انجمن بانیان بهبودی

نسخه‌ی کامل: عشق
شما درحال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب‌بندی مناسب.
صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این که عشق تکیه کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر



و یاد می گیری که بوسه ها قرارداد نیستند

و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمی دهند.



و شکست هایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت با چشم های باز

با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه



و یاد می گیری که همه ی راه هایت را هم امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست

و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد



کم کم یاد می گیری

که حتی نور خورشید می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می کاری و روحت را زینت می دهی

به جای این که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.



و یاد می گیری که می توانی تحمل کنی...

که محکم هستی...

که خیلی می ارزی.

و می آموزی و می آموزی

با هر خداحافظی

یاد می گیری
اشك ها اسكي سواراني ماهرند

كه از زير چشم ها شروع به حركت مي كنند

و از گـــــــــــــــــــــونه ها با مــــــــــــــــهارت مــي پرند

و در كنــــــــــــــــــــــــار لــــــــــــــــب ها از خط پايان مي گذرند
چشم وقتی زیباست که برازاشک باشه اشک وقتی زیباست که برای عشق باشه
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﻼﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ
ﺩﺭﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﮕﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﺁﺳﻤﺎﻥِ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ

ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ

ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ

ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ “ﻣﺎ” ﺁﺑﯿﺴﺖ . . .

روزی که فکر کردی یکی رو از ته دل دوست داری ولش نکن...
ممکنه دوباره تکرار نشه...
آدم وقتی تو سن‌ و سال توئه فکر می‌کنه همیشه براش پیش می‌یاد...
باید ده پونزده‌ سال بگذره که بفهمی همون یه بار بوده...
که حالِت با چیز دیگه‌ای خوب نمی‌شه...
عشــــق یعنی حالِت خــــوب باشه...
"بودنت" را ميخواهم..!

وقتى مرا در "آغوشت" سفت ميفشردى..!

و..، وادارم ميكردى كه به "هيچكس" فكر نكنم "جز تو"..!!!
عشق رازي است مقدس. براي کساني که عاشقند، ‌عشق براي هميشه بي‌کلام مي ‌ماند؛ اما براي کساني که عشق نمي‌ورزند، ‌عشق شوخي بي ‌رحمانه‌اي بيش نيست......
آه که رویای منی
آه که دریای منی
آه که اندیشه ی من
آه که فردای منی
آه که هر گوشه ی دل صحبت ابروی تو شد
آه که هر صحبت دل قصه ی گیسویه تو شد
آه که آهسته روم ...
آه که پیوسته روم ...
آه که این لحظه ی شب بیخبر از خسته روم
آه نه دل بر سفرم ...
آه نه بینم قمرم ...
آه نیامد خبری از گل و من در به درم ...
بی تو چه گویم ز خود ای جسم و سر و روح و تنم
بی تو همانم که نشد
همسفری همسفرم ...
عشق را
از عطش دست تو باید آموخت
ذوب باید شد و سوخت
وفقط
چشم به شیدایی چشمان تو دوخت
عشق را
از نفس داغ تو باید فهمید
و در این زندگی بی سر وته
به نداری ........خندید!
مریضم . . .
چشمهایم درد می کند . . .
تب دارم . . .
اینهمه صغری کبری چیدن نمیخواهد
تو نیستی
دارم می میرم !
صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12