكر ميكرديم كه شايد خداوند با ابتلاي ما قصد مجازات ما و خانوادهي ما را دارد. يا خداوند مارا دوست ندارد. که فرق با دیگران داریم. چرا آنها سعادتمند و ما بیچاره هستیم؟
اگر دريچهي افكارمان باز باشد، اين امكان را در مييابيم كه ما حق انتخاب داريم و ميتوانيم با بهرهگيري از اين قدم به راهنما و دوستان بهبودي اعتماد كنيم و بگذاريم تا ذهنمان بر روي راهكارهاي جديد باز بماند و از بهبودي لذت ببريم. ما بعداز اقرار به عجزمان و تسليم شدن در مقابل خالق خود، دريچههاي اميد به رويمان باز ميشود، چون ميدانيم كه كاري از دستمان بر نميآيد و این همان اقراری است که باعث نجات ما خواهد گردید!
چون دريچهي قشنگي از اميدواري به رويمان باز ميشود!
ما با نااميدي و ترس از مردن، جلوي رُشد معنوي و ارتباط معنوی با خداوند را گرفته بوديم. ما هنوز وقت مرگمان سر نرسيده است، امّا در سناریویی که ساخته بودیم، چندین بار خودمان را كفن و دفن ميكرديم. خانوادهي خودرا بيسرپرست و بدون حامي تصور ميكرديم، كودكان خودرا يتيم ميديديم، خودمان با دست خودمان روزهاي باقي مانده را سياه و تاريك و پراز درد ميكرديم، ما با احساس اين بيماری خطرناک با نام سرطاني (خودمان با خود) چهها نكرديم؟
ما هرچه بدي و دشواری بود، قبل از تشخیص و بعداز تشخیص براي اين بيمارنگون بخت كرديم، ما به جاي تيمار و رسيدگي به اين بيمار تنها و وحشتزده او را رها و تنها گذاشتيم و هرروز به او اذيت و آزار رساندیم و با انتقال ترس و استرس لحظات دردناکی برای خود درست کردیم. بجای اینکه به یک بیمار ترحم و مراقبت کنیم، او را تنها و ترسان در دامن مرگ رها کردیم!